بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
من هم همینطور...

در روزهایی مینویسم که صدای ویرگول کمتر شده. شیرفلکه ارتباطمان با دنیا را کمی شل کردهاند. اما حکایت، همان حکایت است که بود. هدف ما هم همان هدف که بود میماند. فقط کمی خشمگینتر و خستهتر شدهایم. حالا فقط باید بیشتر ویپیان را برای گردش در داخل و خارج، هی خاموش و روشن کنیم.
آهنگ پیانوی والسِ معروف از یوگنی گرینکو را گوش میدهم. چند بار پشت سر هم. درواقع به آن پناه میبرم. وقتی صداهای اطراف زیاد میشوند، وقتی سکوت هم سنگین میشود، این موسیقی را میگذارم و خیال میکنم که خودم دارم میزنمش. انگشتهایم را روی هوا حرکت میدهم. آدم وقتی نمیتواند چیزی را عوض کند، گاهی فقط میخواهد چند دقیقه در خیال خودش چیزی را درست بزند، درست بفهمد، درست تمام کند.
کتاب دو دنیای گلی ترقی را میخوانم و غافلگیر میشوم؛ میبینم که چقدر غم میتواند آرام و مرتب روی صفحهها بنشیند و باز هم آدم را تکان بدهد. در این کتاب، چیزی است که آرام از لابهلای جملهها بیرون میآید و مینشیند کنار آدم. من که میخوانم، به گذشتهای فکر میکنم که معلوم نیست واقعاً چقدر خوب بوده یا فقط حالا دور شده و نرمتر به یاد میآید.
گاهی وسط خواندن، بیاختیار نگاهم میرود به اطرافم، به آدمهای در رفتوآمد. به یک پیرمرد که در پارک ورزش میکرد. آهسته و با دقت. حرکاتش آنقدر حسابشده بود که معلوم میشد سالهاست این کار را ادامه داده. به نظرم از آن آدمها بود که صبحها را جدی میگیرند، حتی اگر دنیا دوروبرشان جدی نباشد. همانجا ایستادم و نگاهش کردم. با خودم گفتم بعضیها فقط با همین کارهای کوچک زنده میمانند. با راه رفتن، با کش دادن دستها، با نفس کشیدن.
بعدتر در مترو، چشمم ناخودآگاه به دختری افتاد که روی زمین نشسته بود. سرش پایین بود و گوشیاش در دستش. داشتم نگاهش میکردم که دیدم دارد آگهیهای شغلی منشی را در اپلیکیشن دیوار را میبیند. همان صفحههای ساده، همان عنوانهای تکراری، همان حقوقهای نامعلوم و شمارههای تماس. یک لحظه فکر کردم چقدر زندگی ما به همین نگاههای کوتاه گره خورده؛ به آدمی که در شلوغی مترو، روی زمین نشسته و دنبال کار میگردد، بیآنکه معلوم باشد چیزی پیدا میکند یا نه.
این روزها زندگی را تاب میآورم. مثل شاخهای که زیر برف خم شده. صبح که بیدار میشوم، اول به پنجره نگاه میکنم. بعد به صدای ماشینها در اتوبان گوش میدهم. بعد به خودم نگاه میکنم و بعد، خیلی آهسته، به این فکر میکنم که امروز جنگ است یا تمام شده یا دوباره میخواهد شروع شود. در روزهایی که نمیدانم چه خبر است، هر کاری که میخواهی بکنی، درونت یک نگهبان ایستاده که مدام گوش میدهد. حتی خرید نان، حتی نوشیدن چای، حتی شستن لیوان، همه با این انتظار همراهاند که شاید همین الان صدای انفجاری بیاید یا شاید هیچوقت صدایی نیاید و همین بیخبری از خودِ صدا هم ترسناکتر است.
من این روزها زندگی را تاب میآورم. همین. نه بیشتر. با خشمِ کمصدایی که جایی درونم مانده و با خستگی که دیگر پنهانش نمیکنم. صبحها که بیدار میشوم، هنوز اول فکر میکنم امروز چه خبر تازهای خواهد آمد. بعد یادم میافتد که شاید هیچ خبر تازهای هم نیاید و فقط همین بلاتکلیفی بماند. آدم به این هم عادت میکند، یا دستکم یاد میگیرد وانمود کند که عادت کرده.
هیچ چیز در این روزها بهروشنی جلو نمیرود. نه شهر، نه خبرها، نه آدمها. همهچیز نیمهکاره است. جملهها هم همینطور. من هم همینطور.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه مهارت هایی برای موفقیت در محیط کار نیاز دارید؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
4 فیلم خانوادگی و جذاب که میتوانید در شب یلدا بدون اشتراک در فیلمستان روبیکا ببینید
مطلبی دیگر از این انتشارات
پس هدف زندگی من چیه؟!