چکیده عقاید داستایفسکی

فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی
فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی

شش نوشته‌ی کوتاه از داستایفسکی

این ۶ قطعه را می‌توان چکیده‌ی اصلی‌ترین اعتقادات نویسنده و متفکر بزرگ جهان داستایفسکی دانست. متن نگاشته‌ی این کلمات را من هرچه جستجو کردم در جایی آنها را نیافتم، و تنها چیزی که همه‌جا وجود دارد دکلمه‌ی آنهاست، تا سرانجام در وبلاگی  آنها را یافتم که نگارنده آن این زحمت را بر خود هموار ساخته‌بود تا آنها را پیاده کند و ترجمه کرده و نگاشته بود.  به زحمت توانستم آن جملات را که او تحت عنوان ۶ پرده نگاشته بود از انجا برگیرم و متن آن را ویرایش کردم و در برخی موارد با توجه به آنچه ایشان نگاشته بود دارای اشکالات دستوری بود و یا فهم مطلب از آن بسیار سخت بود، که آنها را از نو نگاشتم به صورتی که در بسیاری موارد با توجه به آنچه معنا و مفهوم از آن نوشته‌ی موثق بود تغییرات کلی با متن آغازین دارد والا به نام خودش منتشر می‌کردم. به هر حال بر خود فرض می‌دانستم که مطلب را متذکر شوم.

این شش نوشته‌ی کوتاه از داستایفسکی که به جز یکی مابقی تاریخ نگارششان نیز مشخص است. و چندان که در بالا آمده‌است اینها را می‌توان چکیده اعتقادات آن بزرگمرد اندیشه و ادب برشمرد. شاید در نظر عموم داستایفسکی، تنها داستان نویسی بزرگی باشد و به جنبه‌های دیگر شخصیت او پی نبرده باشند. اما او مردی صاحب اندیشه و نیز دارای دغدغه بود، این خصلت او را از نخستین داستانی که نگاشت (در یکی از این قطعات از آن یاد می‌شود) تا آخرین آنان می‌توان دریافت. «برادران کارامازوف» را میتوان  نهایت بلوغ  داستایفسکی در نویسندگی دانست، داستانی که واپسین نگاشته اوست، نشان‌دهنده‌ی ‌آن است که او تا واپسین ایام عمرش تا چه اندازه نسبت به جامعه و اخلاقیات حساس است.یکی از مسائل مهمی ‌که داستایفسکی در داستان «برادران کارامازوف» به شیوه‌ای نیکو لدان اشاره می‌کند بحث مسئولیت‌پذیری  انسانهاست. حتما خوانندگان بسیاری در اینجا این اثر بسیار ارزشمند را مطالعه کرده‌اند، مسئولیت‌پذیری از ارکان زیربنای اساسی و مقوم آزادی است. اکنون از ورود به این موضوع تن می‌زنم و عنان سخن بدان جانب نمی‌گردانم، از این رو که بحثی‌ است دراز دامن و شایسته است تا در جای خود چندانکه باید در آن بسط کلام داد و اگر قضا را دست داد روزی بدان خواهم پرداخت و در اختیار خاط عزیزتان خواهم نهاد. 

ابتدا اساساً قصد آن نداشتم تا به شخصیت داستایفسکی اشارتی بکنم و این نوشته‌ها خود بزرگترین شناساننده‌ی اوست که چون می‌خواستیم در باره او سخن بگوییم هرگز آنچنان که این واژگان معرف روح و فکر اویند، نمی‌توانستیم آنرا بیان کنیم.اما بدین مناسبت که توضیحی در باره این نوشته‌ها بیاوریم، جرّ جرّار کلام ما را بدین سوی کشانید و برای آنکه سبب رنجش خاطر عزیزان نشود به سرعت عنان آن کشیده و از پیش راندن باز می‌داریمش.

این شما و این جناب فیودور میخایلوویچ داستایِفسکی یا فیودور میخایلوویچ دوستویِوسکی.

 نکته‌ای که لازم است تذکر داده شود اینکه متن صورتی دارد که امکان انتشار آن در ۶ بخش به نظرم خیلی جالب نبود اما پیوستگی میان متن‌ها نیست در عین حال که هست ولیکن اگر بخواهید می‌توانید به توالی در هر زمان که مناسب بود آن را در مطالعه بگیرید. اما توصیه میکنم تا از خواندن آن محروم نمانید.

نخستین

این خونریزی ریه امانم را بریده و حملات صرع که هر روز بیشتر می شوند. دکتر ها گفته‌اند فرصت زیادی ندارم ولی من از اول هم می دانستم فرصتی نیست. آنچه از آخرین دقایق من مانده پر از رنجی است که با روی باز در آغوشش خواهم‌گرفت زیرا هر آنچه در همه زندگیم حقیقی شد تنها از رنج بود. تنها هراس من در تمام زندگی همیشه این بود که شایسته رنج خود نباشم و کاش به من بگویید که امروز شایسته این رنجم! چگونه می توان بی رنج عاشق شد؟ چگونه می توان بی رنج به شکوه رسید؟ ما با همه‌ی حقیقت در دستانمان متولد می شویم و این حقیقت آرام آرام هر روز بی صدا از لابلای انگشتان لرزانمان فرو می ریزد به دلیل همه ترس و حقارتی که در زندگی می پذیریم تا رنج نکشیم. تا عاشقانه زندگی نکنیم. رنجهای زیادی در جهان من و شماست تنها برای همه‌ی آنچه که باید شهامت می‌داشتیم و می‌گفتیم و نگفتیم. به خودت اجازه بده بگویی آنچه را که دیگران شهامت اندیشیدن به آن را حتی در قلب خود ندارند. هرگز اجازه نده سکوت انتخابت باشد وقتی که قلبت با صدای رسا با توسخن می گوید.

می دانم که خیلی زود پس از مرگ من تمام این سخنان را به زبان آلمانی پیامبری برای شما باز خواهد گفت. پس بگذارید آخرین کلماتم برای شما از عشق باشد. عشق آن گنج ارزشمندی است که میتوانی با آن همه جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسانها را از گناهانشان بازگیری و رها سازی. پس بروید بی آنکه بترسید حتی یک لحظه!

بر مزارم بنویسید:

آن خوشه گندمی که بر زمین افتاد، به تنهایی رنج کشید و خواهد مرد. ولی مرگ او خوشه های گندم فردا را به این صحرا هدیه خواهد کرد.

در این آخرین لحظه با خود می اندیشم آیا شگفت انگیزترین چیز در مورد ما انسانها این نیست که حتی با آگاهی از اینکه در چند قدمی مرگ است، همچنان بالاترین انگیزه و تلاش ما  نه بیشتر زنده ماندن بلکه یافتن معنایی است که بتوانیم برای آن زندگی کنیم؟

 دوم: سال ۱۸۴۵ یک صبح زمستانی ساعت چهار صبح

بی خوابی رهایم نمی‌کند.چند هفته پیش بیست و چهار ساله شدم. نه سال از رفتنت گذشته. به تصویری از تو در لاکت گردنبندم نگاه می‌کنم.صدای دلنشینت هنوز در گوشم است وقتی در پاسخ به سوال کودکانه‌ام که پرسیده بودم : «چگونه این همه داستان بلدی؟» گفتی: «چگونه ممکن است زنده باشیم و داستانی برای تعریف کردن نداشته باشیم؟»

و من این روزها شروع کردم به داستان نوشتن. کتابی به نام «مردمان فقیر». دیمیتری ، هم اتاقیم، چند روز پیش به اصرار یک نسخه از آن را از من گرفت و برای یک منتقد ادبی برد.

این روز ها خیلی از آموزش رسمی می‌گویند.ولی من می‌دانم که حقیقت ما، گاهی در خاطره‌ای کوچک و یا در یک جمله که از کودکیمان به یاد می‌آوریم، شکل می‌گیرد. و من تو را به یاد می‌آورم که فاووستِ گوته را به کناری گذاشتیم ، سخت در آغوشم کشیدی و در گوشم خواندی: «بزرگ ترین دارایی ام قلبی پر از عشق است برای تو، شاید که تو روزی این عشق را به جهان باز گردانی»

کسی سخت بر در می کوبد . چه کسی این ساعت از صبح به دیدن من آمده؟ در را باز می‌کنم. مردی با کتی خیس، موها و ریشی پر از ذرات برف ، در آغوشم می گیرد و سه بار گونه هایم را می‌بوسد و فریاد می زند: «فئودور جوان، تو یک نابغه‌ای!». چیزی را که می بینم باور نمی‌کنم. چه چیزی «بلینسکی» بزرگ‌ترین و مورد احترام‌ترین منتقدِ تمام روسیه را این ساعت صبح در زمستانِ سردِ سن پترزبورگ به در خانه‌ی مهندس جوانِ گمنامِ بیست و چهار ساله کشانده‌است؟  شانه‌ام را تکان می‌دهد و می‌گوید: «من نتوانستم حتی لحظه‌ای کتاب تو را از شروع تا پایان بر زمین بگذارم و همین نیم ساعت پیش تمامش کردم. «مردمان فقیر» تو، نخستین رمان اجتماعی ماست. اندیشه تو، مردِ جوان، اگر که پاسداری‌اش کنی، حقایقِ بسیاری را به روسیه و جهان خواهد بخشید»

 سوم: 20 نواکبر1837

هنوز همه‌ی ما داغداریم. رفتنت همه مهربانی خانه را با خود برد.دیروز پدر به من گفت: باید به مدرسه مهندسی ارتش وارد شوم. من هیچ نگفتم. تنها به یاد آوردم که این مردِ سخت‌گیر، سال‌ها پیش خود، مرد جوانی بود که از خانه پدری‌اش گریخت و هرگز بازنگشت. زیرا پدرش به او گفته بود که باید کشیش شود و رویای او ، پزشک شدن بود. این عجیب نیست که ما همیشه قربانی همان سایه‌هایی می‌‌شویم که روزی در برابرشان، طغیان کرده‌ایم؟

شاید رویا دیدن یادمان می‌رود و شاید دیگر داستانی نداریم. چیزی که تو می‌دانستی و او از یاد برده‌است این است که من همیشه در رویای خود زندگی کرده‌ام. من آنقدر کم در موردِ آنچه دیگران زندگی حقیقی می‌نامند می‌دانم، که هرچه به خاطرات خود بر می‌گردم،تنها رویاهای خود را به یاد می‌آورم و در میان آن ها، اندک خاطراتی از آنچه دیگران، آن را زندگی حقیقی می‌خوانند. رویاهایی که مرا با خودم آشتی داده‌اند و تردیدهای قلبم را در مورد ارزشِ حقیقت زدودند.

هروقت به ناچار و برای لحظاتی به جهانِ حقیقی آن‌ها که آن‌هم چیزی جز کابوسِ سرد، ثابت، و بی‌تغییر و مشترک و مخلوقِ همه‌ی آن هایی‌است که رویا دیدن را باور ندارند باز می‌گردم،حس می‌کنم ترانه‌ای را گم کرده‌ام که دیگر نمی‌شنوم و چیزی داشتم که هر لحظه فراموشش می کنم و می‌دانم که فراموشش کردم. و این دانش بر گم شدن در کابوس مشترک دیگران ، آه ، که چه رنجِ بزرگی است. می‌دانی! من به خود قول داده‌ام که هرگز در این کابوس گم نخواهم‌شد.

 چهارم: 23 دسامبر ۱۸۴۹

امروز قرار است آخرین روز زندگی من باشد. دیروز در دادگاه به ما گفتند که همگی اعدام خواهیم‌شد. در همه‌ی روزهای بازجویی نه دروغ گفتم و نه انکار کردم.من به بازپرس خود گفتم که نمی‌توانم نه به او و نه به خودم دروغ بگویم.زیرا انسانی که به خودش دروغ بگوید، و به دروغ های خود گوش فرا‌دهد، سرانجام روزی به جایی خواهد رسید که نمی‌تواند تفاوت حقیقت  و دروغ را ببیند و درک کند. نه در درون خویش ، نه در جهان بیرون. و اندک اندک نه احترامی برای خود قائل خواهد شد و نه دیگران. هنوز آنقدر برای خود احترام قائل هستم که جز حقیقت چیری نگویم.

رویای من ، جهانی است که حقیقت در آن پیروز است و اگر می خواهی حقیقت بر جهان پیروز شود، بگذار تا نخست بر تو چیره گردد.  اگر معنای این جست و جوی صادقانه، مرگ من است ، بارِ رنج خود را با روی گشاده، با افتخار برگرفته و آخرین سفر را  آغاز خواهم کرد.

از من پرسید:« از اینکه با جنایت‌کاران بزرگ و خطرناک و قاتلان، همبندم ، چه احساسی دارم؟» . به او گفتم: «هریک از ما کارهایی در زندگی انجام داده‌ایم که نمی‌توانیم به آن ها افتخار کنیم. کارهایی که شاید به هیچکس نتوانیم بگوییم،جز دوستانِ نزدیک خود. اما کارهایی هم هست که به آن ها هم نمی‌توانیم بگوییم. کارهایی چون رازی در قلب خود ، نگاه می‌داریم و فقط خود و خود از آن ها باخبریم.ولی بگذار رازی برایت بگویم. کارهایی هم هست که حتی در خلوت خود نیز آن ها را به خود نخواهیم گفت. افکار و کارهایی که با شرم ، حتی از خودمان هم پنهان می‌کنیم. همه ی ما پنهان می‌کنیم. آنگاه چگونه می توان در برابر گناهکار و مجرمی ایستاد و در دل نلرزید که من به همان اندازه گناه کارم که آنکه در برابرم ایستاده‌است. محکوم کردن یک مجرم ساده‌ترین کار در جهان، است و دشوار ترین‌کار، درک این موضوع است که بر او چه‌رفته‌است؟  که توان انجام گناه را یافته است. با پرسیدن این سوال  ناچاریم به تاریکی درونمان بنگریم و باور کنیم که هریک از ما، مجرمی، قاتلی  و یا گناه کاری در درونِ خوبش داریم. تنها با پاسخ به این سوال است که آنقدر شهامت خواهیم یافت که بار گناه او را بر دوش بگیریم و به او بگوییم : برو بی‌آنکه مجازات شوی. من به جای هر دویِ ما، بار این رنج مشترک را بر دوش خواهم کشید.»

بازپرس من ، چیز هایی نوشت و می خواست که برود. پرسیدم: «می توانم اعترافام را بنویسم؟» چشمانش درخشید و کاغذی پیش رویم گذاشت. برایش اینگونه نوشتم: «من از سیاست بیزارم. ولی انسان و حقیقت را دوست دارم. من در بحث های پتروشوفسکیست‌ها شرکت کردم و از کتاب خانه‌شان نیز استفاده کرده‌ام برای آنکه در رویایشان ، برای آزادیِ نود درصد مردم این کشور، که هنوز برده‌اند و حتی خواندن و نوشتن نمی‌دانند ، حقیقتی دیدم. حتی اگر رهایم کنید، بازهم از رنجش روح آن 90 درصد  و گم شدنِ معنای زندگیِ آن ده درصد دیگر خواهم نوشت.»

در جست و جوی حقیقت بودن، یعنی داشتن شهامت در آن لحظه‌ای که نورِ حقیقت را دیدی در برابرش بایستی  و به او بگویی همه‌ی خواسته‌‌هایم را ویران کن  و همه‌ی آنچه که هدفِ زندگی می‌پنداشتم را از مین بردار  و به من چیزی بخش بهتر و برتر از همه آنها.  آنگاه من بودم آنکس که آماده مرگ است و من ، آنگونه که باید، متولد شوم.

 پنجم: پاییز ۱۸۵۲ اردوگاهِ  کاتورگا ، سیبری

در آخرین لحظه که صدای شلیک گلوله را شنیدم، قلبم پر از اندوه بود! اندوهِ همه‌ی آنچه که می توانستم باشم و فرصت آن را نیافتم! من آن روز مردم! و بیدار شدم. چشمان ما را گشودند و گفتند تزار ، حکم تخفیفِ مجازات ما را داده است. سه سال از آن روز گذشته. سه سال که با زنجیر هایی که به پاهایم بستند،می‌خوابم و بیدار می‌شوم . عفونت زخم هایم وقتی همراه با  تب و شدت گرفتن حملاتِ صرعم باشد، موهبتی است که مرا برای چند ساعتی به بیمارستانِ اردوگاه می فرستد.

جایی که یکی از دکتر ها، پنهانی اجازه می‌دهد تا برای دقایقی رمان‌های دیکنز و روزنامه‌های نه چندان قدیمی را بخوانم. دیشب دکتر اجازه داد که شب را در بیمارستان بمانم. بعد از چند سال روی تختی دراز کشیده بودم و به آسمان خیره می‌نگریستم! چه آسمانِ شگفتی بود! از همان آسمان‌هایی که تنها وقتی کودکی یا بسیار جوان ، می‌توانی ببینی. آسمانی درخشان،  با ستاره‌هایی براق در آن و چشمان تو نیز همزمان می‌درخشند. و تو با حیرت و افسوس از خود می پرسی: «چگونه شرارت و بیرحمی ، در زیر چنین زیبایی جاودانه ای ، بر حیات خود بر روی زمین ادامه می دهد؟»

من هنوز نتوانستم به آسمان بیرون و درونم بنگرم و بگویم خدا نیست. ولی می‌دانم که خداوند باشد یا نه، ما ناچاریم مسئولیت کمال خود و رنجِ کامل شدن خویش را بپذیریم. من باور نمی‌کنم و می دانم که نباید باور کنم که شرارت و سنگدلی، شرایطِ طبیعی انسان در  زیر چنین آسمانِ زیبایی است. هرچقدر شب تاریک‌تر باشد ، ستاره ها درخشان‌تر خواهند درخشید. درست مانند درخشان ترین حقایقی که در تاریک‌ترین شب‌های زندگی و در  بزرگ ترین رنج های خود می‌یابیم. شدت درخشیدن ستاره‌های حقیقت در دل ما، دقیقا به اندازه‌ی گستره‌‌ی رنج های ماست.

نمی‌دانم چند سالی اینجا دوام خواهم‌آورد. ولی می‌دانم که رنج هایم  و درد های همبندانم آنان که رویاها و کابوس‌های شبانه‌شان ، روی زمین سرد و چوبی اردوگاه را  با من شریک شده‌اند، روحم را  آزاد خواهد کرد.

اکنون که چیزی جز این آسمان برایم نمانده‌است، با خیال آن روزهایی از زندگی که آزادی داشتم، فکر می کنم.  روزی که صدای«آن دیگران»، در درونم بود. «تو نیازهایی داری پس آن ها را برآورده کن. هرگز در تامین نیازها و خواسته‌هایت کوتاهی نکن.نه اینکه فقط نیازهایت را برآورده سازی  بلکه آن ها را نیر همواره گسترش بده و بر آنها بیفزای! چرا از آزادی می پرسی درحالی‌که تعریف آن را به تو داده‌ایم. مگر نمی دانی آزادی چیزی نیست  مگر  آزادی چیزی غیر از گسترش بی‌وقفه‌ی خواسته هایی  است که در زندگی داریم؟»

و من دیشب خیره در آسمانِ پرستاره سیبری، دیگر در قلبم می‌دانستم که نتیجه‌ی آن آزادی برای ثروتمندان، تلخ‌کامی و خودکشی است و برای نیازمندان، حسرت و جنایت.

می دانی! آدم ها این روزها از دو چیز می ترسند: نخست از اینکه فقیر باشند و ناکام از دنیا بروند  و دیگر اینکه بی‌اهمیت پنداشته شوند و حتی از آن بدتر ، این‌که در نگاه دیگران مضحک به نظر آیند. و شاید به همین دو دلیل است که ترجیح می‌دهند که چنین تلاشِ ترحم انگیزی برای رسیدن به «هیچ» داشته باشند.

 ششم: بهار سال ۱۸۶۵

چند سالی است که از زندان آزاد شده‌ام. همینطور به فلسفه علاقمند شده‌ام و کتاب‌های  افلاطون، کانت و هگل را با شوق بارها و بارها خوانده‌ام.

در آستانه‌ی چهل و پنج سالگی هستم و پیری را بر آستانه‌ی در  می‌بینم. این روزها ، نفسم خیلی تنگ می‌شود ولی دکترها می‌گویند چیز مهمی نیست و حداقل بیست سال دیگر زندگی خواهم کرد. آیا پیش از مرگ، چیز جدیدی از زندگی خواهم آموخت؟ و من به همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کنم و سال‌هایی که پیش روست.

ما  هیچ چیز را به یک باره هیچ وقت یاد نخواهیم گرفت. در ثانیه‌ای به آگاهی رسیدن!  تنها روزها، ماه‌ها و سال‌ها صادقانه زیستن را در خود پنهان می‌کند. برای کشف حقیقت ، همه‌ی ما با نادانی بسیارِ خود شروع می‌کنیم و اگر تصور می‌کنید که با این‌همه نادانی ، حقیقت را زود فرا گرفته‌اید ، پس به یقین بدانید که آن را درست درک نکرده‌اید.

دنیای ما، تنها با عشق راستین  و حقیقت است که رهایی خواهد یافت. بارها  و بارها از خود پرسیده‌ام، آیا با همه‌ی این بی‌عدالتی و رنج و شرارتی که می‌بینم، آیا دنیا همان جهنمی نیست که همه‌ی هراس ما، ورود به آن پس از مرگ است؟

شاید برای همین است که در ته قلب خود می‌دانیم آنکه رفته‌است، از این دوزخ آزاد است!

 این دنیا، دوزخمان خواهد ماند تا روزی که قلب هایمان از دوزخ بودن باز نایستد. دوزخ چیست؟

من همیشه بر این باور بوده‌ام که دوزخ چیزی نیست جز ناتوانیمان در دوست داشتن دیگران و جهان.  اگر در قلب خود و جهان خود عشقی نمی بینی و اگر لذت و تحسین کردن زیبایی‌ها ، در تو مرده‌است، آنگاه موفق شده‌ای تا دوزخ را بیابی  و یا شاید هم او سرانجام تو را یافته است.

مهم نیست که به نظم جهان و قانونِ بزرگ هستی! معتقد هستی یا نه! تنها به قلب خویش نگاه کن و بنگر آیا هنوز قلبت می‌تواند از برگی جوان و تازه که در بهار بر شاخسار خشکی می‌روید، لبریز از لذت و تحسین شود؟ آیا  از نگریست به آسمان آبی و یا  دیدن پرنده‌ی کوچکی  که بر درخت حیاط تو آشیانه ساخته‌است در وجودت احساس شیرینی می‌کنی؟

عشق! آن گنج ارزشمندی است که با آن می‌توانی همه‌ی جهان را از آن خویش کنی.  عشق آن نیرویی است به بواسطه‌ی آن می‌نوانی  که نه تنها خود  بلکه تمام انسان‌ها را  از گناهانشان بازگیری و رهاشان سازی. پس برو ! برو عاشقانه زی!  بی‌آنکه بترسی، حتی برای یک لحظه!