دکترای روانشناسی | رواندرمانگر🌱 کمک به شما برای درک عمیقتر خود و عبور از چالشهای زندگی🍀. عضو سازمان نظام روانشناسی 75131 لینک کانال بله؛ https://ble.ir/DrNazilaHanaei
کورسرخی ؛ حالِ هر سرزمین را باید از حال زن هایش شناخت!

کتاب کورسرخی نوشتهی نویسنده ی افغان، که به قول خودش، روایتی ست از جنگ و جان! نویسنده در این کتاب، بر خاطراتِ خود و نقد اجتماعی بر موضوعاتی نظیر هویت، جنگ، مهاجرت و مرزنشینی، در کنارِ معنا و مفهومِ وطن تمرکز دارد.
فرانتس کافکا در نامهای خطاب به دوست و همکلاسیاش، اُسکار پولاک، مینویسند: «ما به کتابهایی نیاز داریم که اثرشان بر ما مثل اثر یک فاجعه باشد؛ کتابهایی که عمیقاً متأثرمان کنند؛ مثل تأثیر مرگ کسی که بیشتر از خودمان دوستش داشتیم؛ مثل تبعید شدن به جنگلهایی دور از همه؛ مثل خودکشی. کتاب باید همچون تیشهای باشد برای شکستن دریای یخزدهی درونمان.» این دقیقاً همان کاری است که کورسرخی با خوانندگانش میکند. تکانمان نمیدهد، جانمان را میسوزاند. رنجِ تحمیلشده را چنان زنده و جاندار به تصویر میکشد که خود را حیوحاضر در روایتهایش میبینیم.
کورسرخی را که بخوانی، ویرانت میکند و چیزی را، از نو در تو میسازد : معنای رنج.
عطایی، در کتاب «کورسرخی»، نه به عنوان یک زن افغانِ مهاجر، بلکه از زبانِ تمامِ زنانِ خاورمیانه، که در سکوت، استوار ایستادهاند، سخن میگوید. اینان، وارثانِ قصههای ناگفتهاند؛ زنانی که در میانِ چارچوبهایِ تنگِ سنت و گاهی خشونت، نفس میکشند، اما هرگز تسلیم نمیشوند. زندگی برایشان میدانی ست، پر از چالش؛ از تلاش برای بقا در دلِ ناآرامیها، تا مبارزه برای اثباتِ هویت و حقوقِ انسانیشان، در جهانی که غالباً صدایشان را نشنیده میگیرد.

اما در عمقِ نگاهِ این زنان، کورسویی از امید همیشه روشن است. همان نوری که در صفحاتِ “کورسرخی” عالیه عطایی نیز دیده میشود؛ آنجا که زنانی چون “محبوبه” یا “انار” با تمامِ زخمها و سختیها، هنوز هم به دنبالِ معنایِ زندگی و روزهایی بهتر میگردند. آنها میدانند که «زن بودن، خودِ جنگیدن است»، و این جنگیدن، نه از سرِ ناچاری، که از سرِ عشق به زندگی و تلاش برای ساختنِ فردایی روشن است.


در خاورمیانه، «زن بودن» گاهی به معنایِ حمل کردنِ تمامِ مرزها بر شانههاست؛ مرزهایی که نه روی نقشه، بلکه بر تن و روحِ زنان حک شدهاند. در «کورسرخی»، ما با زنانی روبروییم که حتی در امنترین خانهها هم، ردِ پایِ جنگ و ناامنی رهایشان نمیکند. سختیِ زندگی برای این زنان، نه فقط در نبرد با کلیشهها، که در نبردِ همیشگی با مفهومِِ «بیوطنی» و «غریبه بودن» است؛ حتی وقتی در خانه خودشان هستند.

«حالِ هر سرزمین را باید از حالِ زنهایش شناخت.» این جمله، نه یک شعار، که پژواکِ دردیست که در تار و پودِ «کورسرخی» تنیده شده است. زن، نه فقط جغرافیا، که خودِ تاریخِ زندهی یک سرزمین است؛ او حاملِ امتدادِ حیات است، اما وقتی مهاجر میشود، این امتداد در مرزها گسسته میشود. «زنانِ مهاجر فقط خاکشان را جا نگذاشتند؛ هزارهزار فرزندِ بهدنیانیامدهشان هم در آن خاک جا ماندهاند.» این تصویر، هولناکترین بُعدِ مهاجرت را نمایان میکند. زنِ مهاجر، با خود، نه تنها خاطراتِ زنده، بلکه اندوهِ تمامِ آنهایی را حمل میکند که فرصتِ دیدنِ نور را نیافتند؛ فرزندانی که قرار بود در دامانِ همین خاکِ از دست رفته، قد بکشند.

شاید این تلخترین بخشِ روایت باشد: اینکه آدمی بتواند در وطنِ خودش هم بیوطن بماند. از همین روست که «کورسرخی» فقط روایتِ یک زندگی نیست، بلکه روایتِ انسانیست که برای تعریفِ خودش، ناچار است از نو به واژهها معنا بدهد؛ واژههایی مثل خانه، خاک، هویت و وطن. و در نهایت، آنچه باقی میماند نه یک پاسخ روشن، بلکه یک حسِ عمیقِ تعلیق است: اینکه گاهی انسان، پیش از آنکه به جایی تعلق داشته باشد، مجبور است با بیتعلقیِ خود زندگی کند.

مطلبی دیگر از این انتشارات
بچه وسط خانوادهی Arkham
مطلبی دیگر از این انتشارات
بهترین داستانهایی که در بازیها روایت شدن
مطلبی دیگر از این انتشارات
برچسب زنی(labelling)؛ از سوگیری تا شناختِ الگوهای رفتاری