The Last Viking - 2025 | کله‌پوک‌های احساساتی

معرفی

آندرس توماس ینسن، فیلمنامه‌نویس و کارگردانی دانمارکی است، که با «شب انتخابات - ۱۹۹۸»، جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه همان سال را برنده شد و به شهرت بین‌المللی رسید. او پس از فیلم تحسین‌شده‌ی «سرزمین موعود - ۲۰۲۳»، امسال به سراغ فیلمی رفته است که همانند روال سابق و اکثر آثار قبلی‌اش دارای طنز سیاه و استعاره‌آمیزی است که سعی دارد سطح را سوراخ کرده و به عمق بزند!

«آخرین وایکینگ - ۲۰۲۵» بدون شک، پتانسیل‌های هم محتوایی و هم فرمیک خوبی دارد؛ اما سوال اینجاست که آیا ینسن توانسته از آنها به خوبی استفاده کند یا نه.....!


The Last Viking - 2025
The Last Viking - 2025

خلاصه داستان

«آنکِر» سارقی است که تحت تعقیب پلیس می‌باشد؛ چرا که به‌تازگی به یک بانک دستبرد زده است و حالا درصدد پنهان پولهای دزدی است. او به برادر شیرین‌عقلش، «مان‌فِرِد»، می‌گوید که بایستی کیف را به خانه‌ی مادری‌شان برده و در همان نزدیکی دفن کند تا آب‌ها از آسیاب افتادن کنند. تا به خودش می‌آید، متوجه می‌شود که پلیس تمام آپارتمان را به محاصره خودش درآورده است.

آنکر قصه‌ی ما، پس از گذشت ۱۵ سال، عفو مشروط می‌خورد و از زندان آزاد می‌شود. وقتی به خانه باز‌می‌گردد، می‌بیند که مان‌فرد، به اختلال بحران هویتی دچار شده و فکر می‌کند که «جان لنون»، گیتاریست مشهور گروه بیتلز است :)

از آنجایی که مانفرد از هویت قبلی خودش بیزار است، هر بار که او را به نام خودش صدا می‌کنند، دست به آشوب و حتی خودکشی‌های نافرجام می‌زند.

حالا آنکر مانده است با این برادر مجنون و آشفته‌حال، و آن‌همه پول بی‌زبان که معلوم نیست کجا هستند!!


نقد محتوا

اعتقاد دارم که فیلمنامه‌ی «آخرین وایکینگ»، کشش و ویژگی‌های منحصربه‌فرد خوبی دارد، مخاطب را در بحر داستان خود به دام انداخته و آرام‌آرام، فکر و احساساتش را درگیر می‌کند.

به موضوعات حساسی همچون ضربات روحی در کودکی، تروما، عشق و نیازهای عاطفی، نقص و کمبودهای جسمی-روحی، درک کردن دیگری، از یاد بردن هویت خود و الی آخر‌، چنگ می‌اندازد و همگی را در دل خود جای می‌دهد. گفتم حساس؛ چرا که اولا بایستی با این‌چُنین مسائل، با نهایت ملایمت برخورد کرد تا موجب رنجش مخاطب نشوند، ثانیا باید پرداخت خوبی دریافت کنند تا اثرگذار باشند و ثالثا به‌خوبی درون قصه ورز آمده باشند، تا گل‌درشت و وصله‌ی ناجور به‌نظر نرسند.

برای مورد تحلیل قرار دادن عناصر محتوایی فیلم، بنابر عادت همیشگی خود، به هر کدام جداگانه خواهم پرداخت.

مان‌فرد و تروما در کودکی

مانفرد (با بازی مدس میکلسن)، برادر ناخوش‌احوال آنکر است که هسته‌ی مرکزی درام فیلم را شکل می‌دهد. وی در دوران بچگی، درون‌گرایی بوده که بواسطه‌ی تخیلات کودکانه‌اش، می‌خواسته یک وایکینگ باشد. این خواسته‌ی مانفرد، تنها در مرحله‌ی تخیل و ذهنش باقی نمی‌ماند؛ بلکه به دنیای بیرون بروز می‌کند، به‌گونه‌ای که او برای خودش کلاه‌خود، زره و تبر وایکینگی دست و پا کرده و بدون آنها جایی نمی‌رود. این زره و کلاه‌خود، احتمالا به معنای دیواری است که مانفرد، میان دنیای بیرون و خودش ایجاد کرده.تا بدین‌جا مشکلی نیست.

مشکل از زمانی شروع می‌شود، که بچه‌های دیگر در مدرسه، او را مسخره کرده و کتک می‌زنند. این باعث می‌شود که هر روز بیشتر در غار تنهایی خود فرو برود؛ حتی با وجود اینکه برادرش آنکر نیز پشتیبان اوست. مشکل دوم، پدر دائم‌الخمر و بی‌اعصاب مانفرد هست، که اصرار دارد او مجنون بوده و نیاز به کمک دارد. به همین خاطر، هر بار به آنکر تأکید می‌کند که نگذارد آن لباس‌های وایکینگیِ کوفتی را بپوشد، و الا هر دو را تنبیه می‌کند.

پدر بجای آنکه او را درک کرده و در خلوت، با پسر خود، صمیمانه به گفتگو بنشیند تا این سختی‌ها را به کمک هم حل کنند؛ میان خودش و مانفرد، فاصله‌ی عاطفی ایجاد کرده و به او، برچسب «جنون» می‌زند.

از اینها که بگذریم، آنکر و مانفرد حالا مردان بالغی شده‌اند. مانفرد بخاطر آن تروما، احساس وابستگی زیادی به آنکر دارد، اما او عین خیالش نیست. با بزرگتر شدن و پیش چشم آمدن منافع شخصی، آنکر به انسان خودخواهی تبدیل شده است که دیگر برادرش برایش اهمیتی ندارد و فقط می‌خواهد آن پولها را پیدا کرده و فلنگ را ببندد.

از طرفی وقتی که آنکر به زندان می‌رود، مانفرد احساس کمبود می‌کند. بنابراین به هویت جدید «جان لنون» پناه می‌برد، چرا که او شخصی مشهور است که همه‌ی دنیا دوستش دارند و در نتیجه، قاعدتاً نباید احساس کمبود عاطفی داشته باشد.

و این است تمامِ مانفرد درون‌گرای رنج‌کشیده! و چه شخصیت‌پردازی دقیق و تمیزی که این فیلمنامه از وی ارائه نمی‌دهد!!


سفری برای یافتن پول (کشف هویت)

درام فیلم، تازه از جایی استارت می‌خورد که آنکر به اسم خلوت کردن و بازسازی رابطه‌ی خود با مانفرد، او را از پیش خواهرشان، به خانه‌ی مادری می‌برد؛ تا بالاخره بتواند جای دقیق پولها را از زیر زبانش بکشد.

بخش اول - شخصیت‌های جدید

او در بین راه، با دکتر روانشناسی بنام نیلسن آشنا می‌شود. نیلسن به او می‌گوید که برای آرامش خاطر مانفرد، بهتر است کمکش کنند که او واقعا باورش بشود جان لنون است. از این راه، شاید خاطرات فراموش‌شده‌اش بازگردند. سپس پیشنهاد می‌دهد که مجنون‌های دیگری که فکر می‌کنند بقیه‌ی اعضای گروه بیتلز هستند را جمع کنند تا آنها در کنار هم تمرین و اجرا کنند!! آنکر با این ایده مخالفت کرده و با مانفرد به خانه‌ی جنگلی مادری‌شان می‌رود.

ساکنین جدید خانه، با روی گشاده از آنها استقبال می‌کنند تا چند روزی آنجا بمانند. آنکر هم می‌گوید که ما برای یادآوری خاطرات کودکی و ماهیگیری آمدیم. مارگارت، زن خانه، یک خانم زیبا و مدل سابق شکست‌خورده‌ای است، که هیچ‌وقت رویاهایش به حقیقت نپیوسته و همسرش ورنر هم طراح مدی است که تابحال حتی یک جوراب طراحی نکرده است. به زعم خودش، پس از اتفاقی که برای صورتش افتاده، ذوق و قریحه‌ی خود را از دست داده و هم‌اکنون مشغول نوشتن داستان‌های کودکانه است!

تمام شخصیت‌های فرعی، نماینده‌ی بخشی از کمبودهای روانی مانفرد هستند: ورنر هنوز خودش را پیدا نکرده و نمی‌داند که رسالتش در زندگی چیست. مارگارت بخاطر برتری نصفه و نیمه‌ی خودش، هیچوقت ورنر را درک نکرده و مدام به او سرکوفت می‌زند؛ دقیقا مانند برادر مانفرد. و همینطور دکتر نیلسن، رویای به حقیقت ناپیوسته‌ای دارد که دیوانه‌وار آنرا می‌جوید.

فیلمنامه از این کاراکترها، نه فقط در جهت پر کردن حفره‌های داستانی استفاده کرده؛ بلکه آنها را استعاره‌ای قرار داده است برای درک بهتر شخصیت مانفرد.

بخش دوم - حفاری را آغاز کن!

از آنجا که آنکر بی‌امان به‌دنبال یافتن پولهای دزدی است و بارها از مانفرد خواهش می‌کند که کمکش کند، اما او اظهار بی‌اطلاعی کرده و از موضوع، تفره می‌رود.

مانفرد بجای نشان دادن جای پولها، آنکر را عمدا به سمت چیزهایی راهنمایی می‌کند تا گذشته‌ی خود را به یاد بیاورد تا از این طریق، هویت فراموش‌شده‌اش را بازآوری کند. و این زیباترین نکته‌ی فیلم است:

این آنکر است که خود حقیقی‌اش را گم کرده؛ نه مانفرد!


جمع‌بندی

در پایان بایستی خاطر نشان کنم که فیلمنامه‌ی «آخرین وایکینگ» نوشته‌ی توماس ینسن، از قوت بسیار خوبی برخوردار است. کاملا انسانی و دغدغه‌مند بوده و با استعاره‌های دردناک و هم بامزه‌اش، به عمق می‌زند. در روزگاری که معمولی‌ها اسکار می‌گیرند؛ فیلمنامه‌های خوبی همچون این داستان، حتی نامزد هم نمی‌شوند، که بسی جای ناامیدی و تعجب است!!

از طرفی کاراکتر مانفرد، نه فقط کنایه از رنج‌کشیدگان، بلکه نمونه‌ی بروزیافته‌ای از انسان قرن بیست‌ویکمی است که برای کنار آمدن با سختی‌های این دنیای پر از کمبود و نقص، نیاز به درک شدن دارد؛ اصلا هرکسی دارد، و الا این دیو سیاه‌پیکر، همه‌مان را از پا در می‌آورد!


نقد فرم

بخش فرمیک «آخرین وایکینگ» برخلاف فیلمنامه، چندان غنی نیست و بعضاً با مشکلات جدی دست و پنجه نرم می‌کند. فرم، آن جزء از فیلم است که آدم آرزو می‌کند ای کاش توماس ینسن فقط فیلمنامه را نوشته بود و هرگز آنرا کارگردانی نمی‌کرد! البته این‌طور هم نیست که با یک فاجعه طرف باشیم؛ اما حقیقتا در قد و قواره‌ی داستان نبوده و اصطلاحا آنرا حیف کرده است!

حالا بهتر است به هر کدام از اجزاء بپردازیم تا دقیقا بدانیم از چه حرف می‌زنیم.

طراحی صحنه و لوکیشن

انتخاب یک لوکیشن خاص وقتی با طراحی صحنه‌ای مناسب همراه می‌شود، تجربه‌ای متفاوت برای مخاطب رقم ‌می‌زند؛ چیزی که در این فیلم شاهدش هستیم.

جنگلی که خانه‌ی مادری مانفرد و آنکر درونش قرار دارد و آفتابی که از پس درختان و تپه‌های سرسبز به آن می‌تابد، همگی به زیبایی و خاص بودن تصاویر کمک کرده‌اند. این طبیعت، دریای عمیق فراموش‌شده‌ای است، که خاطرات و رازهای کودکی مانفرد و آنکر در آن مدفون شده‌اند.

گرچه افسوس که باید گفت این تنها جنبه‌ی تزئینی دارد. استفاده از فرم و پتانسیل جنگل در اینجا ضروری به نظر می‌رسید. ینسن که تمام تمرکز خود را روی خوب روایت کردن گذاشته (بگذریم که از همان هم درست برنیامده)، این پتانسیل را سوزانده است. در ابتدا که آنکر مضطربانه و مستأصل، به طبیعت پا می‌گذارد تا آن پولهای بی‌صاحب (!) را بیابد، بایستی این حس را از طریق ناشناختگی جنگل، به ما منتقل می‌کرد. و سپس زمانی که خود و هویت خود را به یاد آورده، باید این جنگل به مکانی آشنا و پر از خاطرات لطیف کودکی بدل می‌شد؛ نه اینکه در تمام طول مسیر، خنثی باقی بماند.

از طرف دیگر، طراحی صحنه و نورپردازی گرم درون خانه با تم غربت و سرگشتگی به خوبی عجین شده است و همزمان این احساسات را در کنار جنون افسارگسیخته‌ی مانفرد و آن گروه قلابی بیتلز منتقل می‌کند.


منطق روایی

منطق روایی وقتی مشکل داشته باشد، بخش‌های مختلف داستان بهم نمی‌خورد، برای مخاطب باورپذیر نبوده و او را گیج می‌کند. و این همان ایرادی است که به پیکربندی کارگردانی ینسن وارد است!

از آنجایی که فیلمنامه، یک کارکتر سارق بی‌اعصاب بنام آنکر و چند مجنون تیمارستانی فراری دارد، طبیعی است که تا حدی خشونت به خود ببیند. اما نمیدانم نویسنده چه اصراری داشته که شخصیتی جلاد-صفت به نام فلمینگ، به اثر اضافه کند؟!! خشونتی که این کارکتر به فیلم ایراد کرده است، کاملا تحمیلی و همچون وصله‌ای ناجور است که به بقیه‌ی داستان نمی‌چسبد.

احتمال میدهم که ینسن برای مطرح شدن فیلم خود در هالیوود، خشونت را به این اثر افزوده تا کمی به سلیقه‌ی آمریکایی میل کند! یا شاید هم می‌خواسته به تم وایکینگی خود نزدیک شود؛ که آن هم به قامت فیلم و داستان نمی‌نشیند!


روایت پُر ابهام

به اعتقاد نویسنده، اصلی‌ترین مشکل و پاشنه آشیل فیلم، شلختگی روایی است. فلش‌بک‌هایی که آنکر از دوران پر درد کودکی به خاطر می‌آورد، دقیق و بی‌نقص روایت شده و کارگردان آنها را به درستی در لحظات مختلف فیلم، جای‌گذاری کرده است.

اما مشکل اینجاست که مخاطب در طول دقایق فیلم، چند بار به این طرف و آن طرف پرتاب می‌شود و موضوع اصلی را گم می‌کند. کارگردان با انیمیشن ابتدایی فیلم، مخاطب را به طرف «مساوات» منحرف می‌کند. گویی بار معنایی برخی کلمات را نمی‌داند. در اواسط فیلم، بحث رویاهای از دست‌رفته را پیش می‌کشد و گاه دقایق فیلم را با مسخره‌بازی‌ کارکترهای بی‌اهمیت هدر می‌دهد. این موارد، انسجام روایی را گرفته و رشته‌ی داستان را از دست مخاطب بیرون می‌کند. شاهد مثال هم، نمره‌ی مردمی ۷.۲ به فیلم است. چُنین داستانی انسانی و احساس برانگیز با این پایان مناسب، نمی‌بایست نمره‌ای کمتر هفت و نیم، از مخاطبان عام خود دریافت کند. فیلم نیاز به بازنگری چند باره دارد تا که مغز محتوایش نمایان شود و این باعث به دردسر افتادن مخاطب عام در فهم روایت شود. درحالیکه مخاطب اصلی فیلم، همین مخاطب عام است، نه فقط منتقدان و خوره‌های سینما!


جمع‌بندی

در نهایت حتی اگر برخی سخت‌گیری‌های حقیر را نادیده بگیریم، فرم حقیقتا در سطح نازل‌تری از فیلمنامه قرار داشته و آدم فکر می‌کند که یحتمل، آندرس توماس ینسن، فیلمنامه‌نویس خوش‌‌قریحه‌ای است که همچنان مسیری طول و دراز برای تبدیل شدن به کارگردانی چیره‌دست دارد.

اما همچنان، «آخرین وایکینگ» یکی از فیلم‌های خوب سال ۲۰۲۵ می‌باشد که الحق ارزش یکبار تماشا را دارد!


در پایان از خوانندگان عزیز ممنونم که تا بدین‌جا همراه بودید و امیدوارم که سایه‌ی این جنگ تحمیلی، هرچه زودتر از آسمان کشور عزیزمان رخت بر بندد و مثل همیشه با پیروزی و سربلندی‌مان همراه باشد ❣️🇮🇷

📆 دوم اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵

✍️ ابوالفضل ناصری

🎯 نمره نویسنده به فیلم: ۶.۵ از ۱۰

پست قبلی:

خانه سیاه است - ۱۳۴۱ | لباسی از جنس جذام