"خودکشی" ویکتور یالوم

ویکتور یالوم در سمت چپ تصویر
ویکتور یالوم در سمت چپ تصویر

ویکتور یالوم پسر اروین یالوم روانشناس بزرگ، در سن ۶۷ سالگی خودکشی کرد در حالی که خودش هم یک روانشناس تاثیرگذار بود و پدرش که هنوز در قید حیات هست نویسنده کتاب "وقتی نیچه گریست" هستند این اتفاق شوک بزرگی برای جامعه رواشناسی بود و مجدد این سوال رو مطرح کرد که "یک روانشناس بزرگ چطور نتونست فرزند خودش رو نجات بده؟" مگر نه اینکه اون کسی که جراح قلب هست اگر مادر خودش به این بیماری مبتلا بشه قطعا مادرش رو نجات خواهد داد؟ پس چرا روان انسان هنوز هم چنین پیچیده هست؟

واقعیت این بود که بعد از تایید این خبر سیلی از پست‌ها، ریلزها و استوری‌ها در شبکه‌های اینستاگرام و تیک تاک و یوتیوب شروع شد که هدفشون توجیه این اتفاق بود که بگن اینکه پدر و پسر دو تا روانشناس بزرگ بودن دلیل نمیشه حتما بتونن روان خودشون رو هم درمان کنند چه بسیار پزشکان حاذقی که در درمان بیماری خودشون ناتوان بودن اما این دلیل بر زیر سوال بردن علم روانشناسی نمی‌شه، جوابشون منطقی بود اما از نگاه من چطور به نظر می‌رسید؟

کوزه گر از کوزه شکسته آب می‌خوره!!

برای من مصداق این ضرب المثل بود که می‌گفت کوزه گر همیشه از کوزه شکسته آب می‌خوره، گاهی می‌بینی آدم‌هایی که به افراد بیشماری کمک می‌کنن در کمک کردن به خودشون عاجز هستن انگار مغز از کمک کردن به خودش طفره میره، انگار اون جملاتی که برای تسلی دادن بقیه به کار می‌بری وقتی برای خودت استفاده می‌کنی بی‌معنا می‌شن انگار آدمیزاد همیشه باید در تعامل با یک انسان دیگه باشه که حالش خوب بشه یعنی هیچکس به تنهایی نمی‌تونه حال خودش رو خوب کنه نقض آشکاری بر جملات عنگیزشی فضای مجازی که دائم تاکید می‌کنند بر اینکه "خودت باید حال خودت رو خوب کنی" اما واقعیت جامعه اینه که انسان‌ها همیشه از همدیگه تاثیر می‌گیرن و تاثیری که دیگران بر روح و مغز ما می‌ذارن خیلی عمیق‌تر از تاثیری هست که خودمون بر خودمون می‌ذاریم این‌ها رو گفتم تا به این برسم که ویکتور یالوم هر چقدر هم انسان کامل و فرهیخته‌ای در علم روانشناسی باشه قطعا در کمک کردن به خودش به تنهایی کاری از پیش نمی‌برده و مشکل اینجاست که وقتی تو خودت یک روانشناس باشی و تمام اصول روانشناسی رو از حفظ باشی دیگه حرف زدن با یک روانشناس دیگه حالت رو بهتر نمی‌کنه می‌دونین شبیه چیه؟ شبیه اینکه یک وکیل برای مشاوره حقوقی طلاق به یک وکیل دیگه مراجعه کنه مطمئنم برای ویکتور یالوم هم خنده‌دار بوده که وقتی خودش تمام اصول روانشناسی رو بلده بره جلوی یکی از همکارانش بشینه و صحبت کنه و همکارش دائم نوت برداری کنه و اون احتمالا از قبل می‌دونه که همکارش چه چیزهایی رو نوت برداری کرده و این قابل پیش بینی بودن ماجرا کل پروسه رو خسته کننده می‌کنه و فرد رو حتی بیش از پیش دلسرد می‌کنه شاید برای همین بود که ویکتور یالوم نتونست به خودش کمکی بکنه!! گاهی آدم فقط به یک تلنگر کوچیک احتیاج داره یک نفر دیگه، یک انسان دیگه که به زندگیت بیاد و بهت یادآوری کنه زندگی هنوز قشنگی‌های خودش رو داره درست شبیه اون فیلم‌های قدیمی که یهو یه مرو افسرده که سال‌ها تو دل جنگل تنها زندگی می‌کنه با ورود یک دختر شیطون و دردسرساز به زندگیش در ابتدا سر ناسازگاری می‌گیره اما بعد از مدتی بهش وابسته میشه و بعد می‌فهمه دنیا هنوز قشنگی‌های خودش رو داره، خدا می‌دونه چند نفر از ماها در حسرت چنین تجربه‌ای هستیم نه صرفا از بُعد عاشقانه و رومنس نه!! بلکه از منظر یک تجربه زیستی جدید، یک فضای متفاوت که به ما یادآوری کنه زندگی هنوز ارزش جنگیدن داره و مارو از این روزمرگی بی‌پایان نجات بده اما برای اکثر ماها چنین تجربه‌ای شاید هرگز اتفاق نیوفته!!!

تاثیر پدر بر پسر

اما چیز دیگری که نظر من رو جلب کرد این بود که تاثیر پدر بر پسر چی بوده؟ در واقع اولین بار که خبر خودکشی ویکتور یالوم رو شنیدم (با توجه به اینکه از جامعه روانشناسی چیز زیادی نمی‌دونم) تصورم بر این بود که اروین یالوم ۶۷ ساله هست و ویکتور یالوم احتمالا یک مرد ۳۰ یا ۳۴ ساله هست که خودکشی کرده، چرا این تصور رو داشتم؟ چون میل به خودکشی با گذر زمان "کاهش" پیدا می‌کنه اگر دقت کنید بیشتر خودکشی‌ها در بازه سنی ۱۵ تا ۳۰ سالگی اتفاق میوفته و بعد از اون هر سالی که می‌گذره میل فرد برای خودکشی کمتر میشه چرا که هرکس به یک شکلی امیدی به زندگی پیدا می‌کنه البته که اون میل به خودکشی همچنان در وجود فرد نهادینه شده و تا آخر عمرش باقی می‌مونه اما به هر نحوی فرد سعی می‌کنه از طریق شغل، ازدواج، همسر، فرزند و یا هر شکل دیگری از وابستگی خودش رو مشغول نگه داره و در واقع دست کشیدن از چیزهایی که سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده سخت و سخت‌تر میشه برای همین هست که مثلا وقتی شما ۳۵ سالت باشه یا ۴۰ سالت باشه دیگه خودکشی برای شما عملا غیرممکن هست چون چیزهایی که ساختی رو نمی‌تونی نیمه کاره رها کنی و بری درست مثل ساختمانی که تا نیمه بالا بردی و وسط کار نمی‌تونی پروژه خودت رو به دست غریبه بسپاری، به هرحال تو اون لحظه که تصور می‌کردم ویکتور یالوم ۳۰ ساله هست فقط یک سوال به ذهنم رسید:

چقدر از این بیماری‌های ذهنی که منجر به خودکشی این مرد شده از طریق پدرش در اون بوجود اومده؟

شاید حرفی که می‌زنم برای شما خنده‌دار باشه اما واقعیت اینه که اکثر روانشناس‌ها کسانی هستن که خودشون مشکلات عدیده‌ای در روح و روان خودشون دارن، وقتی با نوجوانانی که میل به روانشناسی دارن حرف می‌زنم متوجه می‌شم که جمع زیادی از اون‌ها کسانی هستن که توی خونواده‌های مشکل‌دار بزرگ شدن و خودشون انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو دارن و حالا می‌خوان در آینده روانشناس بشن تا به دیگران کمک کنند پس اگر با این فرض جلو بریم که اروین یالوم خودش ممکنه چندین مشکل روانی داشته باشه و به طریقی در طی مدل تربیت و مدل بزرگ کردن بچه‌هاش اون مشکلات رو به فرزندش منتقل کرده باشه چی؟ همونطور که در روانشناسی میگن ۷ سال اول زندگی اصلی ترین ستون زندگی هست و تمام پایه و اساس بزرگسالی رو تجربیات و خاطرات ما در دهه اول زندگیمون رقم می‌زنن پس آیا ممکنه اروین یالوم با مدل والدگریِ خودش بذر این بیماری روانی رو در ذهن پسرش کاشته باشه؟ بذری که ۶۰ سال بعد به ثمر نشسته و با خودکشی بروز کرده؟ چندان دور از ذهن نیست چرا که هیچ انسانی کامل نیست و اگر بخوایم واقعیت رو بسنجیم باید بگم طبق تجربه شخصی خودم اکثر روانشناس‌ها و روان درمانگرها بعد از سال‌های طولانی که به صحبت‌ها و دردهای بیمارانشون گوش میدن خودشون هم به یک نوع پوچی و بیماری روانی مبتلا می‌شن چرا که روانشناسی مثل پزشکی نیست که تو بتونی از بین ده تا بیمار حال ۵ تا رو خوب کنی و با خودت بگی اوکی من لااقل ۵ نفر رو نجات دادم!! واقعیت اینه که ۹۰ درصد پروسه نجات بر عهده خود بیمار هست باید شرایط محیطی و ذهن خود بیمار آماده باشه تا بتونه روند درمان رو بپذیره و به خودی خود از دست اون مشاور و روانشناس کاری بر نمیاد و شاید شاید شاید در گذر زمان این سرخوردگی در اتاق درمان کم کم بر ذهن خود روانشناس هم غالب بشه و اون رو به سمت پوچی سوق بده که روی تربیت فرزندانش هم اثر بذاره

چرا چنین باوری دارم؟

واقعیت اینه که من، فرزند یک خانم مشاور و روانشناس هستم مادر من لیسانس روانشناسی در دانشگاه تهران در سال ۱۳۶۷ داشتن و کل زندگیش به عنوان مشاور در مدارس فعالیت می‌کرد و اینکه من به روانشناسی علاقه‌مند شدم هم بخاطر همین بود که زمینه اون در خانواده ما وجود داشت اما من تصور می‌کردم مادرم راه اشتباهی رو رفته اون نباید مشاور مدرسه می‌شد باید مطب خودش رو تاسیس می‌کرد تا بتونه مستقیم به بیمارانش کمک کنه و من برای سال‌ها آرزوم این بود که چنین کاری کنم اما نشد که بشه!! و امروز با خودم میگم شاید همون بهتر که نشد ... اگر می‌شد الان چیکار می‌تونستم بکنم؟ نشسته بودم کنج یه مطب توی سیستان بلوچستان و برای مردمی که اصلا باوری به روانشناسی ندارن مگس می‌شمردم و آرزو می‌کردم چهار نفر حاضر باشن هزینه مشاوره رو پرداخت کنن تا من هم یک لقمه نون در بیارم؟ اوه نه ... شاید همین بی‌پولی امروزم رو به اون شرایط ترجیح میدم!!!

این رو هم لازمه عرض کنم، خیلی از دوستان برام کامنت می‌ذارن و میگن خب تو که حرف می‌زنی چرا "نتیجه گیری" در پایان صحبت‌هات ارائه نمیدی؟ چرا "راهکار" ارائه نمیدی؟ دوست گلم من فقط سوال می‌پرسم هدف من از این مدل مطالب فقط طرح سوال هست من ادعای سواد بلند و بالایی ندارم که بخوام در پایان برای شما راهکار یا نتیجه گیری جامع ارائه بدم، من فقط می‌خوام خواننده این سوال در ذهنش شکل بگیره که:

  • اگر "پدر" ویکتور یالوم در این خودکشی تاثیر داشته باشه چی؟

  • اگر دوران کودکی ویکتور یالوم اونقدر بد بوده که ۶۰ سال زمان هم برای هضم اون کافی نبوده باشه چی؟

  • اگر روانشناسی به خود فرد روانشناس در گذر زمان لطمه بزنه و مثل اختلال پس از سانحه اون فرد رو به سمت لبه پرتگاه ببره چی؟

  • اگر هر چیزی که به عنوان روانشناسی می‌شناسیم هیچ ارزش و فایده‌ای نداشته باشه و درک مغز و روان انسان چنان پیچیده هست که هرگز راهی برای درمانش وجود نداشته باشه چی؟

من سوال می‌پرسم سوالاتی که در ذهن پرسشگر خودم برای اونها جوابی پیدا نمی‌کنم اینکه این سوالات جوابی دارند یا نه دیگه از عهده من خارج هست!!

در صورتی که از نوشته‌های من لذت بردین خوشحال میشم از طریق لینک موجود در بیو از کار ما حمایت کنید درست مثل یک پرداخت شارژ وارد صفحه پرداخت می‌شین و به مبلغ دلخواه از ما حمایت می‌کنید، بازم ممنون❤️

انتشار: ۱۱ تیر ۱۴۰۵ _ ۱۶۰۱ کلمه