زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد

توی فارسی معادلی برای numb داریم؟
توی فارسی معادلی برای numb داریم؟

حالا اینجا نشسته‌ام. خسته حتی از گفتن و نوشتن خستگی‌ها. سعی میکنم زیبایی‌ها را ببینم. سعی میکنم قبول کنم زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد. و اگر روزی بیشتر از این شد هم همین حس را خواهم داشت. سعی میکنم فکر کنم به اینکه روزی میرسد که در خانه خودم میخوابم. غذایم را هم خودم درست میکنم. وقتی خیلی خسته از کار برمیگردم خودم چای دم میکنم. چون بیشتر بهم میچسبد. چون سکوتی که در خانه است می‌ارزد به سختی‌های تنها زندگی کردن. حالا هرچقدر هم که هر روز از این هدف و بقیه‌شان دور میشوم، باز هم سعی میکنم امید و برنامه‌ام را حفظ کنم. تلاش میکنم هر کاری که انجام میدهم در جهت رسیدن به همین اهداف باشد. حتی اگر هیچوقت قرار نیست به‌شان برسم. چون زندگی همین است و قرار نیست بیشتر از این باشد.

هرچه من را پیش میراند همین است. همین هدف‌هایی که شاید خیلی‌ها درک نکنند، اما برای من تمام دنیاست. و پیش رفتن گاهی سخت است. حتی گاهی وقتی احساس کارآمدی دارم، ترس هم با آن می‌آید؛ از اینکه نکند این فقط یک حس باشد و واقعا پیشرفتی در کار نبوده باشد. به هر حال پیش میروم. تا هرجا بشود. گاهی این "هرجا" در واقع "درجا" میشود. چه کنم؟ ناراحت میشوم. حسرت میخورم. اعتراض میکنم. اما بعدش چه؟ تلاشم را کرده‌ام. در این تلاش‌ها چیزهایی یافته‌ام. گوش بدهکار میخواهم که برایش تا صبح حرف بزنم از چیزهایی که یاد گرفته‌ام. او هم اهمیت بدهد. بعد هم چیزهایی که یاد گرفته است را بهم بگوید. من هم اهمیت میدهم. یادگیری جزو تنها چیزهایی‌ست که لذت‌بخش است حتی اگر کاربردی نداشته باشد.

گاهی -مثل همین الان- خیلی چیزها برایم اهمیت ندارند. یعنی دارند، اما توان اهمیت دادن ندارم. برای امروز بس است. میخواهم بدون احساس خاصی امروز را بگذرانم. بدون فکر اضافی {که شدنی نیست}. و فقط با گذراندن امروز، امروز را بگذرانم. کار کنم. چای بخورم. بخوابم. مگر هرروز این‌شکلی نیست؟ پس این قیل و قالی که هرروز از صبح تا شب در ذهنم برپاست از کجا می‌آید؟ مگر چاره‌ای جز زنده ماندن و گذراندن داریم؟ مگر چاره‌ای جز ادامه دادن داریم؟ اگر داشتیم، چهار ماه و بیست و چهار روز پیش جهان متوقف میشد.