جاده ابدیت - ۲

ماشین را جلوی پمپ پارک کرده بود و باکش را پر می‌کرد. سیگاری که پشت گوشش گذاشته بود را برداشت و روی لبانش نشاند. شعله‌ی فندک در تاریکی لرزید، لحظه‌ای کوتاه مثل قلبی بی‌قرار تپید، بعد خاموش شد و سیگار به آتش نشست. دود نخستین پک مثل شبحی بی‌قرار از لبانش گریخت، در هوای شب پیچید و در نور نئون‌های لرزان گم شد.

پشت سرش، پاندورا خورجین‌خورجین تنقلات رنگارنگ روی کانتر می‌چید؛ پاستیل‌هایی که انگار از ستاره‌ها تراشیده شده بودند، نوشیدنی‌هایی در رنگ‌هایی که هیچ شیمی‌دانی جرئت وصفشان را نداشت. پرومتئوس لبخند کجی زد. سکه‌ی دراخمای طلایی که به او داده بود، برای خرید کل ایستگاه کافی بود، با این حال پاندورا هنوز سرگرم جست‌وجو بود؛ گویی همیشه چیزی هست که باید کشف شود، یا شاید چیزی که باید گم شود.

ناگهان، الکتریسیته‌ی ساکن هوا را شکافت. بوی نمک دماغ پرومتئوس را گزید، و صدایی همچون غرش آذرخش پشت سرش طنین انداخت:

— «خیلی از خونه دور افتادی، پیرمرد.»

پرومتئوس حتی زحمت چرخیدن به خود نداد. آن بو، آن صدا، آن لحن مغرور… و البته هارلی دیویدسون مشکی با جمجمه‌ی قوچ حک‌شده بر باکش—همه را می‌شناخت. آرام جواب داد:

— «تو هم همینطور، ثور. اینجا چیکار می‌کنی؟»

قدم‌های سنگین بر شن‌های جلوی ایستگاه کوبیده شد. ثور نزدیک شد، سایه‌اش را بر آسفالت انداخت و نئون لرزان، خطوط ریش طلایی‌اش را شکافت. نگاهش مثل صاعقه‌ای در شرف فرود بود.

— «خونه یعنی مرز. یعنی قانون. جایی که هر چیز سر جاش باشه. تو مرزها رو شکستی، آتش‌دزد.»

پرومتئوس آهسته برگشت. چشمانش با چشم‌های مرد آذرخش گره خورد. آرام اما محکم گفت:

— «مرزها؟ یا زنجیرها؟ انسان باید انتخاب کنه، حتی اگر انتخابش اشتباه باشه. تو می‌خوای به جای اون‌ها تصمیم بگیری.»

خنده‌ی کوتاه و سنگین ثور فضا را مرتعش کرد.

— «انتخاب؟ چه انتخابی وقتی نتیجه همیشه رنج و خونریزیه؟ نگاه کن به دنیاشون: جنگ، حرص، خیانت. اون آتشی که دادی بیشتر از اینکه روشنایی باشه، خاکستر آورد.»

پرومتئوس پک دیگری زد. دود را آرام به آسمان سپرد و بی‌پروا گفت:

— «پس بذار بسوزن. بذار خاکستر بشن، بعد از نو برخیزن. آزادی، ثور، هدیه‌ایه که بدون اون، حتی خدایان هم حق ندارن از بندگی حرف بزنن.»

رعدی در دوردست آسمان غرید، انعکاسی از خشم درون خدای صاعقه.

— «آزادی؟ یا توجیه برای هرج‌ومرج؟ تو آتیش رو به دست دیوونه‌ها سپردی. این اسمش خیانته، نه هدیه.»

پرومتئوس سیگار را بر زمین انداخت، با کفش خاموشش کرد، و با صدایی مثل فولاد سرد گفت:

— «و تو می‌خوای دنیا رو در قفس نگه داری، فقط چون از آتشی که نمی‌تونی مهارش کنی می‌ترسی. تفاوت من و تو همینه: من باور دارم انسان می‌تونه بالاتر از خودش پرواز کنه، حتی اگه هزار بار سقوط کنه. تو فقط سقوط رو می‌بینی.»

سکوتی سنگین بر فضا نشست. باد، بوی بارانی در آستانه‌ی تولد را با خودش آورد. پشت شیشه، پاندورا لحظه‌ای ایستاد و با کنجکاوی به دو چهره نگاه کرد: یکی، خدای آتشی دزدیده‌شده؛ دیگری، خدای صاعقه و قانون.

ثور سرانجام گفت:

— «شاید حق با تو باشه، شاید هم نه. اما یادت باشه… هر بار که یکی از اون‌ها به خاک می‌افته، بخشی از خونش روی دستای توئه.»

پرومتئوس نگاه کوتاهی به پاندورا انداخت، لبخندی تلخ بر لبانش نشست. سپس آرام پاسخ داد:

— «می‌دونم… و با این حال، ترجیح می‌دم بار خونشون رو به دوش بکشم، تا زنجیر بردگیشون رو.»

باد وزید. نئون‌ها لرزیدند. و سکوتی که در پی آمد، بیشتر از هر رعدی سنگین‌تر بود.