جاده ابدیت - ۳

پیشخدمت با منویی خیس از لکه‌های قهوه نزدیک شد و گفت:

ـ «پس شد یه لیوان قهوه و یه چیزبرگر... چیز دیگه‌ای می‌تونم براتون بیارم؟»

پرومتئوس که دوازدهمین فنجان قهوه‌اش را سفارش داده بود، بی‌هیچ عجله‌ای سیگار نیم‌سوخته را میان انگشتانش برگرداند. نگاهی کوتاه به پاندورا انداخت. دخترک با چشمان پر از شور و بی‌قراری سرش را تکان داد و چیزی در گوش او زمزمه کرد؛ مثل نجواهای کودکی که هنوز خیال را جدی‌تر از واقعیت می‌گیرد. پرومتئوس رو به پیشخدمت کرد و با صدایی آرام گفت:

ـ «لطفاً این بار اسباب‌بازی همراه برگر رو فراموش نکنید.»

و لبخندی محو بر لبش نشست، لبخندی که بیشتر شبیه خستگی بود تا شوخی.

صدای کبریت که شعله گرفت، لحظه‌ای سکوت را شکست. او سیگارش را روشن کرد و روزنامه را با حرکتی محکم صاف کرد. درست همان موقع، درِ غذاخوری باز شد. مردی میانسال، با موهای مجعد و ریش بزی کوتاه، وارد شد. کت‌وشلواری سفید به تن داشت، روشن‌تر از مزرعه‌ی پنبه زیر آفتاب، و پیراهنی سیاه به تاریکی ژرفای آسمان شب. عصازنان به سوی میز آمد.

پرومتئوس به تماشایش نشست. در دلش گذشت:

«مثل اینه که دارم توی آینه نگاه می‌کنم.»

لبخند کجی زد و سری به نشانه‌ی خوشامد تکان داد.

پاندورا هاج‌وواج پرسید:

ـ «برادرته؟»

مرد تازه‌وارد مکثی کرد و آرام گفت:

ـ «نه.»

پرومتئوس پاسخ را کامل کرد:

ـ «اون منم... اما از یک داستان دیگه.»

پاندورا، با صدایی لرزان و کودکانه پرسید:

ـ «داستان دیگه؟»

مرد کت‌سفید لبخندی آرام زد:

ـ «بله... من هم مثل او، به انسان چیزی بخشیدم. نوری که از تاریکی گرفتم.»

پرومتئوس قهوه‌اش را برداشت، جرعه‌ای نوشید و گفت:

ـ «او آورنده‌ی نوره. شیطان.»

سکوتی سنگین میانشان نشست. تنها صدای باران که پشت شیشه‌ها می‌ریخت، ریتمی ملایم به فضا می‌داد.

شیطان صندلی را کنار کشید و نشست. عصایش را به دیوار تکیه داد.

ـ «عجیبه... هر دو به انسان چیزی دادیم، چیزی که نمی‌بایست. من آگاهی، تو آتش. هر دو به جرمِ بخشیدن، محکوم شدیم.»

پرومتئوس سری تکان داد:

ـ «اما فرقش اینجاست: آتش من گرما داد، اما آگاهی تو... انسان رو تنها کرد.»

شیطان با نگاهی عمیق جواب داد:

ـ «تنهایی بهای آزادیه. کسی که می‌فهمه، دیگه بهشت براش بهشت نیست. قفسی طلاییه. می‌خواستم انسان چشم باز کنه، نه اینکه در تاریکی خفه بشه.»

پرومتئوس سیگارش را به لب برد، دود را آرام رها کرد و گفت:

ـ «و من می‌خواستم سرما نکشن، دست‌هاشون بی‌پناه نمونه. شاید هر دو از سر دلسوزی بود. ولی جالبه... همیشه ما رو دشمن نشون دادن، نه رفیق.»

شیطان خندید، خنده‌ای کوتاه و خسته:

ـ «چون دنیا قهرمان نمی‌خواست. دنیا نگهبان می‌خواست. کسی که قانون رو نگه داره، نه کسی که زنجیرها رو بشکنه.»

پرومتئوس با نیم‌نگاهی به او ادامه داد:

ـ «و حالا اینجاییم، دو محکوم، دو خائن... یا شاید دو ناجی. بستگی داره چه کسی داستان رو تعریف کنه.»

پاندورا با چشمانی پر از ترس و شگفتی به هر دو نگاه کرد، مثل کسی که نمی‌داند به کدام نور نزدیک شود: نوری که می‌سوزاند، یا نوری که چشم را برای همیشه از خواب بیدار می‌کند.

شیطان آرام دستکش‌های چرمی‌اش را از دست درآورد، انگار که بخواهد سنگینی کلماتش را بی‌واسطه روی میز بگذارد.

ـ «می‌دونی پرومتئوس... هر بار که اسمم رو می‌شنوم، لبخندم می‌گیره. اون‌ها منو دشمن معرفی کردن، در حالی که من اولین کسی بودم که انسان رو جدی گرفتم. من به اون‌ها گفتم: شما بیش از یک عروسکید، بیش از یک فرمان‌بردار.»

پرومتئوس آهی کشید و نوک سیگارش را در زیرسیگاری له کرد.

ـ «برای من هم همین بود. وقتی آتش رو دزدیدم، فکر می‌کردم بهشون امید می‌دم. ولی دیدم آتش نه فقط گرم می‌کنه، بلکه می‌سوزونه، جنگ می‌آفرینه، شهرها رو خاکستر می‌کنه. انگار هر هدیه‌ای، باری از مسئولیت به دوش‌شون گذاشت که براش آماده نبودن.»

شیطان با چشمان نیمه‌خسته‌اش به باران پشت پنجره خیره شد.

ـ «شاید هیچ‌وقت آماده نبودن. شاید هم آمادگی چیزی نیست که از بیرون بیاد... باید خودشون توی آتش بسازنش. شاید کار ما این بود که جرقه‌ای بزنیم، نه اینکه نتیجه رو تضمین کنیم.»

پرومتئوس جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید، طعم تلخ آن مثل خاطره‌ای قدیمی در دهانش نشست.

ـ «پس تو می‌گی ما مقصر نیستیم؟»

شیطان شانه بالا انداخت.

ـ «مقصر؟ این کلمه رو کی ساخت؟ خدایان؟ انسان‌ها؟ تاریخ؟ ما فقط نقشی رو بازی کردیم که دیگه تحمل نکردیم نادیده بگیریم. من نخواستم تماشاگر باشم. تو هم همین‌طور. مقصر بودن یا نبودن مهم نیست... مهم اینه که انتخاب کردیم.»

پرومتئوس مکثی کرد، بعد لبخند محوی زد.

ـ «انتخاب... آره. چیزی که انسان‌ها حالا دارن، چون ما زنجیرها رو شل کردیم. شاید همین کافیه.»

شیطان به آرامی دستش را روی میز گذاشت. نگاهش دیگر تند و خصمانه نبود، بلکه مثل نگاه رفیقی قدیمی بود که زخم‌های مشترک را می‌شناسد.

ـ «تو و من دشمن نیستیم، پرومتئوس. ما همون روی یک سکه‌ایم. دو یاغی، که هر کدوم به شکلی چراغی به دست آدم‌ها دادیم. اونا می‌تونن این چراغ رو به راه بهشت ببرن... یا به آتیش دوزخ. ولی انتخابشون خودشونه.»

پاندورا هنوز ساکت بود، دست‌های کوچک و لرزانش را روی لیوان گذاشته بود. نگاهش بین آن دو می‌چرخید، انگار تازه فهمیده باشد که همه‌ی داستان‌هایی که شنیده، فقط نیمه‌ی حقیقت بوده‌اند.

باران شدیدتر شد، و نور نئون روی شیشه مثل خونابه‌ای سرخ می‌لغزید. در آن لحظه، سکوت میان پرومتئوس و شیطان دیگر سکوتی سرد نبود، بلکه شبیه آرامش دو هم‌قسم بود که فهمیده‌اند در جهان بی‌پایان تبعید، تنها یکدیگر را دارند.