مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
چنین گفت پرومتئوس: حرص
حرص… مغاکی سیریناپذیر، خلأیی بیانتها که نقاب خواسته بر چهره دارد. تو گرسنگی زادهی نیاز نیستی، بلکه بیماریای هستی که از تهیبودن خویش تغذیه میکنی. انگشتانت را در سنگ و آسمان فرو میکشی، در خون و رؤیا، در هر شکاف هستی، و هنوز فریاد میزنی که کافی نیست.
من تو را دیدهام، ای حرص. دیدهام که چگونه ریشهی کوهها را میجَوی تا فرو ریزند، چگونه بر استخوانهای خدایان میخراشی تا سست شوند. حتی زمان نیز از تو نمیگریزد—تو میخواهی جاودانگی را نیز ببلعی، بیپایان را پایانپذیر سازی.
تو جز آینهی آتش من چه هستی؟ آتش میسوزاند، اما در سوزاندن، نور میبخشد، گرما میبخشد. اما تو؟ تو میسوزانی و هیچ نمیدهی. هر جا که میگذری، روشنایی خاموش میشود و تنها سایه باقی میماند. تو خورشیدها را میبلعی و همچنان گرسنهای، چرا که گرسنگیات دهانی ندارد، شکمی ندارد، شکلی ندارد—تنها فریادی بیپایان است.
تو مرا دنبال کردی، ای حرص، آنگاه که نخستین بار آتش را از اُلمپ ربودم. در گوشم زمزمه کردی: «بیشتر، پرومته. هدیههای بیشتر، دزدیهای بیشتر، شورشهای بیشتر.» تو خود را یار من وانمود کردی، اما تنها زنجیری بودی که مرا به بند کشاند. و هنوز میآویزی، وادارم میکنی که ببخشم، که پراکنده کنم، که همه چیز را تسلیم کنم تا جز پیروزی تو چیزی نماند.
اما من خدمتکار تو نیستم. من پرومتهام. آتشافروز. زنجیرگسل. تیتانی که خدایان را به چالش کشید. من تهیجای تو را در سینهام حمل نخواهم کرد. آتش من از آنِ تو نیست که فرو بلعی، از آنِ تو نیست که تصاحب کنی.
تو میتوانی تا ابد گرد من بچرخی، چون لاشخوری گرد جسد. میتوانی زمزمه کنی، بخراشی، در مغز استخوان سرکشیام رخنه کنی. اما بدان: من ضیافت تو نیستم. من عذاب توام. هر شرارهای که از تو دریغ میکنم، فروغی روشنتر است، چرا که انکار شده. هر امتناع زخمی است بر گرسنگی بیپایانت.
پس خشمگین باش، ای حرص. در وفور خویش گرسنه بمان. در قحطی خویش غرق شو. جاودانگی پیش از گرسنگی تو به پایان خواهد رسید، و آنگاه که واپسین ستاره در تاریکی فرو ریزد، آتش من همچنان خواهد سوخت—دستنخورده از چنگ تو، نشکسته از زوزههایت.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چنین گفت پرومتئوس:گرسنگی بی انتها
مطلبی دیگر از این انتشارات
درون من
مطلبی دیگر از این انتشارات
چنین گفت پرومتئوس: شهوت