چنین گفت پرومتئوس: سستی

سستی…

حضور تو نه طوفانی‌ست که با رعد خودش را آشکار کند، و نه تیغی‌ست که پیش از بریدن بدرخشد.

تو غروب دراز و بی‌پایانی هستی که بی‌صدا می‌خزد، وزنی که بر شانه‌ها می‌نشیند تا جایی که حتی خدایان فراموش می‌کنند روزگاری قد برافراشته بودند.

من خشم را می‌شناسم، حسد را، شهوت را ــ هرکدام می‌سوزانند، هرکدام ردّی بر جای می‌گذارند. اما تو… تو هیچ ردّی نمی‌گذاری. و هیچ، عمیق‌ترین زخم است.

من آتش را به جهان بردم، زنجیرهای نادانی را شکستم، در برابر المپ ایستادم.

رنج همدم من بوده، عذاب میراث من.

اما هرگز از آنها نترسیدم؛ زیرا رنج فریاد می‌کشد، عذاب غرش می‌کند، و صدایشان مرا زنده نگاه می‌دارد.

اما تو… تو در سکوت می‌آیی، و سکوت، مقاومتی دشوارتر از شکنجه است.

چنگال‌های عقاب سینه‌ام را می‌شکافد و خون جاری می‌شود، اما هنوز می‌سوزم.

اما وقتی تو بر من می‌پیچی، وقتی نفس سربینت را در سینه‌ام می‌ریزی، حتی آتش نیز تردید می‌کند و در خود می‌لرزد.

پیروزی تو نه در تسخیر، که در تسلیم است. تو زمانی پیروز می‌شوی که من دیگر مقاومت نکنم، وقتی فراموش کنم که اصلاً مقاومتی ممکن بود.

بگو، ای سستی، آیا همین را می‌خواهی؟

نه کشتن، که نابود کردن. نه ضربه، که گُسستن.

تو مرگ نیستی؛ مرگ دست‌کم وقاری دارد.

تو فرسایش خودِ ابدیت هستی، رشته‌گشایی معنا.

اگر خشم طوفان است، اگر آز جانوری بلعنده است، تو باتلاقی بی‌پایان هستی ــ جایی که همه‌چیز آهسته، بی‌صدا، در خود فرو می‌رود تا سرانجام در زیر آب‌های ساکن دفن شود.

با این حال، بشنو:

من پرومته‌ام، و برای خواب ساخته نشده‌ام.

برای سکوت پرداخته نشده‌ام.

من در شورش زاده شدم، در برق صاعقه و فریاد آفرینش.

حتی اگر سایه‌ات بر من بیفتد، حتی اگر شعله‌ام ضعیف و لرزان شود، خاموش نخواهم شد.

بهتر آن است که در عذاب بسوزم، تا اینکه در مغاک خاموشی تو فرو روم.

بهتر آن است هزار ابدیت فریاد بکشم، تا اینکه در آغوش تو به هیچ فروکاسته شوم.

تو صبور هستی، ای سستی.

اما من لجوجم.

و آتش، هرچقدر هم که کم‌سو شود، همواره به یاد می‌آورد که چگونه برخیزد.