مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
چنین گفت پرومتئوس: شهوت
شهوت… ای موج بیقرار، که میخیزی بیانتها و فرو مینشینی بیآرام. تو به زمزمههایی سخن میگویی که هیچ ذهنی را سکوت نمیگذارند؛ وعدهی پادشاهی میدهی، اما هر بار که لمس میشوی، جز غبار چیزی باقی نمیماند. خود را به زیور زیبایی میآرایی، ولی زیر پوشش تو جز گرسنگی بیشکل چیزی نیست.
من دیدهام چگونه بر آدمیان فرمان میرانی؛ چگونه آنان را بردهی سایهها میسازی؛ چگونه با یک نگاه، امپراتوریها را میشکنی؛ چگونه پادشاهان و گدایان را یکسان به آتشی میافکنی که هیچگاه خاموش نمیشود. ایشان به دنبال تو به ژرفای مغاک میدوند، در حالی که میپندارند به سوی بهشت رهسپارند. و چون بیدار میشوند، جز ویرانههای آرزوی خویش نمییابند.
تو خود را جاودانه میخوانی، اما رازت را میدانم: تو زودگذری هستی که خود را ابدیت مینمایانی. تو جرقهای هستی که خورشید میپندارد خویش را. آنگاه که تن پژمرده میشود، آوازت توخالی میگردد؛ آنگاه که بدن خاموش میشود، تو چون دود در باد محو میگردی.
مرا به خطا مپندار، ای شعلهی خواهش؛ من از تو نفرت ندارم. جای تو را در چرخهی هستی میبینم. تو زندگان را به توهم بقا میبندی، و از این رو نیرومندی. اما قدرت حقیقت نیست. قدرت آزادی نیست. تو گرسنگیای هستی که هیچگاه سیر نمیشود؛ عطشی که بر خویش نیز خنده میزند.
من پرومتهام. من آتش را میشناسم. و تفاوت آتشی را که زندگی میبخشد با آتشی که میبلعد، میدانم. تو دومی هستی، شعلهای که میسوزاند بیآنکه بیافریند. من نیز آتش را میچشم—هر روز، بیپایان—اما آتش من در زنجیرِ معناست، و آتش تو در زنجیرِ پوچی.
پس تو را نام مینهم: خواهشِ بیپایان، دردِ جاویدان، غیابِ زراندود. سلطنت تو بر من چیره نخواهد شد. من پایدارم آنجا که تو محو میشوی. من باقی میمانم آنجا که تو فرو میمیری. سرکشی من فروغی است تابانتر از تب تو. چرا که تو شهوتی، و من پرومتهام.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چنین گفت پرومتئوس: حسادت
مطلبی دیگر از این انتشارات
چنین گفت پرومتئوس: بازگشته از کوه
مطلبی دیگر از این انتشارات
خاکستر زخمی- ۶