چنین گفت پرومتئوس: گوساله‌ی سامری

گوساله‌ی سامریِ این روزگار، نه فریادی دارد و نه نوری از آسمان می‌فرستد. تنها نوری‌ست سرد و مصنوعی، که از دل مستطیلی باریک می‌تابد؛ بی‌هیبت، بی‌روح، اما چنان مسلط که انسان مدرن با ولعی نیایش‌گونه، هر روز پیش پایش زانو می‌زند. دیگر از جنس طلا نیست، اما اگر ناگاه از دست بیفتد و ترک بردارد، آه از نهاد انسان برمی‌خیزد، گویی بتی ازلی فروپاشیده است.

پرستشش آسان است، بی‌هزینه، بی‌خون. نه نیازی به قربانی است، نه حتی نذر و نیاز. کافی‌ست صبح، پیش از آن‌که پلک‌ها به‌درستی باز شوند، دستت ناخودآگاه سویش دراز شود، صفحه‌اش روشن شود، و هستی‌ات را به تو یادآوری کند:

«هنوز هستی، هنوز دیده می‌شوی، هنوز کسی شاید به تو فکر کرده باشد.»

و وای از آن روز که وای‌فای نرسد. آن‌گاه جهان لرزان می‌شود، معنا ناپدید، و انسان، بی‌بت، در خود فرو‌می‌ریزد. هیچ معبدی تاب چنین لرزشی را ندارد.

این بتِ عصر نو، باهوش‌تر از خدایان اساطیری‌ست. حافظه‌اش از تاریخ قوی‌تر است. به‌دقت می‌داند کجا بودی، چه نوشتی، چه دیدی، و چه در دل داشتی اما نگفتی. حتی وقتی خاموش است، بیدار است. حتی وقتی در جیبت پنهان است، حضوری پنهان دارد، مراقب، نزدیک، همه‌چیزدان.

و انسان؟ دیگر اسیر نیست، بلکه شیفته‌ی اسارت خویش است. با اشتیاق به زنجیر بسته. زنجیری نامرئی، به‌نام اعلان، صدا، لایک. هر نوتیفیکیشن نوازشی‌ست، هر لایک، قطره‌ای آرام‌بخش بر زخم بی‌معنایی.

خلوت انسان، که روزگاری مجالی برای مراقبه بود، اکنون خلوتی‌ست با این بت کوچک در آغوش. به‌جای خیره‌شدن به افق، به صفحه‌ای نورانی چشم دوخته، تا جایی که دیگر از تاریکی می‌ترسد. تاریکی، حالا نبودِ اینترنت است. نبودِ تأیید.

و طنز تلخ ماجرا این‌جاست: خدایان باستان، اگرچه ساختۀ ذهن بودند، اما وعده‌ای داشتند؛ جاودانگی، رستگاری، یا حتی عذاب.

اما این بت نو، هیچ نمی‌گوید. نه وعده می‌دهد، نه تهدید می‌کند. تنها سرگرم می‌سازد، و این، سهمگین‌ترین سِحر اوست: نگذارد فکر کنی.

نه به مرگ، نه به معنا، نه حتی به خویشتن.

و این است بت‌پرستی در جهان مدرن؛ بی‌هیاهو، بی‌تسبیح، بی‌قربانگاه، اما فراگیر، ریشه‌دار، و شاید بی‌رحم‌تر از همیشه.

چرا که این‌بار بت، نه بیرون از انسان، که درون اوست؛ تجسمی از میل به دیده‌شدن، فرار از تنهایی، و عطشِ معنا در جهانی که روز به روز بی‌معناتر می‌شود.

و رهایی؟

شاید ممکن باشد، اما تنها برای آنان که جرأت دارند بت را زمین بگذارند، نه از روی میز، که از عمق جان.

و این، کاری‌ست که نه پیامبری وعده‌اش داده، و نه خدایی بر آن تضمینی نهاده است.

میم. مدرس