این همه از تاریکی بد نگویید شما که فروغ چراغ تان به لطف همین تاریکی هاست...!(؛
در انتظار مرگ(?⛓️

صدای تنفس انسانی با روحی مرده و افسرده با خود چنین می گوید
اینجا خانه من است سرزمین مادری من
صدای پای او هنوز در خانه اش
بیگانگی را حس می کند
اگر او هنوز نفس می کشد
چه بهتر که در خانه ی او سرزمین بومی اش باشد
کاش با قدم های استوارش
دوباره زندگی و عشق را برگرداند
او با مرگش به زندگانی خود در این دنیا خاتمه داد و رفت
پس از او زندگی کسل بار و بی رنگ شده گوشه خانه اش عنکبوت تار زده
آنجا در افسردگی غرق شده
سیاهی تمام آنجا را در بر گرفته
گل های شمعدانی پژمرده شده
عشق ناپدید شده
انگار خورشید هم کمرنگ شده
ماه با آسمان شب قهر کرده
دل تمام آدمها هم از سنگ شده
آخر چگونه رفتن او چنین
جهان را به هم ریخته؟!...
ناگهان از سر اتفاق شاید هم ناگزیر
داستان بی مقدمه و با شگفتی آغاز شد
به خانه اش آمد به خواب خانه آمد
سیاهی خانه او را هم ماتم زده و افسرده کرد
سکوت خانه لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه اش خفت بار و مرگبار بود
هیچ صدایی جز فریاد های ناهنجار به گوش نمی رسید
با خود گفت:" اینجا خانه زیبای من است
یا دوزخ!"
دلش صدای آواز گنجشکان
صدای آبشار
صدای دارکوب ها بر تنه ی درختان
صدای باد که با شکوفه های سیب و گیلاس می رقصید را می خواست
اما حالا دیگر هیچ کدام نبود...!
در عالم رویا بود که با صدای موج دریا و بیدار شد
نمی توانست باور کند آنچه دیده بود چیزی جز رویا نبود
کسی در گوشش زمزمه کرد :
"همه ی آنچه دیدی کابوس بود آری کابوس
هیچ کدام واقعی نبودند
حتی تو هم نمردی
خورشید کمرنگ نشد ماه قهر نکرد
همه جا روشن است
و مردم هم سنگدل نشدند
آسمان را بنگر هوا گرگ و میش است
به زودی آفتاب برجهان حاکم میشود
نمی خواهی آن را ببینی
شاید آخرین طلوع خورشیدی دراین دنیا باشد که می ببینی از دست نده
و این را بدان که با تمام ثروت دنیا نمی شود یک لحظه را خرید یا به عقب برگرداند
لحظات چون برق و باد میگذرند و این توهستی که باید خوب زندگی کنی به هر حال انتخاب با توست!
به پشت قله کوه بنگر همان قله ایی که لباسی از برف به تن دارد
و چند صباحی بیش نمی ماند
خورشید می خواهد طلوع کند قصد نداری نظاره گر چنین لحظه ی نابی باشی ؟"
بلند شد و به سوی پنجره رفت پس از طلوع خورشید به زمین افتاد
حتی پرتو های گرم خورشید هم نمی توانست بدن یخ زده او را گرم کند.
حتی فکرش را هم نمی کرد چنین مرگی در انتظارش باشد.
هیچ گاه مرگ را آنقدر به خود نزدیک نمیدید.
مرگ تنها قسمتی از سرنوشت است که از آن باخبر هستیم و در باتلاق این فکر که بدترین قسمت زندگی مرگ است دست و پنچه نرم می کنیم اما بدترین این نیست بدترین قسمت زندگی این است که در عین زندگی کردن بمیـــریم(??✨
مطلبی دیگر از این انتشارات
لایسنس Wallix
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتابخانه OpenCv بخش ۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
اهمیت کوچینگ برای مشاغل کوچک و بزرگ چیست؟