آن روز عصر-قسمت سوم

بعد از پنج روز که برگه احضاریه به دستم رسید، اکنون در جایگاه شاهد دادگاه شهرستان قائمشهر نشسته بودم.
یک طرف مامان و بابا بودند و طرف دیگر زندایی هاجر با دست و پای گچ گرفته روی ویلچر نشسته بود. از من حدود دو متر فاصله داشت.
به او پشت کردم و رویم را سمت قاضی دادگاه چرخاندم.
قرار بود وکیل زندایی هاجر از من چند سوال بپرسد.
کف دستهایم عرق زده بود و پاهایم میلرزید. جز به عکس دو رهبر پیشین جمهوری اسلامی که پشت سر قاضی نصب شده بود، به چیزی نگاه نمیکردم.
لبهایم را مدام میجویدم و نفسهای تند و بلندم تمام وجودم را تکان میداد.
وکیل زندایی هاجر جلو رویم ظاهر شد و رو به قاضی شروع به صحبت کرد:
ـ از محضر جناب قاضی و دادگاه محترم اجازه میخوام تا چند سوال از شاهد، سرکار خانم هانا محمدی، بپرسم.
ـ شروع کنید.
صدای وکیل تند و تیز و صدای قاضی محکم و کلفت بود.
وکیل سوی من برگشت و با حفظ فاصله یک و نیم دو متری اولین سوال را پرسید:
ـ خانم هانا محمدی، آیا شما روز هجده خرداد در منزل پدریتون حضور داشتید؟
گلوم یکدفعه خشک شد.
از قبل تصمیمم را گرفته بودم و با وجود تمام تناقضهایی که در وجودم بود، تلاش کردم حرفم را بزنم.
ـ بله.
صدایم کمجان بود اما به گوش حضار رسید.
ـ خب، چه کسانی اونجا بودند؟
در چشمانش زل زدم و با صدایی که حالا محکمتر و رساتر شده بود گفتم:
ـ پدر و مادرم، برادرم، دایی مجتبی و خانوادهش.
لبخند کمرنگ و مرموزی روی لبهایش بود که اذیتم میکرد، اما با نفسهای عمیق خودم را کنترل میکردم.
ـ آیا پیش از رفتن شاکی با او صحبت هم کرده بودید؟
ـ بله، چند جمله کوتاه بینمون رد و بدل شد.
حالا سرم را بالاتر میگرفتم، قفسه سینهام صافتر شده بود و فکم را محکمتر حرکت میدادم.
ـ شرح بدین خانم.
من هم مثل او لبخند کمرنگی زدم و چند لحظه سکوت کردم؛ انگار داشتم خاطره را از میان مه بیرون میکشیدم.
ـ وقتی روی پلهها نشسته بودن که کفشاشونو بپوشن، رفتم کنارشون. زندایی حواسش رفت سمت پرتقال روی درخت. ازم پرسید پرتقال میخوام یا نه... بعد گفت بگم دایی برات بچینه؟ منم گفتم نه، خودم میچینمش. بعد... بعد هم گفتم اگه خستهان یکم استراحت کنن و بعد راه بیفتن.
ـ و دلیل این درخواست چی بود؟
ـ چیز خاصی نبود.
ـ مطمئنید؟
ـ بله.
ـ پس از نقشه پدر و مادرتون خبر داشتین که سعی کردین خانواده داییتون رو بیشتر توی خونه پدرتون نگه دارین.
جوری رفتار میکرد که انگار همه چیز تمام شده و فقط میخواهد قدرتش را به رخم بکشد، اما من سرسختتر از تصوراتش بودم.
ـ اینا همش تهمته. من بهشون گفتم استراحت کنن چون میدونستم دایی مجتبی بعد غذا تا نخوابه، نمیتونه حتی درست راه بره؛ چه برسه به اینکه بخواد پشت فرمون بشینه.
وکیل دو قدم جلوتر آمد و گفت:
ـ سرکار خانم، حقیقت رو بگین تا عدالت اجرا بشه. تشویشی که اون روز داشتین گویای اینه که شما همه چیز رو از قبل میدونستین.
یک لحظه سرم را پایین انداختم و سعی کردم آب دهانم را قورت دهم تا گلویم کمی نرمتر شود. صدایم به گوش خودم زمخت و آزاردهنده میآمد.
ـ دایی من دیابت داشت و عادت داشت بعد ناهار حداقل دو ساعت بخوابه. بارها دیده بودم که بعد غذا خوابآلود میشه. ترسیدم موقع رانندگی خوابش ببره که برد. اگه یک ساعت استراحت میکرد و بعد راه میافتاد، الان این اتفاقا نیفتاده بود.
ـ خوابش نبرد! خوابش نبرد دروغگو! بیشرف عوضی! دروغت بزنه به کمرت الهی!
صدای جیغ زندایی هم دادگاه را به هم ریخت و هم مرا خفه کرد.
بعد از همین یکی دو جمله آنقدر جیغ کشید تا از حال رفت. او را از دادگاه بیرون بردند و دیگر ندیدم چه اتفاقی برایش افتاد.
ـ با توجه به اینکه حال شاکی بد شد، پانزده دقیقه تنفس اعلام میکنیم تا وضعیتشون مشخص بشه.
در جایگاه شاهد یک صندلی قرار داشت که طول مدت شهادت از آن استفاده نکرده بودم. حالا خودم را روی آن پرت کردم و سعی کردم با چند نفس عمیق کمی خودم را جمعوجور کنم.
زیر چشمی به مامان و بابا نگاه کوتاهی انداختم و آنها را نظارهگر خودم دیدم.
رویم را برگرداندم و پشت به آنها نشستم.
ادامه دارد...
بالاخره باید از یه جایی شروع بشه...گاهی حتی یهویی!
این داستان از اینجا شروع میشه
ارژنگ عزیزم،