رویای تُرنج۲

یکی بود یکی نبود، در این شهر مهم نبود که کی بود و کی نبود‌، غیر از خدای مهربون هم اتفاقا بندگان خدای خیلی زیادی بود.

در اینجا خیلی وقت که از خورشید خانمِ خندون قصه ما خبری نیست. انگار خالق این ولایت و دیار کهن با مغز مدادش آسمان را یکدست مشکی هاشور زده و فراموش کرده پرنده هایی هم در آن بکشد. بجای صدای مرغان صداهایی که پیوسته به گوش میرسند صدای ماشین کوکی هایی است که از سرونوشت روزگار صدایشان درآمده و همچون الاغی درمانده به ناچار صاحبشان را به مقصد می رسانند‌. کف خیابان هایی که خیلی وقت است رنگ گرما به خود ندیده به نمیکت کسانی تبدیل شده که روزگار به آنها کارت قرمزی نشان داده و آنها را از زمین بازی خارج کرده. در کوچه ای فرعی به ساختمان ترنج می رسیم، ساختمانی با نمای فرانسوی کرم رنگ که حالا بیشتر شبیه معادن زغال سنگ شده. اتاق 126 محل اقامت دختری به نام ترنج است، نامش را مادربزرگش ،آ بی بی خانم، وقتی ترنج هایی که به اندازه سر نوزاد تازه متولد شده بودند از درخت گوشه حیاط می چیده انتخاب کرده، احتمالا با خودش گفته این دختر هم روزی قراره مثل این میوه ها شاد و باطروات باشه... صبح با سر و صدای همسایه آن طرف خیابان از جا می پرد و بی اراده مثل زمانی که بوی سوختن کلوچه گردویی های مادرش به مشامش می رسید به سمت بالکن می دود. آن طرف خیابان درست روبروی بالکن محل زندگی زوجی است که به تازگی کارخانه شکلات سازی شان ورشکست شده و گویا شیرینی زندگیشان هم همراه آن همه شکلات از بین رفته و حالا انطور که صدای دعوایشان به گوش می رسه... ادامه دارد