از دل سکوت، کلمه میسازم عاشق داستانهایی که ردشان میماند
دو قدم تا سوختن
قسمت سوم
شهربانو آهسته به سمت پنجره رفت.
و همان لحظه بدنش یخ زد.
سه مرد وارد حیاط شده بودند.
یکی از آنها را شناختم.
همان مرد سیاهپوش.
نفسم بند آمد.
چند قدم عقب رفتم و زیر لب گفتم:
– نه...
زن هنوز کنار در ایستاده بود.
چند ثانیه بعد در خانه باز شد و مردها وارد شدند.
نگاهم بین آنها و زن میچرخید.
– تو...؟
زن سرش را پایین انداخت.
هیچ جوابی نداد.
همان لحظه فهمیدم خودش مرا لو داده است.
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شده.
خواستم فرار کنم، اما یکی از مردها اسلحه را به سمتم گرفت.
– تکون نخور.
دستهایم شروع به لرزیدن کرد.
– تروخدا... من به کسی چیزی نمیگم...
صدایم از شدت ترس میلرزید.
– قسم میخورم...
هیچکدامشان اهمیتی ندادند.
مرد سیاهپوش جلو آمد.
همان نگاه سرد را داشت.
– راه بیفت.
– من جایی نمیام...
یکی از مردها بازوی مرا محکم گرفت.
درد در دستم پیچید.
– ولـم کنین!
هرچه تقلا میکردم، فایدهای نداشت.
مرا از خانه بیرون بردند.
آخرین نگاه را به زن انداختم.
اما او حتی به چشمانم نگاه نکرد.
انگار از اول قرار نبود نجاتم بدهد.
ماشین سیاهرنگی بیرون منتظر بود.
مرا روی صندلی عقب نشاندند.
در با صدای محکمی بسته شد.
ماشین راه افتاد.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای موتور بود و قلب من.
هرچه جلوتر میرفتیم، خانهها کمتر میشدند.
تا اینکه شهر پشت سرمان ماند.
و بیابان شروع شد.
دلم فرو ریخت.
برای اولین بار واقعاً باور کردم ممکن است دیگر هیچوقت پدر و مادرم را نبینم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
منم،ماهی
مطلبی دیگر از این انتشارات
اشتباه یا اشتباهی؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
گل نرگس