سخنی بگو...
سخنی بگو؛میدانمت دلگیری از دادِ من.
حرفی بزن تا بشنوم از حنجر بی فریادِ تو
این حرارتِ اشتیاقِ من، با سکوتِ سردِ تو از رَمَق افتاد...با این همه شنیدنت و هیچ از من گفتنت، جان به گلو رسانده ای.
من انگار از تو جز، دوست داشتنت سهمی نداشتم و بی تو مانده ام در میانِ اینهمه عجز...
جانِ دلم! طنینِ صدای تو موسیقیِ روح نوازِ من است و خنده هایت به مثال سه تاری از دستِ استادی چیره دست...
آه از نگاه سردت به وقت دلتنگی ام. از آن غفلتت به وقت چشم دوختنم سوی تو. از آن ندیدنت به وقت قیام تمام قدم برای استقبال تو...حال بماند که کم از بسیارها گفتم به اختصار محض اطلاع تو.
بی تو اینجا غریبم چون مهاجری از وطن دور افتاده؛ چون مسافری در راه مانده و کودکی گم گشته در بازاری شلوغ...
به قلم شکسته سعید آزادبخت
ساعت ۳:۴۴ دقیقه بامداد
تاریخ: ۱۴۰۲/۴/۸
مطلبی دیگر از این انتشارات
هذیان های شبانه
مطلبی دیگر از این انتشارات
طنز
مطلبی دیگر از این انتشارات
حواس