دبیر بازنشسته .علاقه مند به نوشتن.بخصوص حوزه ی شناخت براساس یونگ .پژوهشگر حوزه ی اساطیر وکهن الگو . راوی داستان آدمام منِ بهتر ینی تو فقط میتونی کافی باشی نه کامل وبی نقص🌱
ماجرای من و انتخاب رشته

سوم مهرماه سال ۱۳۶۷
نمیدونم چه مدته که به نوشتهٔ روی پارچه که به سردر دانشگاه زده اندخیره شده ام.
«دانشجویان عزیز ورودتان رابه مکان مقدس دانشگاه خیرمقدم عرض میکنیم
مقدمتان گلباران»
باخوندن این جملات قند تودلم آب میشه وشیرینی این قند میشه لبخند شیرین رضایت رولبام.
گرچه کسی به پامون گل نریخت، اما من درخیال خود به پای هرقدمی که برداشتم تابه اینجارسیدم گل ریختم . شاخه هایی از گل مریم.
پانزده ساله هستم. زمان انتخاب رشته دبیرستانه.همه میدونن عاشق ادبیاتم.ولی مشکل اینجابود که درسخون هم بودم.وانتخاب رشتهٔ فرهنگ وادب مساوی بود باهمکلاس شدن با دانش آموزانی که چون نمرهٔ قبولی درهیچ رشته ای نیورده بودن ازسرناچاری این رشته روانتخاب کردن.
ومجاورت بااین دانش آموزان برای خانوادهٔ من ینی فاجعه.
التماس وگریه زاری فایده نداشت ومن مجبورشدم رشته تجربی روانتخاب کنم. امید خودم درمقابل امید پدرومادرم که میخواستن دکتر بشم کم آورد ورنگ باخت .
لابد خودشون آرزوی دکتر شدن داشتن وحالا که بهش نرسیدن ما بیچاره ها جورکش معرکه شده بودیم.
اصلا شمابگین توخونواده ای که پدر یه نظامی سختگیر ومستبد باشه مادر مطیع چشم وگوش بستهٔ پدر دختر آخر خونواده باشی ۵تاخواهروبرادربزرگترازخودت داشته باشی که ۵نظر نه ۵۰نظروتصمیم برات ردیف میکنن، توکجای این تصمیم گیری واظهارنظر ایستاده ای؟
سال اول کنکور پزشکی قبول نشدم. پیش خودم گفتم شانسمو یه باردیگه امتحان میکنم .بازبه التماس افتادم که اجازه بدن کنکور فرهنگ وادب شرکت کنم. قول دادم بابهترین رتبه بهترین دانشگاه قبول بشم .میدونستم قولم قوله از پسش برمیومدم . فقط مهلت میخواستم.
ولی بازم نشد.رتبه دفه دوم کنکور از دفه قبل پایینتر بود.
واین برای خونوادم که همشون تحصیلات دانشگاهی داشتن یه زنگ خطر بود که نکنه من قبول نشم؟ اونوقت میشدم یه وصلهٔ ناجور بین این جماعت تحصیلکرده.
پس باید دانشگاه میرفتم. اونم فقط شهر خودم ولاغیر.
۲۵مردادسال۱۳۶۷
ساعت ۱۱شبه .فردا مهلت انتخاب رشته تموم میشه، وخواهرم برگه روتحویل اداره پست میده.
تورختخوابم دراز کشیده ام .دستامو زیر سرم قلاب کردم. خیره به آسمون نگاه میکنم.داشتم به آیندم فک میکردم که باکاغذ انتخاب رشته رقم میخورد.
احساس میکردم ازاین به بعد زندگیم وسرنوشتم روی دور باطله.
به آسمون خیره شدم.پیش خودم گفتم:چقد آسمون عجیبه.اینکه حس کنی اینقدد نزدیکته که میتونی ستاره هاشو بچینی ولی درواقعیت چقدر دورازدسترسه.
یه لحظه روی جملهٔ آخر مکث کردم.پیش خودم گفتم: دوباره تکرارش کن.
دورازدسترس دورازدسترس.
مث فنر ازجام پریدم.خودشه خودٍ خودشه.
حس هیجان ارشمیدس بهم دست داد،اون لحظه ای که درحمام جواب معماروپیداکرد وفریادزنان میگفت: اورکا اورکا ینی یافتم یافتم .
پاورچین پاورچین باترس ازاینکه نکنه یکی بیداربشه خودمو به کیف خواهرم رسوندم .
برگه انتخاب رشته دست اون بود .چون فرزند بزرگ خونواده بود ینی نماینده تام الاختیار پدرومادر.حرفش حرف پدر ومادرم بود . چشم وگوش پدرومادر.
اون برام انتخاب رشته کرده بود.
ازترس ودلهره
قلبم نزدیک بود از حلقم بیاد بیرون. همش حس میکردم خواهرم پشت سرمه .
منتظره که دستم توکیفش بره و سربزنگاه مچمو بگیره .
ولی هربار که میدیدمش آروم تو رختخوابش خوابیده خیالم راحت میشد. ولی صبر کن شایدم بیداره ولی چشماشو بسته تورو زیر نظر داره.
شنیده بودم به هرچی فک کنی همون به سراغت میاد.
اون لحظه تمام ترسای عالم جلوی چشمم رژه میرفتن .فکراینکه اگه نشه؟ اگه نتونم؟ اگه یکی بیداربشه؟ اگه بفهمن چی؟
فقط باید جای من بودین تاحالمو بفهمین.اینکه تصمیم گیرنده خودت باشی ولی ندونی درسته یانه خیلی عذاب آوره.
به هر بد بختی بود برگه روازکیف خواهرم بیرون کشیدم.خوشبختانه دفتر انتخاب رشته روی میزش بود. هردوتاروبایه مداد وپاک کن زدم زیر بغلم وپریدم تو دستشویی .
جایی که وقت وبیوقت اگه چراغش روشن میشد کسی شک نمیکرد .برگه رونگاه کردم. وقت کم بود باید سریع تصمیم میگرفتم .
رتبهٔ من به تهران که نمیخورد .یزد یه توک پابیشترباشهرم فاصله نداشت پس هیچی.
اصفهان وشیراز خواهر وبرادرم اونجابودن وچون قطعا منو خوابگاه نمیفرستادن لابد باید بجای تشکر کوزت خونه زندگیشون میشدم. پس اینام هیچی
مشهد خودشه .مسیرش به شهرمن نه فرودگاه داره نه قطار .بااتوبوسم که جاده ش اینقد خرابه که بانذر هزارتاصلوات آیا سالم برسی یا نه
انتخاب اولم رو که دانشگاه شهرخودم بود پاک کردم .
از دفترچه کد دانشگاه مشهدروپیداکردم وسریع بجاش نوشتم.
باز خدا امواتشون روبیامرزه که باید بامداد مینوشتیم وگرنه چه خاکی توسرم میریختم؟به اتاق خواهرم برگشتم سریع برگه رومث اولش توکیف گذاشتم، وپریدم تورختخواب. ولی تاصب ازدلهره ونگرانی خوابم نمیبرد.
۲۸شهریور۱۳۶۷
امروزنتایج کنکوراعلام میشه.دل تودلم نیس .هم حس ترس دارم وهم خوشحالی.
خوشحال ازاینکه میدونم انتخاب اول قبول میشم.درسته که اون چیزی که آرزوشو داشتم نشد ولی اینکه بتونم زندگی دور ازخونه رو باقبول همه مسئولیتاش تجربه کنم پیروزی بزرگیه.
اونم من که بشدت تحت حمایت خونواده ودخالتاشون بودم.
نمیتونم واکنش خونوادمو پیش بینی کنم.قبول نشدنم یه مصیبت وقبول شدنم اونم یه شهردیگه هزااار مصیبت.
درهردوحالت دخلم دراومده بود.بااعلام نتایج وخبر قبولی من خونواده بهت زده شدن این دیگه ازکجادراومد؟مشهد؟اونم اولین انتخاب؟سرها همه همزمان بطرف خواهرم برگشت .
وچشمها همه خیره به او . خواهر بخت برگشتهٔ من قسم میخورد که فقط شهرخودمو روانتخاب کرده، ولی هیچکس حرفشو باور نکرد.
شایدم فک میکردن عقلم اونقد قد نمیده که کار خودم باشه😄
روزی که باغرور به نوشته روی پارچه سردر دانشگاه نگاه میکردم میدونستم قدم درراهی گذاشتم که هیچش کناره نیس. یه راه بی بازگشت .
انتخاب خودم بود. پس باید سر قولم به خودم وایمیستادم .
اینکه به خودم گفتم: قول میدم یه روز ازنوبسازمت وسوم مهر ۱۳۶۷ دقیقااا همون روز بود.
پی نوشت:این داستان واقعیت😊
مطلبی دیگر از این انتشارات
هفته ای یه بار...
مطلبی دیگر از این انتشارات
حرف
مطلبی دیگر از این انتشارات
.