زندگی ..

خیلی از شبهای این مدت را نتوانستم بخوابم، سردرگمی یقه‌ام را بدجور چسبیده بود و خواب را از چشمهایم ربوده ..
روزها هم نمیخوابیدم ، قرار نداشتم .. نمیدانم
در عین حال که بیش از حد ساکن و ارام ، بی حرکت و بیخیال میمانستم یک بی‌قراری و سردرگمی غلیظی هم این وسط چشمک میزد و احوالاتم را دگرگون کرده بود ، البته گویا کسی غیر از خودم این را نمیدید!
آنقدر عمیق خسته بودم که کسی توانایی لمسش را نداشت،
فقط خودم میدانستم ..


دست شسته بودم! از جنگ و مبارزه ، آرام گرفته بودم گویا ، اما آرامش؟! نداشتم!

فقط سکوت بود و ناچاری ، شاید هم تسلیم ،

باز هم به بن بست رسیده بودم مثل اکثر راههای زندگی‌ام، و اما این بن بست‌ها دیگر شوکه‌ام نمیکردند،گویا شکست شده بود جزوی از زندگی من ..
دیگر تقلا نمیکردم.. حیرت نمیکردم، از گله کردن هم خسته بودم ، از بد و بیراه گفتن به زندگی و سرنوشتم یا شرایط و شانسم ..
تغییری نمیداد چیزی را ، من هم آدم لجبازی نبودم زیاد!
کافی بود از چیزی لحظه‌ای دلسرد شوم و دیگر دست میشستم! میگفتم : نمیخواهم! چون خسته بودم و از پا نشسته بودم ..


فکر میکردم اینبار هم میتوانم، اما عجیب بزرگ شدم! میتوانستم بگویم به اندازه این بیست سال از عمرم، دقیقا بیست سال بزرگ شده بودم، از همه‌ی تجربه ها درس گرفته بودم، از همه‌ی لحظه‌ها استفاده کرده بودم
.. احساس میکردم میتوانم اما نتوانستم ، گویا اینبار خرده شکسته‌هایی را در مبداء میگذاشتم و میگفتم: شروع کن!



در زندگی من از وقتی یادم می‌آید طعم شکست خوردن را مزه کرده‌ام ، ولی نمیخواستم عادت کنم، اما کردم! چون بزرگ شده بودم و عصیان تا کی عزیز؟

عصیان تا کی؟! :)

...
آدم دلزده میشه ، دلسرد میشه .. من همیشه اینطور بودم که فقط کافی بود اتفاقی بیفته تا از یک آدم، هدف ، ارزو، جنگ ، اعتقاد و باور یا احساس بِبُرم! یک لحظه لازم بود و تمام!


درد هم آدم را کم کم میبلعد ، عادت میدهد .. خسته میکند ، تلخ و تیره میکند ..
رنج اگر تدریجی باشد و پیوسته ؛ آدم را از درون میخورد ، هر چند ریز و پنهان .. کم کم میمیری و وقتی به خودت می‌آیی میبینی جای هزاران زخم روی بدنت هست که گاهی ، لحظه‌ای کافیست تا سر باز کنند و خونریزی شروع شود و زندگی‌ات را به خاک و خون بکشاند !
مرگ هم گردنت نمیگیرد .. رنج پیوسته و تدریجی آدم را از پا در می‌آورد .. خیلی بدتر، تلخ تر
جوری که همه‌ی لحظه‌ها را تلخ نفس میکشی ؛ به خودت که می‌آیی میبینی ثانیه‌ها را به دنبال دلخوشی‌های ریز و گذرا سر و ته میکنی ، میدوی ، نفس میکشی،  میخندی  .. چون میدانی؛
این رنج تمام شدنی نیست!

: بی امید نمون، امید زندگیست ..!" ، ماندم :))
: بی امید نمون، امید زندگیست ..!" ، ماندم :))

پ.ن: زندگی کردن من مردن تدریجی بود ..
آنچه جان کَند تنم؛ عمر حسابش کردم ؛)

۱۴۰۴.۱۱.۲۰