Kanî·۵ روز پیشیه روز دیگه ؛صبح با سر و صدای آماده شدن داداشم برای برگشتن به پادگان، لای چشمامو باز کردم و دوباره، بدون خداحافظی، چشمامو بستم و خوابیدم... و او رفت.با…
Kanî·۱۵ روز پیشغریبِ روزگارت ..صندوقچهها را به دنبال کودکیهایم سر و ته میکنم و فرار میکنم از نفسِ گرد و غبار گرفتهی روزگارم .. میبندم بیخیال چشمهایم را به باد میسپارم…
Kanî·۱ ماه پیشزندگی پس از خودکشی¹_ غروبِ روز سومِ آذرِ ۱۴۰۴ :روی کاشیهای سردِ حموم سُر میخورم و سرمو تکیه میدم به دیوارِ سردترش . نگاهمو میدم به دستهای بیجانم .. لبخند می…
Kanîدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ ماه پیشدرد نامه ؛سلام عزیزم ..الان که دارم این نامه را مینویسم درونم خالیِ خالیست .. نمیدانم چرا نوشتن این نامه با این حالم درآمیخت!از احوالم مینویسم ، از…