کتاب زندگی ۱۲

📕 کتاب زندگی

قسمت دوازدهم

راحله با قدم‌هایی تند اما نامطمئن وارد کوچه‌ی باریک کنار کتاب‌فروشی شد. هوا سردتر شده بود. حتی نفس‌های راحله، شنیده می‌شدند. بازدمی بیرون داد. دستش را روی قلبش گذاشت تا بلکه آرام‌تر بزند. نمی‌دانست برای کدامین احساسش اینگونه بر در و دیوار سینه‌اش می‌کوبد.

به دیوار تکیه داد.

شیشه آب کوچکی که همیشه همراه خود داشت را از کیفش بیرون آورد و جرعه‌ای نوشید.

دلش می‌خواست پهن شود روی زمین، اما فکر برخاستن، منصرفش کرد.

دم عمیقی کشید. درخشش به چشمان عسلی‌اش دوباره برگشت. قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد، گویی می‌خواست دوباره فکر کند که چه بهانه‌ای برای برگشتن پیش رامین می‌تواند بتراشد.

سال‌های زیادی بدون این حس زندگی کرده بود. هم می‌ترسید، هم مشعوف بود و مسرور.

نزدیک کتابفروشی که شد، چشمان رامین را از پشت قفسه‌های چوبی از لابلای کتاب‌ها دید. ذهنش ای کاش‌های زیادی داشت. مثلاً کاش می‌توانست چشمان رامین را لابلای صفحات کتابی پنهان کند‌ و هروقت دلش می‌گرفت، صفحه را باز کند و در آن‌ها غرق شود.

در را باز کرد. رامین نزدیک‌تر آمده بود. صدای زنگوله‌ی در، از عالم رویا به واقعیت کشاندش.

- بلاخره اومدی. بهتری؟

- اومم، آره. ممنون

رامین با دهانی خشک شده، دور خودش می‌چرخید و هی به زمین و هوا نگاه می‌کرد تا بتواند کاری برای راحله انجام دهد. کمی به راحله نزدیک شد. کیف راحله را از دستش گرفت و روی صندلی گذاشت.

- بشین همین‌جا الان برات چایی می‌ریزم.

رامین به طرف اتاق پشت کتابفروشی پا تند کرد. دستانش را به بغل شلوارش کشید. گویا عرق کرده بودند. کمی شعله‌ی بخاری را کم کرد و از دید راحله کنار رفت.

راحله از سرما دستانش را به هم می‌مالید و جلوی دهانش گرفته بود تا گرم شوند.

صدای شکسته شدن چیزی آمد. راحله آنقدر در دنیای افکارش غرق شده بود که با صدای شکستن، هیــن بلندی کشید. قلبش به تپش افتاد.

- چیزی نیست یه لیوان شکست. الان میام. نباتم می‌خوای؟

راحله توان جواب دادن نداشت. در حالیکه این، بیشترین چیزی بود که در این لحظه از تمام دنیا می‌خواست. حرف زدن با رامین.

در همین افکار بود، که رامین با دو استکان چای، در یک سینی کوچکِ چوبی جلو آمد و روبروی راحله نشست.

راحله با صدایی نحیف و لرزان گفت:

- می‌شه بخاری رو زیاد کنی رامین؟ دارم یخ می‌زنم.

رامین دست و پایش را گم کرده بود. سریع از جایش بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید بخاری را تا آخرین درجه زیاد کرد. دستش را پشت گردنش کشید و گفت:

- من برعکس خیلی گرممه. بافت روی پیرهنم رو هم درآوردم‌. اومدم توو انگار بخاری روشن مونده بود. داشتم می‌پختم، ... اَه، من چقدر پرحرفی می‌کنم‌. ولش کن. بگو ببینم چی شد؟ با عمه‌ات حرف زدی؟ تونستی از زیر زبونش بکشی؟

آنقدر رامین با هیجان و تند تند کلمات و جملات را به هم قلاب می‌کرد که وقت نفس‌کشیدن نداشت. در همین حین، راحله کمی سرش را بالا گرفت و از هیجان و عجله‌ی رامین که تا امروز ندیده بود، متعجب مانده بود. نگاهی به رامین انداخت و هر دو در یک لحظه، سکوت نگاهشان در هم قفل شد و از این حالت به وجود آمده خنده‌شان گرفت. از شدت خنده نمی‌توانستند روی پایشان بند شوند. گویی تمام عواطف و احساساتشان را با این خنده‌های بلند بلند خالی می‌کردند. بعد از چند دقیقه خندیدن، رامین در میان خنده‌های راحله ساکت شد و غرق تماشای او ماند و لبخندی از رضایت روی لبانش نقش بست.

لحظاتی راحله از عمق وجودش می‌خندید و نمی‌توانست متوقف شود. گویی تمام دردهایش درمان شده بودند. همچون کودکی بی‌دغدغه.

بعد از چند دقیقه متوجه نگاه رامین شد و کم کم خنده‌اش را تمام کرد و اشک گوشه‌ی چشمش را با پشت آستین لباسش پاک کرد.

دستانش را دور استکان چای حلقه زد. اما سریع بلند شد و کتش را درآورد و روی دسته‌ی صندلی آویزان کرد. گرمش شده بود.

- رامین؟

رامین، متعجب از تغییر حالت راحله به او نگاه کرد و هیچ نگفت.

- رامین، باید یه راه دیگه بریم. اینجوری نمی‌شه. من می‌خوام هرجور شده از همه چیز سر در بیارم. و نیاز به کمک هم دارم. می‌تونی کمکم کنی؟ نمی‌دونمم چی میشه. هستی؟

رامین خشکش زده بود. توقع همچین صراحتی را بیشتر از خودش داشت تا راحله. اما این فرصت را از دست نداد و از جایش برخاست و با صدایی مطمئن گفت؛

- حتماً. تا جایی که بتونم و تا...

کمی مکث کرد و نگاهش را به استکان چایی داد و با لحنی مضطرب ادامه داد؛

- تا... جایی که بهم اجازه بدی، کنارت می‌مونم.

ادامه دارد...

✍🏽 شبنم شهراسبی

@Shahnam77