کتاب زندگی ۴


قسمت چهارم


سکوت سنگینی میانشان افتاده بود. چراغ مطالعه هنوز روشن بود، ولی حالا انگار سایه‌ی اجسام روی دیوارها عمیق‌تر از قبل شده بود. راحله به میز تکیه داده بود، انگار که وزنِ نامی که شنیده بود، تمام بدنش را به سمت زمین می‌کشید.

رامین سرش را پایین انداخت، انگار که نمی‌خاست نگاه مستقیمش را به راحله بدهد. گفت: «همون‌طور که گفتی پدرت خیلی ساله که دنبال این کتاب بوده و…» باقی حرفش را خورد. فکر کرد کمی سکوت به راحله هدیه کند.

راحله آرام سرش را تکان داد، چشمانش هنوز روی دفتر باز مانده بود. صدایش کمی گرفته بود. «بله… ولی نتونسته پیداش کنه.هیچ‌وقت درباره‌ش حرف نزد، حتی وقتی از دستش داد، فقط سکوت کرد. و من اینو یه بار از عمه‌ام شنیدم که یک ماه پیش بهم گفت کاش اون کتاب پیدا می‌شد و جون دوباره‌ای به محمود می‌داد»
بغضش را به آرامی فروخورد.
رامین دستش را به لبه‌ی میز گرفت و با انگشتش آرام روی چوب کهنه ضربه‌های ریز می‌زد. مکثی کرد، سپس با لحنی که انگار چیزی را در خودش سرکوب می‌کرد، گفت: «خیلی خوبه که تو می‌خای کاری رو انجام بدی که اون نتونست. کاش منم یه دختر داشتم که یه روزی برای خاسته‌ها و آرزوهای من اینجوری از خودش عشق برام به جا می‌ذاشت»

راحله ابروهایش را در هم کشید، نگاهش را بالا آورد و مستقیم به چشمان رامین خیره شد. چند لحظه‌ای میانشان فقط سکوت بود، اما آن سکوت سنگین نبود، آمیخته بود با چیزی که خودشان هم شاید هنوز درک نکرده بودند.

رامین، بدون اینکه نگاهش را از راحله بردارد، ادامه داد: «ولی این فقط درباره‌ی اون کتاب نیست، نه؟»

راحله خاست چیزی بگوید، اما نتوانست. انگار رامین به چیزی رسیده بود که خودش تازه داشت به آن فکر می‌کرد. آن کتاب، فقط یک شیء نبود. فقط یک خاطره نبود. جستجویش، تلاشی بود برای پر کردن چیزی که گم شده بود نه فقط در گذشته‌ی پدرش، بلکه در زندگی خودش.

رامین خودش را کمی عقب کشید، دست‌هایش را در جیبش فرو برد و گفت: «می‌دونی؟ یه چیزی که همیشه توی کتابا برام جالب بوده اینه که... بعضی کتابا، فقط نوشته نیستن. بعضیاشون توانایی پر کردن جاهای خالی زیادی رو دارن که آدم شاید اولش نتونه باور کنه تا وقتی که خودش با تمام وجود حسش کنه. جالبه همه کتابا رو دوست دارن و می‌خونن که از دنیای واقعی خودشون فرار کنن، اما تو این کتابو میخای تا دنیای واقعیتو پیدا کنی.»

راحله به آرامی لبخندی زد. گذرا، اما واقعی.
رامین مکث کرد، انگار می‌خاست چیزی بگوید و جلوی خودش را گرفت. اما بعد حرفش را عوض کرد و به‌آرامی گفت: «خب، فکر کنم هنوز یه اسم توی اون دفتر هست که باید پیداش کنیم.»

ادامه دارد...

✍🏽شبنم شهراسبی