نویسندگی و جهان مربوط به آن
کتاب زندگی ۸

📕 کتاب زندگی
قسمت هشتم
راحله جلوی درِ خانهی عمهاش ایستاده بود. هر بار به این خانه آمده بود، همهچیز عادی مینمود. مثل بخشی از روزمرگیهایش. اما امروز همه چیز فرق داشت.
و همراهی یک پسر غریبه، آخرین چیزی بود که فکرش را مشغول میکرد.
رامین چند قدم عقبتر ایستاده بود. دستهایش را در جیب فرو برده، اما نگاهش را از او برنمیداشت. راحله حس میکرد حضورش، بیآنکه مستقیم تأثیری داشته باشد، وزنی در این لحظه اضافه کرده.
زنگ در را فشرد.
چند ثانیهی کوتاه سکوت، و بعد، صدای قدمهایی از داخل خانه. در باز شد.
عمه با همان چهرهی آشنا و همان مهربانی همیشگی، مقابلش ایستاد. اما همین که نگاهش به راحله افتاد، لبخندش محو شد. نگران شد.
- راحله جونِ عمه، چی شده؟
(ابروهایش درهم رفت، قدمی جلوتر آمد.)
- اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟ بابات طوری شده؟
راحله نگاهش را از عمه گرفت، به نقطهای نامشخص در حیاط چشم دوخت. انگار که جواب این سؤالها را نمیخواست بدهد، یا شاید نمیدانست چطور بدهد.
رامین همچون محافظ شخصی راحله با چند قدم فاصله، همهچیز را زیرنظر داشت.
عمه کمی مکث کرد، بعد با لحنی که حالا بیشتر از یک نگرانی ساده بود، گفت: «راحله، چرا اینجوری شدی عزیزکم؟ بیا داخل. بشین، حرف بزن.»
راحله بالاخره به او نگاه کرد، اما چیزی که در نگاهش بود، عمه را برای لحظهای متوقف کرد.
- باشه عمه، میام.
ولی لحنش گرم نبود.
گویی رامین متوجه شرایط شده بود. که این مکالمه، نه فقط دربارهی یک کتاب، بلکه دربارهی چیزی عمیقتر است. موضوعی میان این دو نفر، که سالها در سکوت دفن شده بود. و حالا، باید شکسته میشد.
رامین چند قدمی عقب رفت، انگار میخواست مرزی نامرئی میان خود و راحله بکشد. نگاه کوتاهی به چهرهی او انداخت، که حالا سختتر و گرفتهتر شده بود.
- من همینجا منتظر میمونم. (صدایش آرام و صبور بود.)
راحله لحظهای به او نگاه کرد، اما بعد سرش را کمی کج کرد. انگار میخواست از تصمیمش مطمئن شود.
- نه، برو رامین جان. تا همینجا هم خیلی به من لطف کردی.
رامین ابروهایش را کمی بالا برد، اما بحث نکرد. فقط چند ثانیه همانجا ایستاد. انگار دلش چیزی میگفت که هنوز نمیدانست باید به آن گوش بدهد یا نه.
راحله دوباره نگاهش را پایین انداخت، اینبار محکمتر گفت: «رامین، این موضوع خانوادگیه. نمیخوام معذب باشی.»
رامین پلک زد، نفسش را بیصدا بیرون داد، و بعد، بیآنکه چیزی اضافه کند، سرش را تکان داد و برگشت.
در تمام مسیر بازگشت به مغازه، انگشتهایش را در جیب فرو برده بود، اما ذهنش آرام نمیشد.
این یک موضوع خانوادگی بود. درست. هیچ ربطی به او نداشت. درست.
اما پس چرا حس میکرد باید بماند؟
چرا حس میکرد نمیتواند نسبت به این موضوع، نسبت به این لحظه، و مهمتر از همه… نسبت به راحله، بیتفاوت باشد؟
ساعتها بعد، وقتی مغازه را بست، دستش را روی میز گذاشت. کمی مکث کرد. به شیشهی مهگرفتهی پنجره چشم دوخت. باران دوباره شروع شده بود.
ذهنش، بدون اینکه بخواهد، دوباره به راحله برگشت.
ادامه دارد...
✍🏽 شبنم شهراسبی
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۶
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۱۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۱۵