نویسندگی و جهان مربوط به آن
کتاب زندگی ۹

📕 کتاب زندگی
قس
قسمت نهم
راحله وارد شد.
ظاهرش آرام بود اما نه آن آرامشی که همیشه همراهش بود، بلکه انگار خودش هم مطمئن نبود میخواهد کجا بنشیند، یا چطور شروع کند.
عمه کنار میز ایستاده بود. انگشتهایش را روی سطح چوبی گذاشته بود، ولی هیچ حرکتی نمیکرد. همانطور که هیچ حرفی نمیزد.
راحله بدون اینکه منتظر تعارف شود، روی صندلی کنار پنجره نشست. پردهی نیمهکشیده، نور عصر را شکسته و اتاق را خاکستری کرده بود.
- بگو ببینم عزیزم چی شده، چرا اینجوری اومدی؟
راحله انگشتهایش را در هم فشرد، نگاهش روی گوشهی میز ثابت ماند.
- کتاب.
عمهاش پلک زد، کمی دستش را جابهجا کرد، ولی پاسخی نداد.
- جلد چرمی، دو گنجشک.
چیزی در چهرهی عمه تکان خورد، اما خیلی کوتاه.
راحله اینبار به او نگاه کرد. مستقیم، بیآنکه لحظهای چشم بردارد.
- شما سالها کنارمون بودید. وقتی پدرم دنبال این کتاب میگشت، شما اونجا بودید.
عمه چیزی نگفت.
- و هیچوقت حرفی نزدید.
باز هم سکوت.
راحله انگشتهایش را روی لبهی صندلی گذاشت، انگار که برای ثابت ماندن خودش را محکم کند.
- چرا؟
عمه نفسش را آهسته بیرون داد، دستش را از روی میز برداشت، به سمت قفسهی کتابها رفت، انگشتهایش میان عطف کتابها حرکت کرد.
- خیلی سال گذشته، راحله جون.
راحله سرش را کمی کج کرد.
- خیلی سال گذشته، ولی من همین امروز فهمیدم.
عمه دستش را از میان کتابها بیرون کشید، اما برنگشت.
- همهچی رو که نمیشه گفت عزیزم. بعضی چیزا...
مکث کرد.
راحله به صندلی تکیه داد، اینبار نه برای ثبات، بلکه انگار میخواست خودش را کمی عقب بکشد و کمی فاصله بگیرد.
- بعضی چیزا رو نمیشه گفت؟ یا بعضی چیزا رو نمیخواین بگین؟
ادامه دارد...
✍🏽 شبنم شهراسبی
@Shahnam77
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۷
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب زندگی ۱۳