کتاب زندگی ۱۰

قسمت دهم


قسمت دهم

راحله کنار قفسه‌ی کتاب‌ها به دیوار تکیه داده بود. نور روز کم‌کم از روی فرش به دیوار کشیده می‌شد. ناامیدی روی پوست راحله سرما به جا گذاشت. نمی‌توانست عشق و محبتی که یک عمر از عمه دیده و عمیقاً حس کرده بود را انکار کند. اما رایحه‌ی تند پنهان‌کاری‌ای که در گوشه گوشه‌ی این خانه تمام ریه‌هایش را پر کرده بود هم نمی‌توانست نادیده گیرد.
کمی با خودش کلنجار رفت تا گستاخانه صحبت نکند و عشق و محبتی که سال‌ها از عمه دیده بود را به آتش زیر خاکسترش گُر نزند.
انگشتانش روی لبه‌ی استکان چای تازه دم عمه دایره می‌زدند.
عمه با همان لبخند همیشگی‌اش که کمی با نگرانی گره خورده بود جلو آمد و روبروی راحله روی مبل نشست.

- راحله جون، عمه، چرا اینجوری فکر می‌کنی؟
- (با کمی عصبانیت) چرااا؟ واقعا چرا عمه؟ برای اینکه شما مخفی‌کاری کردین. اونم موضوعی که انقدر برای من و بابا مهم بود. شما می‌دونستی من در به در دنبال این کتابمو و هیچی نگفتین، تازه می‌پرسین چرا؟ انقدر دیگه تابلو دروغ نگین لطفاً.

عمه دست‌هایش را به صورت کشید و چشمانش را چرخاند. صدای جلز آب برنج که از قابلمه‌ی روی گاز سر رفته بود، فضا را تغییر داد. عمه به طرف آشپزخانه پا تند کرد. صدای افتادن چیزی از جنس استیل یا فلز از آشپزخانه به گوش می‌رسید.

تپش‌های قلب راحله همچون مضرابی که بر طبل دلش می‌کوبید بر تمام وجودش لرزه می‌انداخت. نمی‌دانست چگونه عمه را به حرف وادارد. صبر و حوصله‌اش تمام شده بود. در دلش احساس کرد کاش رامین بود و در این شرایط با او هم فکری می‌کرد و از هوش او بهره می‌برد. شاید هم قوت قلبش می‌شد.

عمه کفگیر به دست در چهارچوب ورودی آشپزخانه‌ی نقلی‌اش ایستاده بود و با مهربانی به راحله نگاه می‌کرد.
- عمه جون، یه کم استراحت کن. انقدر خودتو درگیر این کتاب نکن. از کجا می‌دونی بابات واقعا دلش می‌خواد اون کتابو پیدا کنه؟ بابات حال خوشی نداره راحله، کوتاه بیا عمه. الان ما کارای مهم‌تری داریم. خودتو یه نگاه بکن تو آیینه. پوست و استخون شدی دخترم. (با بغض) تو رو خدا تو دیگه حرصم نده راحله. بَسَمه دیگه. هر کدومتون یه جوری باید جون به لب کنین آدمو.

- واااا، عمه؟ یعنی چی آخه؟ خب حقمه بدونم. حقمه ببینم برای چی نمیخواین جواب واضح بدین. من نمی‌خوام شما رو اذیت کنم. خودتون هم میدونین چقدر دوستتون دارم. شما همه چیز منین عمه. اما خوب منم صبرم تموم شده. نزدیک بیست روزه هر روز دارم می‌گردم. هیچی به هیچی. بعد یهو یه سرنخی پیدا میشه که چی؟ بعــــله. خانم مریم طهرانی که از قضا عمه‌ی بنده است خودش کتابو خریده از یه دست دو فروشی و الانم نمی‌خواد چیزی بگه. آره خب خیلی هم عالی و منطقی. منم نباید چیزی بپرسم. نباید حرفی بزنم. نباید ناراحت بشم. چرااا؟ چون باید احترام بزرگترو نگه دارم و گربه‌گوره نباشم. چون من هنوز بچه‌ام و هنوز عقــــ...
- بسه دیگه. چی داری می‌بافی برای خودت راحله؟ حتما یه چیزی می‌دونم که می‌گم ولش کن. بس کن دیگه. می‌خوای منم مثل بابات رو به موت بشم تا خیالت راحت بشه. عه، هرچی هیچی نمی‌گم هی بحث بحث بحث. ول کن دختر. انقدر دق نده منو.

راحله از لحن عمه ناراحت و دلخور شده بود. به مرگ قریب‌الوقوع پدرش می‌اندیشید. چیزی درون قلبش تَرَک خورد. باید سر در می‌آورد از این راز حفاظت شده. اما این‌بار بدون پرسش از عمه. خودش باید دست به کار می‌شد.
در همین فکرها بود که صدای ضرب محکمی به در هر دو را از جا پراند.

- ( با ترس) هیی، این دیگه کیه عمه؟

عمه متعجب و در عین حال مستأصل به نظر می‌رسید.
-نمی‌دونم والا. بذار ببینم کیه.
- می‌خواین من باز کنم؟
- نه عمه بشین الان میام. بشین چاییتو بخور. نخوردی.
با عجله دمپایی‌اش را به پا کرد و به سمت در رفت. به پشت در که رسید، برگشت نیم‌نگاهی به سمت خانه انداخت تا راحله را ببیند. از پشت در با صدای کمی بلند پرسید: کیه؟
بعد به آرامی رو به در چرخید و چیزی گفت که راحله نمی‌شنید.

راحله گوش‌هایش را تیز کرده بود. هر‌لحظه عمه و زندگی‌اش مرموزتر و ناآشناتر می‌نمود.
با خودش اندیشید؛ دیگه چیو داری از من قایم می‌کنی عمه خانووم؟

ادامه دارد...

✍🏽 شبنم شهراسبی