همیشه ناشناس

من بسیار کوچکم. در جای کوچکی هم زندگی می‌کنم. دنیای من پر از این کوچکی‌هاست... از شهر میرزا کوچک‌ خان هم که هستم! شاید واقعاً اهمیت ندارد. شاید خیلی مهم باشد.

صدایی در گوشم گفت: «زندگی پوچ‌ است. لااقل غمگینش نکن.» شنیدم، ولی حالا نه.

اختاپوس: «همه‌چیز از زمانی شروع شد که متولد شدم»
اختاپوس: «همه‌چیز از زمانی شروع شد که متولد شدم»

دیوارها شباهتی به مرز ندارند. شاید بتوان آن‌ها را به قاب‌های نقاشی تشبیه کرد که هر روز، قصه‌ای تازه برایم نقل می‌کنند. پنجره را که باز می‌کنم، در صدایم می‌کند. او مرا محصور می‌پندارد، اما من فقط از تماشای آسمان لذت می‌برم. آسمان، تمام کوچکی‌ها را در خودش جا می‌دهد. روح من آرام‌آرام آموخته که در این کوچک بودنِ جغرافیایی، مساحت‌ها را باید با عمق سنجید. این درس سنگینی‌ست.

همیشه در سرم رؤیاهایی بوده‌ و کیست که رؤیا نداشته باشد؟ در ذهن کوچکم، رؤیاها دنیایی وسیع را به خود اختصاص داده‌اند. این رؤیاها کمی نامعمول و نامعلوم‌اند. شاید کسی دلش چیزهای دم‌دستی بخواهد، اما آنچه در سر من می‌گذرد، کمی فراتر است. دوست دارم صدای سکوت را بشنوم و با توت‌فرنگی ازدواج کنم! بله، نه من و نه شما دیوانه نیستیم. مگر چه ایرادی دارد؟

علایق من نیز مانند رؤیاهایم فریبنده و گاه مسخره هستند. شمردن ستاره‌ها اغلب برایم لذت‌بخش است. ستاره‌ها کوچک‌هایی درخشان‌اند که در پهنای آسمان جا گرفته‌اند. این تناقض در نگاهم مفتخرانه است. من تضادها را نیز دوست دارم. شاید همین کوچک بودنم، یکی از بزرگ‌ترین شجاعت‌های عمرم باشد. البته می‌پذیرم که شاید نتوان آن را شجاعت نامید، اما وقتی همه فریاد می‌زنند و قیل‌وقال می‌کنند، سکوت کردن و سرد دیدن، جسورانه به نظر می‌رسد.

رؤیاهای من باکیفیت‌اند. این را به حساب تعریف نگذارید. این‌طور می‌گویم، چون آن‌ها ریشه در خاطراتی قدیمی دارند. خاطراتی نامتعارف که از دل هرکدامشان، یکی‌دو رؤیا سبز شده است. اندازه‌ی روح در اندازه‌ی جسم نیست، بلکه در توانایی‌اش برای تحمل این بی‌پایانی‌هاست. اگر کسی باشد که بفهمد، شاید آن‌قدر کوچک باشد که در دنیای کوچکم جا شود.

شاید صدا درست می‌گفت. از یک سو زندگی را با هیاهو یا معنا پر خواهم کرد و از سوی دیگر چیزی تغییر نمی‌کند. من همانم که روزگاری خواهم بود. با عصیان مألوف و از نسیان گریزان.

زیر این آوار، عاقبت آواره و بی‌درد شدم.
زیر این آوار، عاقبت آواره و بی‌درد شدم.

متأسفانه شناسه‌ای از من بر جا نمانده. بدان که اینجا گوشه‌ای کوچک از جهان است و برای دنیای بزرگ هیچ است. یک جای پرت. به قولی اهمیت نداریم! شاید هیچ چیز اهمیت نداشته باشد و شاید هم هر چیز در خفا، غوغا بیافریند. هر اتفاقی بیفتد، ستاره‌ها همچنان می‌درخشند، خورشید همچنان می‌درخشد و دنیا در آن فضای تاریک و تهی همچنان می‌چرخد. اینجا من زندگی می‌کنم و چیزهای کوچکی که دوست‌شان دارم. دروغ است و همه‌اش همین است؛ این‌ها را گواهی سکوتم کنید.

-برای «آتش‌خوارها»


آرین، ۰۴/۰۳/۱۰