همین که چمدانت را برمیداری همه میپرسند میخواهی کجا بروی؟ اماوقتی یک عمر تنهایی هیچکس ازتو نمیپرسد کجایی!، انگار همین چمدان لعنتی تمام ترس مردم از سفر است هیچکس از تنهایی تو نمی ترسد!
خیال
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده ی ناز تو می گویم مدام،
می کشی بادانه ی خال لبت ما را به دام
عشق در بین من و تو باز جولان میدهد،
میگریزد عقل،و دل در سینه فرمان میدهد
خیره برچشمت کنم اصرار پیش من بمان
رحم کن بر این دل غم دیده ی آتشفشان
من برایت از غم دوری حکایت می کنم
از غم شب های تنهایی شکایت می کنم
بی توجه می روی بی آنکه دریابی مرا
میگریزی هردم از پیش نگاه من چرا؟
یادت آور روزهایی که دلت دادی به من
از من و ازعشق میگفتی به هرجایی سخن
عاشقم بودی ولی یک باره قیدم را زدی
پس چرا دیگر سراغ این دل زار آمدی؟
باورت باشد نباشد جان من در بند توست
این هواس پرت من همواره هرجایادتوست
این گلو درچنگ،بغض وخنده ی تلخی به لب
می کُشد فکر و خیال تو مرا هر نیمه شب
#صدیقه جُر
#صدیقه_جُر
مطلبی دیگر از این انتشارات
لالایی خواباندن ما
مطلبی دیگر از این انتشارات
باز باران
مطلبی دیگر از این انتشارات
آرامش یک سنگ