خدا باز نخواهد گشت

#خدابازنخواهدگشت

خدا دیگر بازنمی‌گردد

و من این را

در گلویم حس می‌کنم

مثل استخوانی که نه فرو می‌رود

نه بیرون می‌آید

و شعر

این دستِ خالیِ لرزان

دیگر نمی‌تواند

به چیزی چنگ بزند

کلمات

از اتاقِ تاریکِ درونم

فرار کرده‌اند

مثل دیوانگانی که از پنجره‌ای بی‌پرده

به خیابانِ بی‌پایان نگاه می‌کنند

شهر

با دهانی پر از دود

درد را نفس می‌کشد

و دیوارها

هر شب

رازِ تازه‌ای را

بی‌صدا

به هم می‌گویند

من دیده‌ام

رفتگرانی را

که جاروهایشان

در برابرِ این طوفان

کودکانه کوتاه است

و کودکانی را

که در چهارراه‌ها

میانِ بوق‌ها و چراغ‌ها

گم می‌شوند

بی‌آنکه کسی

نامشان را صدا بزند

و مردانی را

که شب‌ها

با ترسِ گرسنگیِ خانه

به خواب نمی‌روند

و روز

مثل سایه‌ای بی‌جان

بر نور می‌افتند

آن‌ها می‌دانند

من می‌دانم

و این دانستن

چیزی شبیهِ سقوط است:

که دیگر

هیچ دستی

از آسمان پایین نخواهد آمد

که دیگر

هیچ معجزه‌ای

در کوچه‌های ما

اتفاق نخواهد افتاد

خدا

مدت‌هاست

رفته است

و بازنخواهد گشت..

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۰