خوف رجا

#خوف_رجا

گله را در پناه خدا وا مگذارید،

من از این تپه‌ی سبز گذشته‌ام،

جایی که نسیم

نام گوسفندان را زمزمه می‌کرد

و سایه‌ی گرگ

آرام‌تر از خواب برف بود.

روزیِ هر بره از نگاه او می‌چکد،

اما من می‌دانم

خدا در چشم گرگ هم می‌خندد.

باید میان خوف و رجا راه رفت،

با دستی بر پشم سپید رحمت،

و دلی در آغوش تاریکی.

جهان، سفره‌ای‌ست گسترده بر خاک

نه نان، نه قربانی،

تنها مکثی میان دو حضور.

#شاهرخ_خیرخواه

#شاهرخ_خيرخواه۱۴۰۴