شاهرخ خیرخواه زاده۱۳آبان۱۳۵۷ازشهررشت،فارغ تحصیل مهندسی شیمی،نویسنده رمان مقاله وآرایه های ادبی
داستان کوتاه: من درآن صف

میگویند روزگاری رسید که مردم از سیر مونی به شورش افتادند؛ آنقدر سیر، که عاشق صفهای عریض طویل گدایی شدند.
قاضی شرع، از این عشقِ عجیب برآشفت و فریاد زد:
«بزنید این پدرسوختهها را! اینها را چه شده که در شیفتگی و صفپرستی غرقاند؟ اگر دست از این شورش برنداشتند، پوستشان بکنید تا برای شیفتگان آینده عبرتی باشند!»
و گزمهها با اشتیاق این مأموریت را پذیرفتند؛
چرا که پوستکندن آسانتر از اصلاح بود.
و پس از آن، حکومت صمیمانه اعلام کرد: «مردم عزیز! به فروشگاههای هفت، هشت، کوروش، رفاه و تعاونیها تشریف ببرید؛ سبد کالای رایگان در انتظار شماست!»
و ملتِ همیشه در صحنه، باز صف بستند.
من هم مانند همه، به دنبال گله دویدم — ببخشید، به صف پیوستم.
باران میبارید، هوا کمی تاریک بود و آدمها چسبیده به هم انتظار میکشیدند. مردی خودش را لنگلنگان به من نزدیک کرد و گفت:
«برادر، من اماس دارم، اجازه بده جلو بروم.»
بوی نم و توتون از دهانش غوغا میکرد. حس کردم احمقم پنداشته. از صف بیرون زدم تا نفهمد که از دروغش حالم بههم خورده است.
پُشت صف،ناگهان خدا را دیدم!، زنبیلی فراخ در دست داشت. نزدیک رفتم و گفتم:
«تو اینجا چه میکنی؟!»
گفت: «آمدهام سبد کالایم را بگیرم.»
مغزم تیر کشید. با عصبانیت گفتم:
«تو باید بدهی، نه بگیری! سزاوار نیست در صف رعیت بایستی و چون گدایان چشم به کفِ نوکیسگان بدوزی!»
گفت: «اگر دستِ دهندهای میداشتم، نوکیسگان ادعای خدایی نمیداشتند.»،
راست میگفت — چه تلخ و صادقانه.
پرسیدم: «یک سبد کالا به چه کارت میآید؟ این خفت را چرا بر خود هموار کردهای؟»
لبخند زد و گفت: «خفت؟_
ما در عرش از این الفاظ نداریم. از تماشای بندگانمان خستهایم، همین.»
هیچ نگفتم. از او جدا شدم و به خانه برگشتم، خسته، شوریده، و تهی از خواب.
روز بعد، دوباره راهی فروشگاهی دیگر شدم، «افق کوروش» این بار. صفی درازتر از دیروز.
غروب شده بود. مردم خسته، بیکلام،
و خاموش.
ناگهان همهمهای در میانه صف برپا شد. جلو رفتم،
و باز او را دیدم؛ همان خدا را با بساطی رنگارنگ.
کالاهایی که پیشتر با کالابرگ گرفته بود، حالا به نصف قیمت بین مردم میفروخت.
مردم دورش حلقه زده بودند،
راضی و شاد.
به او نزدیک شدم و مچش را با غضب فشردم و گفتم:
«این چه کار است؟ به نام خدا دلالی میکنی؟
آبروی خداوندیات را به حراج نزن!»
دستش را از دستم بیرون کشید و گفت:
«نترس ابله، من خودم را شیطان معرفی کردهام.»
خشکم زد. پرسیدم:
«یعنی مردم در صف معامله با شیطاناند؟»
لبخند زد و گفت:
«کارت نباشد، حداقل از من خرید میکنند، نه موعظه.»
و رفت.
مردم دورش جمع بودند. مردم میگفتن:
«خدا پدرِ شیطان را بیامرزد، لااقل میان مردم میآید.»
عده ای هم میگفتن:
«آری، او هم از ماست. نه منبر دارد، نه موعظه میکند. فقط کالا میدهد.»
من در آن صف ایستاده بودم، میان خدا و شیطان.
و هنوز مطمئن نبودم کدامیک به ما دروغ میفروشد — یا هر دو راست میگفتند
#شاهرخ_خيرخواه
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوکاکولا
مطلبی دیگر از این انتشارات
شال سبز
مطلبی دیگر از این انتشارات
۲ شعر کوتاه