ملافه خشک

#ملافه_خشک

هنوز در رحمِ خیسِ خدا غوطه‌ور بودم

جهان با لب‌هایش به گوشم زمزمه می‌کرد،

از آن جوهرِ داغ می‌مکیدم،

شهوت مثلِ نفسِ گرم

در تنم می‌لغزید.

هنوز پاهایم در تکاملِ ناتمام اسیر بود

جاده‌ها با من حرف می‌زدند،

از بدن‌هایِ برهنه،

خاکِ سفت زیرِ ران‌هایم می‌سوخت،

باد، بویِ عرقِ تنم را می‌لیسید.

هنوز در احرامِ سفید پیچیده بودم،

گوشتِ خدا را با دندان‌هایم می‌جویدم،

تا درکنیسه‌ای تاریکی در شب،

شیطان از میانِ شمع‌ها خندید: بیا، لمس کن...

واز رحمِ خدا پرت شدم،

انسان شدم،

و مردی شدم با تنی تشنه،

گندمِ طلایی را با لب‌هایم کندم،

گوشتِ داغ را بلعیدم تا آخر،

به نامِ عشق

شب‌ها در آغوش ها گم کردم.

بر نمازِ مردمان مومن تکبیر می‌گفتم،

دست‌هایم به سویِ آسمانِ سرد دراز میکردم،

التماسی دیگر داشتم!

ناگهان شیطان صدایم زد،

پر از هوس:

آهنِ سخت

نفتِ چسبناک

عرقِ کارگرانِ برهنه در معدن،

پولِ خیس که از رگ‌هایم می‌جوشید –

انقدر گفت و گفت،

تا رحمِ مادرم

از خاطرم پرید،

مثلِ خونی که رویِ ملافه خشک شود.

خواستم بر عرشِ خدا بنشینم،

قدیس شوم،

اما

ملکِ الموت آمد

با لبخندی طعنه وار گفت: سلام،

و دستِ سردش را رویِ سینه‌ام گذاشت...

#شاهرخ_خیرخواه