نام اعظم

#نام_اعظم

در کوچه‌های خاموش ،

شوریده ای به بوی نان فکر می‌کرد.

خدا از لب نانوایی می‌گذشت،

و در تنور،

روشن‌تر از اذانِ مؤذن بود.

مردی گفت:

نامِ خدا را می‌دانی؟

شوریده لبخند زد:

خدا را با واژه صدا نمی‌زنند

با گرسنگی،

با آردی که از دل زمین می‌روید،

با اشکی که از سفره‌ی خالی می‌چکد.

وقتی قحطی آمد

درها بسته شدند،

و صدای اذان،

در باد سرد گم شد.

آن‌وقت دانستم

نان

وضوی زمین است.

و هرکه نانی به دیگری دهد،

خدا را گفته است.

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۴/۱۲/۴