کودکان نارس

دستم را روی خیالی می‌کشم

که بوی مرگ می‌دهد،

مثل مردی که موهایش را

در آینه‌ای بی‌حوصله شانه می‌زند

و ناگهان

به نبودن خودش فکر می‌کند،

آه

آرزوهایم

کودکان نارس شعر بودند

که در گهواره‌های کوچک کلمات

بی‌صدا

مردند

من در دهکده‌ی خودم گم شده‌ام،

در این ازدحام واژه‌ها

که هیچ‌کدام

مرا به خانه نمی‌رسانند

هر سطر

کوچه‌ای‌ست

که به بن‌بستِ تنهایی باز می‌شود،

و باران

از پنجره‌ای که همیشه نیمه‌باز است

می‌چکد

می‌نویسد،

و پیش از آنکه فهمیده شود

می‌میرد

و مردی

در حاشیه‌ی همین مرگ‌های کوچک

ناگهان

عاشق می‌شود

در این شهر

کسی صدای مرا به یاد نمی‌آورد

حتی خواب‌هایم

از کنارم عبور نمی‌کنند

و شعرهایم

مثل استخوان‌های پراکنده

در خاکی بی‌نام

از هم فاصله دارند

در دهانم

بوسه‌ای هست

که هیچ تنِ گرمی

پناهش نمی‌شود

می‌دانی؟

شعر

بی اشک

تنها یک واژه‌ی سرد است

و من

هر بار که گریه می‌کنم..

#شاهرخ_خیرخواه