اعتراف سکوت

#اعتراف_سکوت

سکوت

چرا این‌گونه از خود می‌گریزد؟

چرا در دهانِ تاریکِ شب

ناگهان

به شکلِ کلمه‌ای لرزان

متولد می‌شود؟

کسی

در انتهای صحنه

با لبخندی که بوی پنهان‌کاری می‌دهد

فلسفه را

مثل مردی خسته

به نمایش می‌گذارد.

و آه...

این آهِ کهنه

چرا هر بار

لباسِ دعا به تن می‌کند؟

چرا خود را می‌آراید

مثل جامی از شراب

در میانه‌ی جشن

که می‌درخشد

اما در عمقِ سرخش

گریه‌ای بی‌صدا موج می‌زند؟

و این دلِ ساده

این کودکِ بی‌پناه

چرا بی‌اجازه

بی‌قرارداد

بی‌هیچ ترسی از سقوط

خود را پرت می‌کند

در آغوشِ عشق؟

همه می‌گویند

از حساب و عدد

چیزی نمی‌دانند

اما

کینه‌هاشان را

با دقتی وسواس‌گونه

کنار هم می‌چینند

مثل سربازانی خاموش

در صفِ یک جنگِ نادیده.

همه تاریخ را

بر زبان می‌آورند

مثل وردی بی‌معنا

اما در بازیِ پیچیده‌ی مکر

هر بار

خودشان را

به خودشان می‌بازند

و آن‌گاه

در انتهای شب

می‌مانند

مثل قماربازی خسته

با دستی خالی

و چشمانی

که دیگر

حتی به معجزه هم

باور ندارند.

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۲