بافتنی ناتمام

#بافتنی_ناتمام

مرا ببخش

ای که نامت

در تاریکیِ من

مثل چراغی کوچک

اما سرسخت می‌سوزد

ای بی‌پناه‌ترین پناه من

ای که در صدایت

جهان، کمی قابل تحمل می‌شود

من از زندگی می‌ترسم

از این نخِ سرد

که از میان انگشتانم

بی‌اجازه عبور می‌کند

و مرا

با توده‌ای از گره‌های خاموش

تنها می‌گذارد

گره‌ها

در من رشد کرده‌اند

مثل زخم‌هایی که یاد گرفته‌اند

لبخند بزنند

و در سکوت

راه نفس را ببندند

هرچه بیشتر می‌کشمشان

بیشتر به من گره می‌خورند

بیشتر

در من فرو می‌روند

و من می‌فهمم

گاهی

بریدن

تنها شکلِ ادامه دادن است

باید جایی

با دستانی لرزان

رشته را قطع کرد

و وانمود کرد

هیچ چیز از دست نرفته است

مثل اندوهی

که در عمقِ یک شب معمولی

بی‌صدا

به فراموشی سپرده می‌شود

اما تو بدان—

گره‌ها

نام دیگرِ دلخوری‌های مانده‌اند

نام دیگرِ دوست داشتن‌های زخمی

و حرمت

آخرین نخِ میانِ ماست

اگر پاره شود

ما

مثل بافتنیِ ناتمام

در زمستانی بی‌رحم

فرو خواهیم ریخت

و هیچ دستی

ما را

دوباره

نخواهد بافت...

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۳/۱۴