بی صدا تا دریا

#بیصدا تا دریا

آرام می‌روم

از میانِ خوابِ درختانِ مهربان،

جایی که صدا،

در پی نسیمی گم می‌شود.

دستی در نور دارم،

و صدایی در دلِ باران.

تاریکی را صدا می‌زنم

تا پنجره‌ای در چشمانش باز شود.

بر خاک

نه دانه‌ی ایمان

که خوابِ جوانه می‌پاشم،

شاید سبز شوم در نگاهِ رهگذری.

روزی اگر به آوازِ آب برسم

مرا خواهی دید

در روشنایِ باد،

در تبسمِ سنگ،

و در خوابِ زرتشت،

که هنوز در کویر،

با خورشید حرف می‌زند.

من فرزندِ سپیده‌ام،

و در رگ‌هایم می‌دود

نه خون،

که شوقِ عدالت و گل.

و ستم؟

چوبی است بر آب.

رود می‌بردش

بی‌صدا،

تا دریا..

#شاهرخ_خيرخواه۱۴۰۴/۱۱/۱۰