داستان کوتاه_دیر

فصل شالیزار بود و هر سال پدربزرگم آدم‌های خاص خودش رو برای کار جمع می‌کرد. یکی از اون‌ها حسن بود؛ پیر و فرتوت، ترش‌رو و بداخلاق. فکر کنم اواخر عمرش بود. من یه جوون ۱۸ ساله بودم.تازه نمازش تموم شده بود. سجاده‌ش رو تا زد و به دیوار ایوون تکیه داد. با چهره عبوس به خلأ خیره شده بود. گستاخانه لبخند زدم و نزدیکش شدم. روبه‌روش، به نرده‌های چوبی ایوون تکیه دادم. نیتم سربه‌سر گذاشتنش بود.گفتم: «تا حالا عاشق شدی؟»همون‌جور که به خلأ خیره بود، گفت: «بله. هم‌سن تو الاغ بودم، توی خشکشویی کار می‌کردم. یه دختری تقریباً هفته‌ای یک‌بار دامنش رو برای شست‌وشو و اتو می‌آورد. هر بار از من می‌پرسید: "شما صاحب خشکشویی هستین؟" منم هر بار می‌گفتم: "نه خانم، من شاگرد مغازه‌م." این سؤال‌ها رو انقدر تکرار کرد تا یه روز پیداش نشد. شنیدم ازدواج کرده.یه مدت بعد اومد خشکشویی. ابروهاش برداشته شده بود، موهای صورتش بند زده شده بود؛ خلاصه خیلی زیبا شده بود. یه دامن هم با خودش آورده بود. تا خواست بهم بده، ناخواسته جوونی کردم و از زیر دامن، دستش رو گرفتم و آروم فشار دادم. دستش رو آروم از دستم بیرون کشید و گفت: "شاگرد مغازه، تو می‌فهمی... اما افسوس، دیر می‌فهمی."»

#شاهرخ_خ