سپیدی بی نام

#سپیدی_بینام

در یخچال را گشودم،

سپیدیِ بی‌نام درونش وزید.

سرمایی از شمال آمد،

از جایی میانِ نبودن و برف.

به یاد آوردم:

روزهایی که دنیا گرم‌تر بود

نان بوی گفت‌وگو می‌داد،

و لبخند ارزان‌تر از آتش.

اکنون

در هر خانه برفی می‌بارد،

در هر دل یخچالی تهی.

شاید باید از نو پروراند

گیاهی کوچک در گوشه‌ی آشپزخانه،

تا یادمان بیاورد

هنوز در رگ خاک، گرما می‌دود.

و اگر قصاب قیمت را فریاد زند،

من به آواز پرنده‌ای فکر می‌کنم

که در سرمای بهمن

هنوز بهار را باور دارد.

#شاهرخ_خيرخواه۱۴۰۴/۱۲/۱