مرگ آهسته يک حضور

#مرگ_آهسته_یک_حضور

چشم‌هایت دیگر

مرا به نام صدا نمی‌زنند

مثل پنجره‌ای که رو به کوچه‌ای خاموش باز مانده باشد

و هیچ‌کس

از آن عبور نکند

گمان می‌کردم

آمده‌ام تا اندوهت را

مثل پیراهنی کهنه

از تنت جدا کنم

و در باد بیندازم

اما

تو پیش از من

به سبکِ بی‌دردی عادت کرده بودی

قلبت

دیگر در حوالی نام من نمی‌تپد

و این

نه یک اتفاق ساده

که مرگِ آهسته‌ی حضوری‌ست

که روزی

تمام جهانم بود

من

در امتدادِ این نبودن

کم‌کم محو می‌شوم

مثل ردّ دستی روی بخارِ شیشه

که حتی خودش هم

به یاد نمی‌آورد

چه کسی

او را کشیده بود

و تو

شادتر از دیروزی

از کنارِ نبودنم می‌گذری

بی‌آنکه

حتی لحظه‌ای

به این فکر کنی

که کسی

روزی

تمامِ اندوهش را

برای لبخندِ تو

زندگی کرده بود..

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵/۴/۷