وقتی شاعر جلاد میشود

هرکس

چیزی در مشت‌های بسته‌اش پنهان دارد

چیزی که شب‌ها

با آن می‌خوابد

و صبح‌ها

نامش را زیر لب تکرار می‌کند

و هرکس

به همان چیز کوچکِ پنهان

دل بسته است

اما داشته‌های ما

همیشه از جنس اشیاء نیستند

گاهی

یک بخش خاموشِ روح‌اند

که در تاریکی

برای کسی خرجشان کرده‌ایم

و او

حتی ناممان را به یاد نمی‌آورد

و اینجاست

که خشم

مثل حیوانی زخمی

در سینه بیدار می‌شود

اما شاعر...

چیزی جز احساس ندارد

او

با دست‌های خالی

تمام جهان را لمس می‌کند

و وقتی عاشق می‌شود

تمام احساسش

به صف می‌ایستد

مثل سربازانی خسته

که به فرمانِ یک نگاه

جان می‌دهند

و هر کلمه‌اش

شعاری می‌شود

برای معشوقی

که شاید هرگز

نام او را صدا نزند

و چه خونین است

آن لحظه

آن لحظه‌ی کوتاه

که معشوق

از کنار احساس تو

بی‌اعتنا عبور می‌کند

در آن لحظه

شاعر

دیگر شاعر نیست

جلادی‌ست

که اول

خودش را

اعدام می‌کند...

#شاهرخ_خیرخواه۱۴۰۵