هنرمند رشته تراش روی شیشه
اتوبوس قم
امروز یاد یک خاطره از دوران کودکی ام افتادم.حدودا ۸ سال داشتم.یک روز با پدر و مادر و دو تا از خواهرانم ،می خواستیم برای خرید و زیارت به قم برویم. روستای ما تا شهر قم ،فاصله زیادی نداشت،اما به خاطر اینکه جاده خاکی بود و پر پیچ و خم ،حدود ۲ تا ۳ ساعت طول می کشید تا به شهر قم برسیم.
آن زمان (سال۶۱)هر روز ،تنها یک اتوبوس،آن هم از چند روستا دورتر،همینطور که در مسیر قم ،از روستاهای مختلف می گذشت،مردم را سوار می کرد.
آقا "خیر ا..."راننده ی اتوبوس به همراه شاگردش که "علی ترشی"صداش می کردند و خیلی حاضر جواب بود،با یک اتوبوس بنز 302 قدیمی سفید که راه راه قهوه ای داشت،هر روز صبح زود،از اولین روستا مردم را سوار می کردند و تا به روستای ما می رسیدند،ساعت ۷ صبح بود.بعد از روستای ما ،۳ تا روستای دیگر بود و بعدش هم به شهر قم می رسیدیم.
آن موقع مثل الان نبود؛همه چیز در اتوبوس پیدا می شد،از گوسفند و بز گرفته تا مرغ که پاهایشان را بهم بسته بودند و به صورت "بقچه" کف اتوبوس می گذاشتند!البته کسانی که حیوان داشتند باید از در عقب اتوبوس سوار می شدند و همانجا هم می نشستند.
بوی گوسفند و مرغ و فضولاتشان و گرد و خاکی که از پنجره ها به داخل می آمد،به نحوی بود که وقتی از اتوبوس پیاده می شدی و خودت را می تکاندی،کلی خاک از سر و لباس ت می ریخت زمین!
حدود ۸ تا ۱۰ نفر هم کیسه ی پلاستیک به دست ،سوار می شدند، می پرسید چرا؟؟چون وقتی اتوبوس حرکت می کرد،حالشان بد می شد و تهوع می کردند و برای اینکه کف اتوبوس را کثیف نکنند،تا پایان راه ،پلاستیک همچنان در دستشان بود.شاگرد راننده هم از ترس اینکه اتوبوس کثیف نشه،با یک پارچ پلاستیکی قرمز و یک لیوان "رویی"بزرگ و یک بسته "قرص ماشین"_از یکی از مسافرانی که همراه ش بود می گرفت_در دست،بین آنهایی که حالشان بد بود ،تقسیم می کرد.
چون از روستاهای مختلف ،مردم سوار اتوبوس می شدند،کم وبیش همدیگر را می شناختند و در طول مسیر ،با هم صحبت می کردند و شوخی می کردند و با هم می خندیدند.
آقا" خیر ا..."در وسط راه،ماشین را نگه نمی داشت.بنابراین اگر بچه ای ،نیاز به دستشویی داشت ،می گفت:"برو عقب اتوبوس،تو پا گرد در عقب ،کارت رو انجام بده!"در نتیجه درب عقب اتوبوس ،یک جورایی ،حکم دستشویی را داشت!
نزدیک قم که می رسیدیم ،"علی ترشی" می گفت:"هر کی پلاستیک دست ش هست ،برا یادگاری نگه نداره ،بندازه بیرون!" و وقتی بیرون را نگاه می کردی ، می دیدی که پلاستیک های زیادی در آن محل روی زمین انداخته شده بودند!
مردم برای زیارت و خرید مایحتاج خود به قم می رفتند و آنهایی هم که گوسفند و بز و ... داشتند،می فروختند و در برگشت دوباره بزغاله و بره ی کوچک می خریدند برای "پروار کردن"! یعنی هم در رفت و هم در برگشت ،حیوان در اتوبوس پیدا می شد.
وقتی به قم می رسیدیم ساعت نزدیک ۱۰ بود .اتوبوس می رفت به "گاراژ قم"که آن زمان در منطقه ای که "خاک فرج" می نامیدند،مسافران را پیاده می کرد.
زمان برگشت از قم،ساعت ۲ بعداز ظهر همان روز بود و از همان محل "گاراژ قم"!
وقتی مسافران سوار می شدند و اتوبوس می خواست حرکت کند ،اگر کسی جامانده بود،همسفر کناری او به راننده می گفت که کمی صبر کند،تا او نیز بیاید!چون اگر جا می ماند ،دیگر اتوبوسی نبود که بتواند با آن برگردد و در نتیجه تا فردا باید در قم می ماند.
در راه برگشت، محلی بود که یک تانکر سوخت در کنار جاده گذاشته بودند،که من هر چه دقت کردم ،کسی نبود که از آن مراقبت کند و خود راننده و شاگردش همراه ۲ تا ۲۰ لیتری می رفتند و با یک سطل که به یک طناب وصل بود،از درون تانکر ،گازوئیل را بالا می کشیدند و در درون ۲۰ لیتری می ریختند و بعد هم با شیلنگ به درون "باک"اتوبوس می ریختند.(عین فیلم های هالیوودی که در بیابان های "تگزاس"تنها یک پمپ بنزین را می بینی و هیچ آدمی وجود ندارد!با این تفاوت که اینجا به جای "پمپ"،" تانکر" گذاشته بودند!)
خلاصه اواخر دهه ی ۶۰ بود که جاده را آسفالت کردند.
الان که یاد اون روزها میافتم ،می بینم که چه شرایطی را باید تحمل می کردیم تا برای زیارت به قم برویم ،این در حالیست که الان از طریق گوشی ،به صورت مجازی ،می توان زیارت کرد!
با یک گوشی هوشمند و نصب "ا پ "های مختلف ،می توان قسط وام ،کارهای اداری،خرید کالاهای موردنیاز و .... را انجام داد!
خلاصه کلام اینکه، امروز می توانم از درون اتاقم و با بازکردن یک پنجره ی کوچک _گوشی ،تبلت و ...._به دنیای بزرگ و به جاهای دورتر سفر کنم !
حالا دیگر خبری از "اتوبوس قم "نیست!
مطلبی دیگر از این انتشارات
خوابگاه شماره ۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک خبر بد_یک خبر خوب
مطلبی دیگر از این انتشارات
قربانی شرایط...