به وقت غم"ایزا" و در روزهای شادمانی "بل" صدایش میزدند!
آخرین تیکهی پیتزا

روی صندلیاش نشسته بود . همانطور که به انگشتان پایش نگاه میکرد مورچهی کوچکی را دید که داشت از روی سرامیکها رد میشد . لبخند تلخی زد . خواهرش از حشرات میترسید . گاهی وقتها پیش آمده بود که مورچهای چیزی روی پایش میافتاد و فریاد زنان کل خانه را میدوید تا بلکم از شر آن هیولای کوچیک رهایی یابد . و او همیشه با حسرت به خواهرش نگاه میکرد . آرزو داشت مورچه راهش را کج کند ، بیاید از روی این انگشتان خامُش و سرد رد شود و او احساسش کند ! رد ریز آن قدمهای کوچک و خارش در پیاش . فکر کنم یک پای سالم ، یک پای واقعی داشتن چنین احساسی داشته باشد . همه آرزوهایش مثل این یکی ، ساده و کوتاه بودند . به کوتاهیِ یک لحظهی نامرئی از زندگی باقیِ مردم شهر . به کوتاهیِ حس تعادل ناچیزی که برای برداشتن یک قدم کوچک نیاز است . و حس راه رفتن روی چمنهای مرطوب، گرما و زبریِ لطیف آسفالت زیر پاهای برهنه . حس زندگی به سبکبالی یک پرندهی خوش خیال که آرام آرام روی بام خانه قدم برمیدارد . اما تمام اینها دور بودند . خیلی خیلی دور . مخصوصا برای کسی که یک قدم نیز برایش یک معجزه محسوب میشود .
گاهی سعی میکرد به آنها تکانی بدهد . انگار که منتظر جرقهای از زندگی باشد . اما چیزی جز سکون چندین و چند سالهشان در نمیافت . دستهایش را روی گودیها و برآمدیهای زانویش میکشید . گویی که میخواست بفهمد هنوز هم بخشی از بدنش به او تعلق دارد .
هر صبح که نور خورشید از پنجره روی تنش مینشست . خودش را روی لحاف مچاله شدهاش میکشید تا بتواند از تخت بیرون بیاید . و اما این حس هر روز مانند شلاقی بر جانش میتازید: چرا پاهایش او را رها کرده بودند؟ چرا بدنش به او خیانت کرده بود؟
دیگر خسته شده بود . راهی نیست انگار . اگر هم باشد او پای پیمودنش را ندارد . دیگر از نگاههای سنگین دکتر و حرفهای انگیزشیاش خسته شده بود . آن خزعبلات نه تنها او را امیدوارتر نمیکرد بلکه بر ناامیدی و خستگیاش میافزود . گاهی اوقات گفتن جملاتی مانند: "تو میتوانی" آن هم زمانی که واقعا نمیتوانی و گفتن: " فقط کافیست تا تلاش کنی" زمانی که تمام تلاشهایت به بنبست رسیده . تنها احساس ضعف و نتوانستن را درونت تزریق میکند . احساس عذاب وجدانی سگی برای ته مانده تلاشی که فکر میکنی ممکن است وجود داشته باشد و میتوانستی بکنی اما کم لطفی کرده و انجامش ندادهای . او فکر میکرد دارد در حق تمام جهان کم لطفی میکند . در حق خودش، در حق اشکهای مادر و پدرش، در حق امیدواریهای خواهرش، در حق کافههایی که میتوانست برود ، خیابانهایی که میتوانست زیر باد و باران و آفتاب طی کند ، کت و شلواری که میتوانست دوختش را ایستاده توی تنش ببیند و خیلی چیزهای دیگر . اما نمیشد دیگر . چکار باید میکرد؟ هر بار به طرف آن درمانهای لعنتی هجوم میبرد و هر بار همه چیز فرو میریخت، مانند خودش در اتاق فیزیوتراپی ، هنگام شکست خوردن برای برداشتن تنها یک قدم .
برمیگردند خانه . مانند سربازانی که از بزرگترین جنگ تاریخ شکست خوردهاند و به پادشاهی نگاه میکنند که روی تختی نشسته که دشمن تا ساعتی دیگر تصرف و نابودش خواهد کرد . میگوید: دیگر نمیخواهد برویم . تمام شد! فایدهای ندارد .
وارد اتاق میشود . به تصویر رنجور و فسردهاش درون آینه زل میزند : اگر قرار بود نشود ، خدایا! اگر قرار نبود هرگز موفق شوم ، پس چرا این آرزو را در قلبم گذاشتی؟
با کمک خواهرش میرود روی تخت . خودش را زیر پتو پنهان میکند . از دست همه چیز . از دست نگاههای گیج خواهری که نمیخواهد به او احساس بدی بدهد اما نمیداند باید چطور اینکار را انجام دهد . پس میرود . چراغ را خاموش و در را هم پشت سرش میبندد . و او همچنان که این جمله را زمزمه میکرد چشمهایی که از شدت خستگی سوزش خفیفی داشتند را میبندد و میخوابد : کاش فقط میدانستم کجای راه را اشتباه رفتهام .
رویای عجیبی بود . خودش را میدید که وسط زمین بزرگی ایستاده است . دورش جمعیت عظیمی در حال تشویق ، صدای شور و هیجان هر لحظه بالاتر میرفت و او حیرتزده نگاه میکرد : پاهایش محکم روی زمین و او در حال دویدن بود . نه فقط یک قدم ، بلکه مسیری طولانی . نمیتوانست درک کند . آیا واقعا خودش بود؟ این قدرت از کجا آمده بود؟ حس زبریِ خاک زیر کفشهایش، فشار زمین که هر بار به ساقهایش نیرو میداد و صدای برخورد تند کفشها با زمین ؛ باد گویی صورتش را به بازی گرفته بود و قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر تپشش یک فریاد آزادی بود . صدای جمعیت در گوشش میپیچید اما او چیزی جز زمین زیر پایش را نمیدید. این لحظه برایش مثل روشن شدن چراغ پر سوی جهانی بود که تمام عمر میطلبیدش . و حالا صاحبش شده بود و شاید تمام عمر تنها کافی بود که ..
ناگهان از خواب بیدار شد . نفس نفس میزد و عرق سرد از خطوط پیشانیاش سر میخورد . حس عجیبی در تمام بدنش جاری شده بود . دستهای لرزانش را به سمت پاهایش برده و لمسشان کرد . آیا اینها واقعی بودند؟ حرارت پوستش ، حتی نبض خفیف رگهایش را احساس میکرد . سرش را کمی چرخاند . نگاهش به مدالها و جامهایی که روی میزی چیده شده بودند قفل شد . آنجا نوشته شده بود: "قهرمان دوی جهانی میم.صاد"
صدای بشاش مادر، غرهای اول صبحی خواهر را میشنید. صدای زندگی ، زندگیِ واقعی . انگشتانش را آرام آرام خم کرده و بعد با شجاعت از تخت پایین میآید.برجستگیهای فرش، سردیِ سرامیکها و پلیوری که دیروز کف اتاق رهایش کرده بود را زیر پا میگذارد .نمیخواهد خواهرش زودتر از او تیکهی پیتزای شب قبل را پیدا کند . به سمت در میدود . همانطور که از پلهها پایین رفته و موهای نمدارش را مرتب میکرد ، به آنها نگاهی انداخت . به پاهایش ، پاهایی واقعی .
وقتی میرسد پایین، خواهرش را میبیند که با لبخندی فاتحانه دارد آخرین تیکهی پیتزا را هم میجود . مادر که منتظر است صدای جیغ و هوار دوتایشان بالا بگیرد نگاهی به او میاندازد . او اما تنها نفسی از روی آسودگی میکشد : آخیش . همهاش یه خواب بود!
ولی از حلقومت میکشمش بیرون!
مطلبی دیگر از این انتشارات
شب عروج
مطلبی دیگر از این انتشارات
بی عنوان
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک دم همنشین