آخرین تیکه‌ی پیتزا

روی صندلی‌اش نشسته بود . همانطور که به انگشتان پایش نگاه میکرد مورچه‌ی کوچکی را دید که داشت از روی سرامیک‌ها رد می‌شد . لبخند تلخی زد . خواهرش از حشرات می‌ترسید . گاهی وقت‌ها پیش آمده بود که مورچه‌‌ای چیزی روی پایش می‌افتاد و فریاد زنان کل خانه را می‌دوید تا بلکم از شر آن هیولای کوچیک رهایی یابد . و او همیشه با حسرت به خواهرش نگاه می‌کرد . آرزو داشت مورچه راهش را کج کند ، بیاید از روی این انگشتان خامُش و سرد رد شود و او احساسش کند ! رد ریز آن قدم‌های کوچک و خارش در پی‌اش . فکر کنم یک پای سالم ، یک پای واقعی داشتن چنین احساسی داشته باشد . همه آرزو‌هایش مثل این یکی ، ساده و کوتاه بودند . به کوتاهیِ یک لحظه‌ی نامرئی از زندگی باقیِ مردم شهر . به کوتاهیِ حس تعادل ناچیزی که برای برداشتن یک قدم کوچک نیاز است . و حس راه رفتن روی چمن‌های مرطوب، گرما و زبریِ لطیف آسفالت زیر پاهای برهنه . حس زندگی به سبک‌بالی یک پرنده‌ی خوش خیال که آرام آرام روی بام خانه قدم برمی‌دارد . اما تمام این‌ها دور بودند . خیلی خیلی دور ‌‌. مخصوصا برای کسی که یک قدم نیز برایش یک معجزه محسوب می‌شود .
گاهی سعی می‌کرد به آن‌ها تکانی بدهد . انگار که منتظر جرقه‌ای از زندگی باشد . اما چیزی جز سکون چندین و چند ساله‌شان در نمیافت . دست‌هایش را روی گودی‌ها و برآمدی‌های زانویش می‌کشید . گویی که می‌خواست بفهمد هنوز هم بخشی از بدنش به او تعلق دارد .
هر صبح که نور خورشید از پنجره‌ روی تنش می‌نشست . خودش را روی لحاف مچاله‌ شده‌‌اش می‌کشید تا بتواند از تخت بیرون بیاید . و اما این حس هر روز مانند شلاقی بر جانش می‌تازید: چرا پاهایش او را رها کرده بودند؟ چرا بدنش به او خیانت کرده بود؟
دیگر خسته شده بود . راهی نیست انگار . اگر هم باشد او پای پیمودنش را ندارد . دیگر از نگاه‌های سنگین دکتر و حرف‌های انگیزشی‌اش خسته شده بود . آن خزعبلات نه تنها او را امیدوارتر نمی‌کرد بلکه بر ناامیدی و خستگی‌اش می‌افزود . گاهی اوقات گفتن جملاتی مانند: "تو میتوانی" آن هم زمانی که واقعا نمی‌توانی و گفتن: " فقط کافی‌ست تا تلاش کنی" زمانی که تمام تلاش‌هایت به بن‌بست رسیده . تنها احساس ضعف و نتوانستن را درونت تزریق می‌کند . احساس عذاب وجدانی سگی برای ته مانده تلاشی که فکر می‌کنی ممکن است وجود داشته باشد و می‌توانستی بکنی اما کم لطفی کرده و انجامش نداده‌ای . او فکر می‌کرد دارد در حق تمام جهان کم لطفی می‌کند . در حق خودش، در حق اشک‌های مادر و پدرش، در حق امیدواری‌های خواهرش، در حق کافه‌هایی که می‌توانست برود ، خیابان‌هایی که میتوانست زیر باد و باران و آفتاب طی‌ کند ، کت و شلواری که می‌توانست دوختش را ایستاده توی تنش ببیند و خیلی چیزهای دیگر . اما نمی‌شد دیگر . چکار باید می‌کرد؟ هر بار به طرف آن درمان‌های لعنتی هجوم می‌برد و هر بار همه چیز فرو می‌ریخت، مانند خودش در اتاق فیزیوتراپی ، هنگام شکست خوردن برای برداشتن تنها یک قدم .
برمی‌گردند خانه . مانند سربازانی که از بزرگترین جنگ تاریخ شکست خورده‌اند و به پادشاهی نگاه می‌کنند که روی تختی نشسته که دشمن تا ساعتی دیگر تصرف و نابودش خواهد کرد ‌. می‌گوید: دیگر نمی‌خواهد برویم . تمام شد! فایده‌ای ندارد .
وارد اتاق می‌شود . به تصویر رنجور و فسرده‌اش درون آینه زل می‌زند : اگر قرار بود نشود ، خدایا! اگر قرار نبود هرگز موفق شوم ، پس چرا این آرزو را در قلبم گذاشتی؟
با کمک خواهرش می‌رود روی تخت . خودش را زیر پتو پنهان می‌کند . از دست همه چیز . از دست نگا‌ه‌های گیج خواهری که نمی‌خواهد به او احساس بدی بدهد اما نمی‌داند باید چطور این‌کار را انجام دهد . پس می‌رود . چراغ را خاموش و در را هم پشت سرش می‌بندد ‌. و او همچنان که این جمله را زمزمه می‌کرد چشم‌هایی که از شدت خستگی سوزش خفیفی داشتند را می‌بندد و می‌خوابد : کاش فقط می‌دانستم کجای راه را اشتباه رفته‌ام .
رویای عجیبی بود . خودش را می‌دید که وسط زمین بزرگی ایستاده است . دورش جمعیت عظیمی در حال تشویق ، صدای شور و هیجان هر لحظه بالا‌تر می‌رفت و او حیرت‌زده نگاه می‌کرد : پاهایش محکم روی زمین و او در حال دویدن بود . نه فقط یک قدم ، بلکه مسیری طولانی . نمی‌توانست درک کند . آیا واقعا خودش بود؟ این قدرت از کجا آمده بود؟ حس زبریِ خاک زیر کفش‌هایش، فشار زمین که هر بار به ساق‌هایش نیرو می‌داد و صدای برخورد تند کفش‌ها با زمین ؛ باد گویی صورتش را به بازی گرفته بود و قلبش آنقدر تند می‌زد که انگار هر تپشش یک فریاد آزادی بود . صدای جمعیت در گوشش می‌پیچید اما او چیزی جز زمین زیر پایش را نمی‌دید. این لحظه برایش مثل روشن شدن چراغ پر سوی جهانی بود که تمام عمر می‌طلبیدش . و حالا صاحبش شده بود و شاید تمام عمر تنها کافی بود که ..
ناگهان از خواب بیدار شد . نفس نفس می‌زد و عرق سرد از خطوط پیشانی‌اش سر میخورد . حس عجیبی در تمام بدنش جاری شده بود . دست‌های لرزانش را به سمت پاهایش برده و لمسشان کرد . آیا این‌ها واقعی بودند؟ حرارت پوستش ، حتی نبض خفیف رگ‌هایش را احساس می‌کرد . سرش را کمی چرخاند . نگاهش به مدال‌ها و جام‌هایی که روی میزی چیده شده بودند قفل شد . آنجا نوشته شده بود: "قهرمان دوی جهانی میم.صاد"
صدای بشاش مادر، غرهای اول صبحی خواهر را می‌شنید. صدای زندگی ، زندگیِ واقعی . انگشتانش را آرام آرام خم کرده و بعد با شجاعت از تخت پایین می‌آید.برجستگی‌های فرش، سردیِ سرامیک‌ها و پلیوری که دیروز کف اتاق رهایش کرده بود را زیر پا می‌گذارد .نمی‌خواهد خواهرش زودتر از او تیکه‌ی پیتزای شب قبل را پیدا کند . به سمت در می‌دود . همانطور که از پله‌ها پایین رفته و موهای نم‌دارش را مرتب می‌کرد ، به آن‌ها نگاهی انداخت . به پاهایش ، پاهایی واقعی .
وقتی می‌رسد پایین، خواهرش را می‌بیند که با لبخندی فاتحانه دارد آخرین تیکه‌ی پیتزا را هم می‌جود . مادر که منتظر است صدای جیغ و هوار دوتایشان بالا بگیرد نگاهی به او می‌اندازد . او اما تنها نفسی از روی آسودگی می‌کشد : آخیش . همه‌اش یه خواب بود!

ولی از حلقومت می‌کشمش بیرون!‌