علاف نامه۲: ۱۲ امین روز خاموشی و حمله به دانشگاه دولتی

ده روز تمام بود که هیچ حرکت مفیدی برای کارفرما نزده بودم، اکثریت ابزار هام و حتی گوگلم قطع بود (البته ابزارها هنوزم کامل قطعه:/) و در نتیجه تصمیم گرفتم به نسل نوین سئو و بهینه سازی موتور جستجو رو بیارم، سئو و طراحی سایت فیس تو فیس!

گشتم، زنگ زدم، پرسیدم، چرخیدم و جستجو کردم تا اینکه بالاخره ادرس دفتر ذره بین رو یافتم! گفتم برم و کاری کنم سایت مون حداقل توی اون موتور جستجو بیاد بالا که کارفرما موقع حقوق دادن نگه کاری نکردی حقوقشو بخوای بگیری‌.

اگه گفتید کدوم ذره بینه که هیچی نمیبینه؟
اگه گفتید کدوم ذره بینه که هیچی نمیبینه؟

۱

یک میلیارد بار خط اتوبوس و مترو عوض کردیم و بالاخره رسیدیم به نزدیکای دانشگاه! خب فقط نزدیکش، جی پی اس کار نمیکرد و از اینجا به بعد رو واقعا نمیدونستم چیکار کنم، یکی دو بار پرسیدم از مسئول ایستگاه اتوبوس و یخبندون ترین چرخیدن دور خود عمرمو تجربه کردم!

دالی میلاد
دالی میلاد

پس از غرایز جهت یابی استفاده کردم و نزدیک ترین موجودات دارای کوله پشتی رو تعقیب کردم، یه کلاس زبان خوشگل و نقلی، یه باشگاه مخروبه که حاضرم قسم بخورم همه افراد داخلش مردن و در حال تجزیه هستن، و ادرس خونه یه دختر ناشناس رو پیدا کردم (با بالاترین قیمت به فروش میرسد!)

در نهایت ناامید شدم و گفتم بیخیال همین روزاس ک وصل میشه، ولی خب حین برگشتن به ایستگاه اتوبوس مسیرو برعکس طی کردم و همون لحظه که فکر کردم تا اخر عمرم ساکن ولنجکم، بلههه دانشگاهو یافتم.

۲

مغز دانشگاه ازادی من فکر میکرد مثل دانشگاه خودمون یرخی میشه رفت تو، اما خب دربان اجازه ورود ندادن و گفت باید احراز هویت کنی، بعدم شناسنامه تو تحویل بدی، بعدم بیای بگردیمت، بعدشم بری از مدیر جایی که میخوای بری معرفی نامه بگیری، بعدش زیرشو امضا...

دربان مهربون همچنان داشت حرف میزد و بر و بر نگاهش میکردم، «نکنه اشتباهی اومدم بیت رهبری؟» با توجه به سابقه ام محتمل بود.

که رفیقش صداش کرد و روشو برگردوند به سمت دفتر، چند لحظه بعد اومد و منو جلوی در ندید و فکر کرد رفتم.

البته گمونم، چون تو اون چند لحظه رفتم تو و گپ زنان با یکی از دانشجو های اونجا به مسیرم ادامه دادم، هرکاری ی میون بر داره!

رفتم بالا، بالا، بالااااا، یه ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت، ولی مثل اینکه قرار نبود برسم، ولی عوضش واقعا از فضای سبزش عشق کردم.

بعد از حدود یک ساعت؟ دو؟ روز؟ رسیدم بالا و یه گوشه توی الاچیق ولو شدم، ولی رسیدم، موفق شدم!

باب اینکه با خانوم خوشگله پیتزا بزنی، فقط کاهش ی نو سازی ریز میرفتن
باب اینکه با خانوم خوشگله پیتزا بزنی، فقط کاهش ی نو سازی ریز میرفتن

همون لحظه یه ون سفید خوشگل دیدم ک اومد بالا و کلی دانشجو قد و نیم قد رو جلوم پیاده کرد، اون لحظه عمیقا درک کردم چرا ملت انقدر ون اتیش زدن.

۳

اینطور که پیداست دفتر ذره بین توی یه ساختمون خوشگل به اسم برج نواوری بود، پرس و جو کردم و گفتن باید بری طبقه دوم. رفتم اونجا و دهنم باز موند، دفتر مرکزی دیوار اینجا بود! یه مسافتی در حدود ۵۰۰ متر و نزدیک صد تا سیستم و مانیتور اونجا بودن، واقعا شرکت های بزرگ متفاوتن!

البته فقط یکی دو نفر داخلش بودن، انگار فعلا کاری نبود که با وجود قطعی نت بین المللی کرد.

رفتم طبقه بعدی، و دفتر دیجیکالا بود، طبقه بعد پیندو، د در نهایت بعدی همراه اول! این یکی از دفتر دیوارم بزرگ تر بود و انگار ذره بین همونجا بود. خواستیم وارد شیم ک عزیزانی با استایل و یونیفورم پلیس اهنی جلومون رو گرفتن، نه دیگه اینارو نمیشد پیچوند.

وایسادم تا یکی از بچه های ذره بین رو صدا کنن، یکم باهم گپ زدیم و از وضعیت فعلی نالیدیم (کلا ما سئو کارا بهم میرسیدیم این روزا این کارو میکردیم)، یه شماره بهم داد و کد هارو تو روبیکا شون برام فرستاد.

با خوشحالی و البته صرف کلی زمان برگشتم سمت خونه (این بار با ون!) و کاملا شانسی مسیر درستو طی کردم و رسیدم ایستگاه.

سه ساعت بعد رسیدم خونه، سیستم رو روشن کردم، سایت کارفرما رو اوردم بالا که کد هارو بارگذاری کنم که...

بله گوگل وصل شد:/

اولین باره از وصل شدن چیزی ناراحت میشم، نمیشد بزارید دو ساعت بگذره از تلاشم؟ کارفرما هم زنگ زد و با شنیدن ماجرا هرهر خندید و خسته نباشید گفت بهم.

این بود قصه ما.

پ.ن: حقیقتا از بیکاری تو محیط کارم دارم دیوونه میشم.

پ.ن۲: این متن از سر بیکاری نوشته شده و حاوی اندکی اغراقه

چند عکس دیگه از دانشگاه شهید بهشتی: