کاملا نامعلوم و کمی معلوم
دیوار آواره
کسانی که میگویند همهچیز خوب است، مزخرف میگویند، آنها باید بگویند همهچیز در نهایت خوبی است.
کاندید، ولتر
مغزم در هم میپیچد و سرم درد میگیرد و نفسم میایستد و پاهایم سست میشود. بالای سرم... آسمان... درختها... ماهیها... آسمان چه زیباست... سرم گیج میرود و چرخی میزنم و تلوتلویی میخورم و خودم را به دیوار کنار پیادهرو میچسپانم... دیوار سرد است... سردی بیرحم و زننده... به خود میلرزم... مغزم یخ زده... ماهیها در آسمان پرواز میکنند... مردم روی زمین میخزند... آسمان میخندد... زمین میگرید... باران از زمین به سوی آسمان آوار میشود... ابرهای ذهنم آشفتهاند... ابری خاکستری افکارم را احاطه کرده... مرا از دیدن هر آنچه که سفید و روشن و نورانی و زیبا و امیدبخش است باز میدارد... مردم از کنار پیادهرو میروند... گدایی در فاصله چند متری ام ایستاده و مردم به بیاعتنا میروند... آن طرف خیابان خبرهایی هست... نمیدانم چه... سرم گیج میرود... توی آسمان مردمی را میبینم که توی صفهای برنج و روغن و مرغ ایستادهاند... آخر این چه آسمانی است که مردمش به چنین روزی افتادهاند؟ مغزم درد میگیرد و از درد به خودم میپیچم و تلوتلو خوران میخواهم تعادلم را حفظ کنم که پخش زمین میشوم... زمین بوی باران میدهد... بارانی سخت که خواسته کثیفیها را بشورد... اما روی زمین هنوز رد خون هست... خونها را خدا هم نمیتواند بشورد... مغزم یاری نمیدهد اما نویسندهای میگفت دستنوشتهها هرگز نمی سوزند... بنظرم میسوزند... اما خونها... خونها را نمیشود شست... خونها بود دارند... خونها هویت دارند... خون، مغزم را به هم میریزد... پاهایم توان ایستادن ندارد... سینهخیز از زمین سرخ به سمت دیوار میروم... رودهام بدجور درد میکند... اما درد مغز خیلی بدتر است... دوباره کنار دیوار... دیوار بلند... دیواری که هرگز آن طرفش را ندیدهام... انتهای این دیوار را نمیشود دید... مگر آن طرف دیوار چیست؟ از عجایب دیوار، فقط سردی و سیاهی سایهاش به ما رسیده... همهچیز عادی است... ناگهان دیوار تنومند تلوتلو میخورد... به این طرف و آنطرف... گویی حقیقت برملا میشود... دیوار دیوانه... دیوار مست... یکی یکی آجر هایش میریزد پایین... آخ... سرم درد میکند...
دیوار میخندد و با صدایی مرموز میگوید:«نباید اینقدر عمیق بوی خون را حس میکردی»
سپس آجرهایش را به سمتم میریزد... آجرهای رنگارنگ... آجری از جنس جبر... آجری از جنس قرمز... آجری آبی... آجری از جنس درد... خود را به سویی میکشم... از این دیوار آواره گریزی نیست... به سوی آن گدا میروم. گدا بیتفاوت به دیوار، دارد کارش را میکند. به صورت رنگ و رو رفته و لباسهای ژندهاش نگاهی میاندازم و با لحنی درمانده میگویم:« هی رفیق، میدونستی ما مثل همیم؟»
میگوید:« از چه نظر؟ »
ابروانم را با تعجب بالا میاندازم و با صدایی بلند و شگفتزده میگویم:« معلومه دیگه »
سپس ادامه میدهم :«ما جفتمون بدبختیم. به آجرایی که میفتن رو سرت نگا کن... به دیوار نگا کن»
سرش را بالا میگیرد. آجری میخورد توی سرش. پخش زمین میشود. بوی خونش را حس میکنم. سرم حسابی گیج میرود و مغزم درد میگیرد. خیابان شلوغ است. دیوار همچنان آجرهایش را به سویمان پرتاب میکند.
پایان

مطلبی دیگر از این انتشارات
نوشته هایی از خونِ دل
مطلبی دیگر از این انتشارات
آن روز خواهد آمد، حتی اگر زنده نباشم
مطلبی دیگر از این انتشارات
ما خوبیم و این یک نفرین است...