سونات شهادت

ــ این نوشته ممکن است تا حدی آشفته باشد، چون که ذهن نویسنده‌اش اینگونه است.

ــ این نوشته پر از عباراتی است که ممکن است ناخوشایند باشد، پس لطفاً اعتراض خود نسبت به محتوا را نه با کامنت و ارشاد، که با بلاک کردن من ابراز کنید.


موومان اول: عینیات

در ظهر یک بهمن خونین

آرام به سوی مسجد روانه می‌شدم

و صف‌های آخوند

دسته به دسته، دور سرم می‌پیچید

عمامه را بیخیال. این لباس گشاده برای چیست؟

نکند در آن آخرت می‌اندوزند؟

امام روی منبر، موعظه می‌کرد.

وی فرمود: آزادی، به مثابه قوانین اسلام.

ما آزادیم و آزاده و دین درس آزادگی ست

بسیار کمک به دین باید

بیا و سهم ما را بده. می‌خواهیم دین ترویج کنیم.

بیا و خمس‌ت را بده.

سقف مسجد بوی ریزش می‌داد

ریزش روی ارزش‌های دروغین

و یک لرزش کافی بود، تا که مردم ببینند

تحریف آزادی زیر لوای قرآن را.

مسجد بوی اسلحه می‌داد

بوی فلز سخت بی‌رحم

بیا این را بگیر و به اندیشه‌ها تجاوز کن.

سرم گیج رفت از کصشرات امام.

از منبر پایین آمد.

به حضورش رفتم.

او را گفتم اگر آزادی همان قانون است

پس میان آزادی و استبداد چه تمایزی هست؟

اگر عدالت همگانی است، چرا مصادره به نفع حاکمان است؟

اگر در دین اجباری نیست، پس چه حاجت به قتل عام است؟

خنده‌ای کرد و بذله‌ای گفت و دشنامی فرستاد و سپس گفت:

«ای پسر، اینجا دیدن حکم اعدام دارد

دردها را نبین که دیدن گناه است

غم را نفهم که فهمیدن حرام است

تناقض را نبین که تزویر، تزئینِ مهر روی سجاده‌ی زرین نماز است.

صدایت را ببر

فریاد حرام است

آنچه هست را بپذیر

حسابی مورد استقبال است.»

امام حسابی گیج بود. سرم گیج رفت.

سقف مسجد درحال ریزش بود.

چرا که ارزش‌ها بوی سیاست می‌دادند.‌

به سوی خانه

روان در خیابان و جاده

دیدم رنگ و بوی فقر را

و طنین اندوه

در میان شادی پیروزی انقلاب گم شده بود.

چراغانی‌های شهر، بوی تزویر می‌داد.

جشن دستاوردهایی بود که باید آن‌ها را باور کرد.

همهمه‌ای برپا بود و مردم با چشمانی کور

شعار سر می‌دادند: ۲۲ بهمن ماه...

مرگ بر آمریکا

مرگ بر ضد ولایت فقیه

مرگ بر آن که شک می‌کند

نفرین بر آن باد که می‌بیند

این فقرها همه دروغ است...

دستاوردها را جشن بگیرید.

در خیابان‌های چراغانی

انقلابیون، خاک و خل به پا کرده بودند.

غم‌های مان بوی کهنگی می‌داد

دردها نفهمیده شد.

آنچه واقعی بود، شادی بود.

زنده باد ۳۳ بهمن.

سرم گیج رفت

و در خیالات خوش‌باورانه خویش غرق گردیدم.

موومان دوم: خیالات

بگذار بگذرد آن دوزخ ویرانه‌ی دیرین

آن که یکسر دروغ بود

بگذار غرق شوم در این توهمات شیرین

جایی به دور از فقر

سراسر آزادی، به سوی آسمان

نیست در این‌جا مزخرفات سیاست در قامت دین

نغمه‌ی صبح و صفای صلح و شور صور اسرافیل

ما همه یکسر مرده‌ایم.

چه شیرین است این مرگ.

دشت صبح و سبزه‌ی امیدوار

لاله‌های پر طراوت، نغمه آزادی و لطف و غنا

چه زیبا بود این خواب

چه زیبا بود این مرگ

دریاچه‌ای از نورهای بی‌نهایت

اینجا آزادی یک حق طبیعی ست

پرندگان پر می‌زنند و آوازشان

افکار بد را تطهیر می‌کند

نیست در این‌جا هیچ اثر از ظلم روان

خون جوان

محتاج نان

توجیهات شیعیان

در دفاع از ظلم عیان

هیچ اینجا نیست

بجز صلح و صفا

شور و وفا

دور از جفا

چه زیبا بود این مرگ

چه زیبا بود این خواب

مثل دانه برفی که آرام فرو می‌افتد

آرام، بی‌صدا، زیبا

سرم گیج می‌رود

ساعتی گذشته یا سالی

در این بهشت بی‌وجود

زمان بی‌معنا و پوچ است

عجب معرکه‌ای برپاست.

ذهنم آشفته، قلبم لرزان

جان‌ها بی‌جان

خیالات، توهماتی خام بودند.

باید کاری کرد

در خلأ نمی‌توان نفس کشید

آزادی خیالی فقط مخصوص خواب است

آزادی واقعی را در خیابان باید جست.

موومان سوم: شهادت

جسدها روی هم

خون‌ها روی زمین

یک نفر در دستانم جان داده

پیراهنم لک گرفته

خون بردارم حسابی غلیظ است

به عنوان یک تروریست مسلح

برای حمل جسد برادرم آموزش ندیده‌ام.

این خون‌ها را که می‌ریزد؟

فقط به من گفته بودند، مکتب حسین درس شهادت است

مکتب علی درس جوانمردی

پس مکتب سیدعلی چیست؟

جسد می‌افتد.

صفیر گلوله، در میان نفیر باد

جاده‌های خاکی را با جسد سنگفرش می‌کند.

خداوند زمینی قیامت به پا کرده.

ندایی از آسمان، توی گوشم، می‌پیچد:

«بکشید.

خون بریزید.

خون بریزید که حلال است.

خون بریزید که قربانی حضرت امام است.

سنگفرش‌ها را

جاده را

کوه و فلک را

از آدم تا ملک را

همه را خونین کنید

خون بریزید که حلال است

خون بریزید که وصیت حضرت امام است

خون از همه رنگ

انسان‌های رنگارنگ

خون بریزید که انسان شوخی آفرینش است

آدم شوخی خداست.

اصلا جایگاه آدم، ملکوت است.

زمین را خالی کنید برای امام و یارانش

زمین از آن ماست

جای شما در آسمان

سنگفرش‌ها را برای حضرت امام سرخ کنید

۴۴ بهمن نزدیک است»

زمین می‌لرزد.

خدا می‌خندد.

سقف کیهان می‌غرد.

آهن‌های سرد و بی‌رحم

کاوه آهنگر را به قتل می‌رسانند

مارهای ضحاک، در زمین می‌گردند، می‌جورند و می‌خورند

چه سخت است وداع با برادر

خدایان زمینی، با نوای تفنگ، به مثابه صور اسرافیل

دوزخ برپا کرده‌اند

موومان چهارم: تأملات

شمع وجودم بی‌امان به خاموشی می‌گراید.

هستی‌ام‌ بی‌امان به نیستی می‌گراید.

آرمان‌هایمان، زیر سفیر گلوله جان می‌دهند

خسته، پوچ، ناامید، سوگوار

فهمیدم که آزادی، تنها در مجوز تعدد گلوله های قاتل است

عدالت واژه‌ای مرده

و اعتراض، آرمانی خونین است.

من کاملا آزادم. آزاد در گریستن.

آزاد در سوگ برادر، در سوگ ملت

سوگی به وسعت وطنی مرده

سقف‌ها هرگز فرونمی‌ریزند.

ستون‌های استبداد با خون استوار است.

صدای آخرین گلوله‌ها، آخرین فریاد

آخرین شعار آزادی

گوشم را می‌آزارد

هرآنچه که ذره‌ای نور دارد،

سرتاسر وجودم را می‌خراشد.

دیگر معتقد نیستم

به سپیدی صبح

به طلوع خورشید

به سرور و شادی زندگی

به غروب غم

به ظهور امید

به دل‌های پر از شادی

نه...

دیگر معتقد نیستم

به شرافت آدم‌ها

به پایان خوش

به مرگ شادمانه

به کلمه ارزش

به واژه انسانیت

به مفهوم مجهول و مبهم آزادی

همه‌چیز سراسر هیچ است و هر هیچ سراسر سوگ

شاید من زیادی خوشبین بودم.

شاید باید خیالاتم را در درون خفه کنم

همان‌گونه که وجودم را به هنگام تولد.

مرگ بر آن زادروز خونینم.

در این کویر جان‌های آدمی

دیگر به هیچ چیز قائل نیستم.

بعد از آن شب، گوشم هرشب، بی‌امان سوت می‌کشد

صدای آخرین جیغ‌های بدن‌های نیمه‌جان

اما حالا از دوردست، صداهایی مبهم می‌شنوم.

به سویش می‌روم

در میانه‌ی راه

شمعی روشن مانده است

نوید آزادی می‌دهد

خاموشش می‌کنم.

خورشید آرام آرام

از پشت کوه پدیدار می‌شود.

صدای برادرم در گوشم طنین‌انداز می‌شود.

پایان

تابلوی گرنیکا از پابلو پیکاسو
تابلوی گرنیکا از پابلو پیکاسو