سیب نشُسته، یک نخِ سیگار

سیب نشُسته، یک نخِ سیگار
سیب نشُسته، یک نخِ سیگار

وقتی با هزار بدبختی خوابم می بره، حداقلِ حداقلِ حداقل، اگه یه خواب خوب نبینم، ترجیح می دم پشت پلکام، تا ابدیتِ ابدیت، تیره ی تیره بمونه. یک تیرگی وحشتناک...

دوباره اغراق کردم. بهتره جملمو اصلاح کنم. ترجیح می دم پشت پلکام تا ابدیتِ ابدیتِ ابدیت، تیره معمولی بمونه.

در هر صورت، این خیلی بهتر از اینه که توی خواب و خیال، گیر یه آدم بیفتی که خودشو نابغه ی همه چی تموم بدونه. کابوس مطلق.

کابوس مطلق، یه ترکیب وصفی، که شاید برای خیلی ها بی معنی باشه. برای خیلی ها، نه برای من. نه برای منی که در خواب، تا یه دشت سبز بی کران می بینم و تا اراده می کنم میز و صندلی و چای گرم فراهم میشه، از نا کجا آباد، سر و کله ی دانشمندی مشهور پیدا میشه و گند می زنه به تمامیت آرامش من. دانشمند مشهور داستان ما، انگار که منت بر سر جهانیان و همینطور بنده گذاشته، خودش رو به مهمانی چای تک نفره من دعوت می کنه و روبروی من میشینه.

از داخل جیب لباسش، یه سیب سبز در میاره و مدام بالا و پایین میندازه. انگار نه انگار که اصلاً منی اونجا وجود داره.

سعی می کنم سر صحبت رو خیلی خیلی مودبانه باز کنم:

-         "هی... آقای نابغه... منو میبینی؟"

هنوز با سیب سبزش سرگرمه و به حرفای من اهمیتی نمیده. سیبِ سبزِ کثیفِ نشُسته.

و کابوس مطلق یعنی همین. همین که کسی روبروی شما بنشیند و فارغ از اینکه چه کسی است، یک سیب را هزار و نهصد و هشتاد و شیش بار، هفت بار، هشت بار، نه بار و در نهایت 1990 بار بالا و پایین بیندازد و ناگهان تصمیم به حرف زدن بگیرد.

-         "نیوتن هستم، اسحاق نیوتن. تو می تونی بجای نابغه منو اسی صدا بزنی"

باید مراقب باشم. این کابوس فقط همین یک قلم رو کم داره؛ منظورم رفاقت بی جاست. باید به او پاتک بزنم. برای این کار دست به دامن اراده ام می شم. اراده می کنم و بووووم !!!

یک نخ سیگار و یک فندک روی میز ظاهر می شه. هر دو رو به سمت اسی جان هل می دم و بگی نگی با زبون بی زبونی تعارفش می کنم.

اما اون به معنی واقعی کلمه نابغست. با یک حرکت خلاقانه خودش رو از وضعیت کیش خارج می کنه. حرکت خلاقانه یعنی سیبِ سبزِ کثیفِ نشسته اش رو، وسط میز؛ کنار آن یک نخ سیگار می گذاره و با زبون بی زبونی تعارفم می کنه. و در نهایت منتظر میمونه.

من آدم صبوری نیستم. نمی تونم به اندازه اون انتظار رو تحمل کنم. به خنده می افتم؛ خنده ی عصبی. ابتدا یک نیشخند ساده زدم، بعد کنترل از دستم خارج شد و در آخر به قهقه ای دیوانه وار رسیدم. درست در همان لحظه فهمیدم که چه باید بگویم:

-         "تو به سیبت نیاز داری. اگه جاذبه رو کشف نکنی دنیا فلج میشه. اُه، نه، فلج کلمه ی مناسبی نیست، بهتره بگم دنیا معطل تو میشه..."

دستاش رو روی میز میزاره و همونطور که بدنش رو به سمت من کش میاره، گوشه چشمی نازک می کنه و میگه:

-         "به دور و ورت نگاه کن... قبل از این سیب، هزاران هزاران هزار چیز مختلف سقوط کرده و بعد از اون هم سقوط خواهد کرد..."

-         پس چیه که این سیب رو اینقدر برای تو مقدس کرده؟

این سوال رو تقریباً با لحن پرخاشگرانه ای پرسیدم.

خندید. دیوانه وار تر از قهقهه ی چند دقیقه پیش من. وقتی تصمیم گرفت خنده اش رو تموم کنه، از جاش بلند شد و پشت به من ایستاد و با لحنی که خوشایند نبود گفت:

-         "این سیب برای توئه، حالا نوبت تو هست تا علت سقوط خیلی چیزها رو مشخص کنی"

خدای من. داشتم می باختم. اون هم نه با یک کیش و مات ساده. انگار که شاهم توسط هزار وزیر محاصره شده. فندک، سیب نشسته، یک نخِ سیگار. و میفهمم که شاه من یک حرکت دیگه داره.

سیگار رو بر می دارم و روشنش می کنم. در اولین کام به خاموشی جهان می اندیشم. و بعد، همه چیز سقوط می کنه. میز، صندلی ها، اِسی نابغه و حتی من.

سوپرایز، کابوس مطلق دیگری به پایان رسید.


پ.ن : تصویر توسط هوش مصنوعی تولید شده است.

پ.ن: تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به مجید نهازی است.