مهندس عمران؛ پادکست «بنفش» و «خوانش کتاب برای انسان خردمند»؛ نویسندۀ علمی/تخیلی؛ مترجم و ویراستار؛ گوینده و تهیهکنندۀ رادیو در سالهای دور! عاشق موسیقی، سینما، اخترفیزیک، اتیمولوژی، زبانشناسی و...
درسی که از یک دزد آموختم!

درویشی بود كه همیشه میگفت: من از هركس كه تاكنون ملاقات كرده ام چيزي ياد گرفته ام.
كسي از او پرسيد: چطور ممكن است؟ مثلاً از يك دزد چه چیزی مي تواني ياد بگيري؟
گفت: از قضاي روزگار، زماني به مدت يك ماه درخانه ي يك دزد ميهمان بودم. او هرشب خانه را ترك مي كرد و به دزدي مي رفت و ساعت سه يا چهار صبح بازمي گشت. از او ميپرسيدم: خب، آيا اتفاقي افتاد؟
و او پاسخ مي داد: امشب خبري نشد، شايد فردا.
او تمامِ ماه را نتوانست دزدي كند. گاهي نگهباني بر درِخانه ها بود و گاهي مردمِ خانه بيدار مي شدند، گاهي نمي توانست قفل را بشكند، گاهي واردِ خانه اي مي شد و نميتوانست چيزي بدزدد و هرشب خسته به خانه برمي گشت و من از او مي پرسيدم: خبري شد؟ و او مي گفت: امشب نه، شايد فردا.
اين چيزي است كه من از او آموختم: «اگر امروز خبري نشد، نگران نباش؛ شايد فردا روي بدهد!»
اگر يك دزد كه براي كاري ناپاك مي رود چنين اميدوار باشد...
بنابراين آن درویش گفت: در آن روزگاري كه در جست وجوي حقیقت بودم، مي خواستم آن را بدزدم. من ديوارها را احساس مي كردم و بردرها مي كوفتم، ولي راهي نمي يافتم. خسته بودم و نااميد و فكر مي كردم «بي فايده است، دست بردار.» ولي آن دزد مرا نجات داد، فقط با گفتنِ اينكه: «امشب خبري نشد، شايد فردا.» و من از اين يك شعار ساختهام: «اگر نه امشب، شايد فردا.»
و سپس روزي اتفاق افتاد...
آن دزد چيزي دزديد و من حقیقت را يافتم!

اوشو
برگردان: محسن خاتمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاریخ بزرگ؛ از مِهبانگ تا انسان
مطلبی دیگر از این انتشارات
در ستایش دیوانگی!
مطلبی دیگر از این انتشارات
خانمها، مراقب این حقههای ظریف آقایان باشید!