دو دو تا چهار تا

شبا دیر خوابم میبره خیلی تو رختخواب غلط می زنم. جسمم جای زیادی برای رفتن نداره. نهایتا بعضی شبا همت میکنم میرم رو مبل میخوابم یه کیف دیگه ای میده.
ولی فکرم اینقدر از شاخه های درخت جهان آویزون میشه و بالا و پایین میره که اصلا نمی فهمم چی شد که به اینجا رسیدم
ماجرا این قراره
تختم زیر پنجره است صداهای کوچه رو خیلی دقیق میشنوم اگر حواسم همین جاها باشه چون پنجره دوجداره نیست.
چیز خیلی جذابی برای شنیدن وجود نداره فقط گاهی همسایه بغلی رو به روییمون(درک کردین؟😂) با دامادشو و پسرش دعواش میشه میان بیرون سر هم داد و بیداد میکنن.
یه چیز دیگه هم هست برای شنیدن اگه گفتید؟!
صدای جارو رفتگرمون
اینکه میگم رفتگرمون دلیل داره
چند شب که از پارک دیر برگشتم قیافشو دیده بودم
یه نفره! انگار شیفتی نیست که عوض شه. صدای جاروش صدای بدی نیست صدای جالبیه. با هر فیشش یه ایده جدید برای فکر کردن به مغزم پمپاژ میشه. از وقتی همگناهو دیدم فکرم نسبت به رفتگرا عوض شده. خیلی به زندگی هاشون فکر میکنم. یه پسره بود قبلا تو خیریه اسمش حمید خرمایی بود خانواده خیلی درست و حسابی ای نداشت. باباش وقتایی که کارگری نمی کرد میومد خیریه کمک کنه یه چیزی هم میذاشتن کف دستش. این حمیدم میومد کمک میکرد. تو خیریه بزرگ شد. از ما نبود ولی همه خیلی دوستش داشتیم، بهش احترام میزاشتیم اونم خوشش میومد. از من بزرگتره الان نمیدونم اوضاعش چطوره ولی چند وقت پیش اومده بود خیریه سر بزنه فهمیدیم رفتگر شده برای شهرداری کار میکنه. یه جورایی خوشحال شدم رفتگری به نظرم شغل قشنگیه.
یکم از بسته های معیشتی غذایی خیریه دیشب اضافه اومد گذاشتم گوشه پارکینگ.
از تو رختخواب که بلند شدم اول نشستم فکر کردم نکنه ناراحت شه بهش بر بخوره. یه وقت فکر نکنه دارم ترحم میکنم. یا فکر کنه اعانه است یا هرچی!

دقیقا یه همچین کلاهی هم سرش میذاره
دقیقا یه همچین کلاهی هم سرش میذاره

با دو دو تا چهار تای من نمی شد من برم بهش این بسته ها رو نصفه شبی بدم. خوشبختانه بابا هنوز بیدار بود.
_ بابا این رفتگره داره میره
_ خب؟
_ این بسته ها سه تاشون اضافه اومده
_ میخوای بدیم بهش؟
_ بدم؟
_ خب میخوای چیکار کنی؟!
_ یه وقت ناراحت نشه فقط
***
چیزی نمی شنوم که با بابا چی میگن.

اسمش آقای مولاییه و مهربونه دو تا پسر داره، مستاجره. از بابا تشکر میکنه و میره

صدای جارو زدنش سکوت شبو قشنگ برهم میزنه...
***