محتویات یک کله پوکیده

آخرین باری که پیشانیم را و قرص صورتم را به طور کامل دیده‌ام، یادم نیست؛ من گلوله خورده‌ام! کی را نمی‌دانم! کجا را هم همین‌طور! اطرافیانم هم چیزی به خاطر ندارند و هر وقت می‌پرسم مثل کسی که روح دیده مِن مِن می‌کنند و جواب درستی نمی‌دهند. بعضی‌ها هم مرا که از دور می‌بینند دستهایشان محکم توی جیبشان می‌کنند و تندتر راه می‌روند. انگار می‌ترسند دو کلام هم صحبت شویم.

همیشه یا با دستمال سفید تمیز پیشانی و محل اصابت گلوله را می‌بندم یا کلاهی می‌گذارم که سوراخ وسط پیشانی و حفره‌ی پشت سرم را بپوشاند.

پزشکم می‌گوید باید همیشه مراقب باشی که ورودی‌های جمجه‌ات بسته باشند مبادا که پرنده‌ای در آن لانه کند یا مثلا کرمی پیله‌ ببندد و جمجمه‌ات پروانه‌خانه شود یا مثلا بذر علفی را که باد می‌آورد توی گوشه‌های حفره‌ی سرت ببرد و جوانه بزند!

اینها درد سر بزرگی است که آدم با سایر سوراخ‌های بدنش ندارد ولی این سوراخ کله انگار خیلی می‌تواند خطرناک باشد.

با خودم فکر می‌کنم یقین پرنده‌ای در جمجه‌ام بوده و می‌خواستند آن را شکار کنند که کله‌ی مرا ترکانده‌اند و گرنه بعید می‌دانم آزار من حتی به مورچه هم رسیده باشد. در شهر چند نفری هستند که کله‌هایشان غیر معمولی است مثلا یک طرف صورتشان نیست شاید توی چشمشان گلوله خورده است شاید هم الکی بسته‌اند! نمی‌شود پرسید! همه در می‌روند!

در سطح شهر اما بنرهایی دیده می‌شود که انگار می‌خواهند بگویند که ما وجود نداریم و آدمیزادی که جمجمه‌اش گلوله خورده می‌میرد. خودم هم به این شک برده‌ام ولی به هر شکلی که بوده امتحان کرده‌ام و دیده‌ام واقعا زنده‌ام! مثلا یکبار خودم را خیلی زدم. خیلی هم دردم گرفت. یا زیر دوش آب داغ رفتم و سوختم. روی پشت بام رفتم و جوری که نبینندم داد زدم و فحش دادم. همه مکثی کردند و به اطراف نگاه کردند. توی هیئت ناهماهنگ سینه زدم و جلسه داشت بهم می‌ریخت. لیوان را زدم شکستم. به گربه‌ای غذا دادم و برایم دم علم کرد. الان هم که دارم می‌نویسم و تایپ می‌کنم و می‌خواهم متتشر کنم. نمی‌دانم از این جور کارها دیگر. مگر اینکارها از غیر آدم زنده هم برمی‌آید؟

به نظرم یک روز باید عزمم را جزم کنم و با کله‌ی باز بروم بیرون و محتوایت کله‌ام را نشان خلق‌الله بدهم. شنیده‌ام این‌کار جرم است! نمی‌دانم... شاید دیدن محتوایت کله‌ی آدم برای بچه‌ها خطرناک است و ممکن است بلایی مشابه سر خودشان بیاورند.

باید بگذارم زمستان شود. زمستان بذر گیاه در باد نیست. پرنده‌ها هم اکثرا خانه پیدا کرده‌اند و کرم‌ها پیله نمی‌کنند. آن وقت می‌شود با کله‌ی باز هم توی خیابان رفت.

اصلا احتمالا مغز مرا در زمستان ترکانده‌اند که حالا هیچ پرنده‌ای توی کله‌ام نیست. اما مسئله این است که در زمستان شکارچی‌ای هم وجود ندارد و تنها مامورهای شهربانی‌اند که اسلحه بدوش خواهند گرفت...

۲.۱۵

سال پنج

اصفهان

سجاد

پرتره بزک کرده
پرتره بزک کرده