Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۷ ماه پیشنباید میترسیدم!دوقلو بودیم و همسن و سال، اما من باید «بزرگتر بودن» را تمرین میکردم...
Nznin jafarkhah·۱۰ ماه پیشخانههای ما، خانههای شماخانههای ما، دیوارههایش سست بود، اما کانونش سرد نه...
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱۰ ماه پیشبعدِ یه مدت...کیکش رو خودت میپزی، شمعش رو خودت میخری، رقصش رو خودت میکنی...
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ سال پیشمن هم «آدمبزرگ» شدم!وزنم را میانداختم روی پنجه، سینهام را صاف میکردم و زل میزدم به سایهٔ لاغر و سیاهم.
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ سال پیشامّا، دروغ چرا؟به روی خودت نیاوردی چه شده، اما دروغ چرا؟ دیدم پنهانی آستینِ ژاکت را کشیدی به چشمانت.
Nznin jafarkhahدرخودکار آبی·۱ سال پیشدخترانِ شهر چقدر خوشبختاند!مادر انگشتِ سبابهاش را میمکد، احتمالاً دوباره سوزنِ گلدوزی رفته باشد زیر پوستش.
Nznin jafarkhahدرخودکار آبی·۱ سال پیششجاع بِنامیدَش!دل توی دلش نبود برگهی ترخیص را بزنند زیر بغلش و بگویند مرخصی!
Nznin jafarkhah·۱ سال پیشدندان لق را باید کند!آن موقعها عقلم قد نمیداد، نمیفهمیدم! اما بعد پی بردم حکایتِ دندان لق، حکایتِ برخی آدمهاست.
Nznin jafarkhah·۱ سال پیشسیاه سفید!نوکِ انگشتانش گچی شده بود و ساییده. کف دستهایش را به بلوزِ صورتیاش کشید و خیره شد به کف خیابان! به نقاشیِ سیاه و سفیدش.