Nznin jafarkhah·۲۴ روز پیشروزِ کارگر!تا کی باید نخوریم و نپوشیم و همینی هم که داریم را بریزیم توی جیب طبیب و بِهداری...
Nznin jafarkhah·۲۴ روز پیشبیراه هم نمیگفت نائله خانم!حالا شبِ چهارده است و دقیقاً یک برج میشود که تو رفتهای...
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱۰ ماه پیشنباید میترسیدم!دوقلو بودیم و همسن و سال، اما من باید «بزرگتر بودن» را تمرین میکردم...
Nznin jafarkhah·۱ سال پیشخانههای ما، خانههای شماخانههای ما، دیوارههایش سست بود، اما کانونش سرد نه...
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ سال پیشبعدِ یه مدت...کیکش رو خودت میپزی، شمعش رو خودت میخری، رقصش رو خودت میکنی...
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ سال پیشمن هم «آدمبزرگ» شدم!وزنم را میانداختم روی پنجه، سینهام را صاف میکردم و زل میزدم به سایهٔ لاغر و سیاهم.
Nznin jafarkhahدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۱ سال پیشامّا، دروغ چرا؟به روی خودت نیاوردی چه شده، اما دروغ چرا؟ دیدم پنهانی آستینِ ژاکت را کشیدی به چشمانت.
Nznin jafarkhahدرخودکار آبی·۱ سال پیشدخترانِ شهر چقدر خوشبختاند!مادر انگشتِ سبابهاش را میمکد، احتمالاً دوباره سوزنِ گلدوزی رفته باشد زیر پوستش.